غم بار به قلم فاطمه سیاوشی
پارت پنجم :
وقتی از خوب شدن من نا امید شدند ....دیگر تصمیم گرفتند من را پیش دکتر ببرند ...
چون تب شدیدی به جونم افتاده بود که به زور پایین می امد.....مثل هر شبی که بابا کنارم بود .... دستمال خیس میکرد و روی پیشانی ام میگذاشت ...
_فدای دخترم بشم
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

هانا
0عالی .سر این پارت اشکم در اومد