غم بار به قلم فاطمه سیاوشی
پارت دوم :
پدرم چند سالی بود که از همسر اولش جدا شده بود ...
از ازدواج اولش دو دختر داشت و بعد که با مادر من ازدواج کرد من را به دنیا اوردن ....خانواده پدریم به شدت مومن و معتقد بودن از ان های هایی که نماز و روزه شان ترک نمیشد ....از ان دسته ادمهایی که دختر تا تکون میخورد پشت سرش حرف در می اوردند ...
از ان دسته ادمهایی که از به دنیا امدن دختر خوششان نمی امد ....
مادرم میگفت من مایه ننگش هستم ...
من باعث شرمندگی اش بودم با دختر بودنم ...
و الان هم میگویم مقصر جدایی ام من نبودم تربیت مادرم بود ...
از قبل از این که به سن تکلیف برسم ،به زور روسری و چادر را بر سرم میکرد ....
زیبایی مجذوب کننده ایی ندارم ....موهای بور فرفری
با چشمان درشت عسلی ....پوست سفید و دماغ و لبهای به نسبت کوچک ...
از وقتی کمی عقلم رسید ،مادرم شروع کرد به رجز خوانی در گوش من ،که با دایی شوخی نکن ...با عمو دست نده ...
نزار کسی ببوستت ....یه بیماری وسواس گونه که همه مردها بد هستند و من در مهمانی یا جای شلوغ حتما باید سرم را پایین بیندازم و همه ی حرف هارو با بله و چشم جواب بدهم ...در صورتی که دختر های همسن و سال و من خیلی کارها می کردند ....ولی من اگر از جایم تکان میخوردم ،اگر به پسر خاله ام لبخند میزدم یا با او در مهمانی حرف میزدم باید پاسخگوی مادرم بودم ....
من شاهد بودم که مادرم با دختر همسرش چگونه رفتار میکرد ...
اگر کار بدی میکرد یا احساس نارضایتی میکرد او را در حمام میخواباند ...یا فردای روز بعدش اورا مجبور میکرد که پتو ها را در اب یخ و در هوای سرد پایمال کند ....ما قدیمی نبودیم ،ماهم برای عصر حاضر بودیم و دیگر از این کارها گذشته بود ...
اما مادرم در بچگی مجبور به انجام این کارها بود ...
و دختر همسرش را هم اینگونه اذیت میکرد ،جوری که تمام عقده های بچگی اش را بر سر او خالی کند ...
به من اجازه ارتباط گرفتن حتی با خواهر ناتنی ام را هم نمیداد ...
او مرا دوست داشت ...وقتی خواهرانه هر وقت از مدرسه می امد چیزی میخرید حتی شکلات ساده که من را خوشهال کند ...
من هم دوستش داشتم ولی مادرم اجازه نمیداد کنارش بروم ...دستش را بگیرم .....همچی برای من ممنوع بود ....
خواهرم چشمان زیبایی داشت ،اما غمگین ....
گاهی وقت ها میخواستم دستش را بگیرم و بگویم من هم خوشحال و نازپروده نیستم .....
نکند اه تو من را گرفت عزیز دلم ...
اگر چهره اش را میدید ،اصلا به او نمی امد برای من اه بکشد ....او حتی دوست نداشت خار به پای من برود چه برسد تجربه ی اینها ......
مادرم نمیزاشت تلویزیون ببیند ....من هم تا یه سنی اجازه داشتم برنامه های تلویزیون را ببینم ...
ان هم چون مادرم میترسید من گوش و چشمم باز شود ....
من همه جا سرم پایین بود.
باهیچ کس حق حرف زدن نداشتم جز جواب های کوتاه ...
لباسهای همیشه گشاد و تیره ...
شاید باور هیچکس نشود ولی نحوه تربیت مادر من کار را در مدرسه هم برای من سخت کرده بود .
من با هیچ کس نمیتوانستم ارتباط بگیرم ...
اگر حتی وسیله ایی هم فراموش میکردم که به مدرسه ببرم ،انقدر که ارتباط برایم مشکل ساز شده بود ،نمیتوانستم از کسی قرض بگیرم ...
شخصیت ارامی داشتم ...نمراتم بخاطر پدرم همیشه عالی بود تا او بتواند از صاحب کارش برایم هدیه دریافت کند ...
من از دیدن همسن و سال هایم که چگونه شاد بودند تعجب میکردم ...انقدر ساده بودم که فکر میکردم ان ها هم حتما زندگی مثل من دارن و این روال زندگیه همه دختراس ...
مادرم هم زیاد ارتباط با فامیل پدریم نداشت ...
اکثر وقت ها ما در خانه بودیم .مادرم فک میکرد دختر عموهایم یا عمه هایم در رفتار من تاثییر میگذارند به خاطر همین رفت امدش را به حداقل ممکن رسانده بود ...
من نمازهایم بخاطر پدر و مادرم ترک نمیشد ..
حتی یادم هست از پدرم پرسیدم میشود تمام نمازهایم را روی هم جمع کنم و همه را اخر هفته بخوانم ...همه چیز برایم زورکی بود .
من کوچک نبودم ۱۴ سالم را تمام کرده بودم ...
چشم و گوشم به معنای واقعی بسته بود و من چند بار شنیده بودم که پشت سرم میگویند دخترک عقب افتاده .....
خواهرم وقتی من ده ساله بودم ازدواج کرد و از خانه ی ما رفته بود ...دیگر نیامد ...انقدر اذیت شد که دیگر نیامد .....مانده بودم من با پدر و مادرم ....
پدرم خیلی مرد ساده ایی بود ،ان قدر هایی که فقط منتظر دستور مادرم بود ....
میترسید ...
حتی میتوانستم حس کنم که از مادرم میترسید ...
پدرم چون یکبار زندگی ناکام داشت ،میترسد که مادرم هم برود...
آبرو خیلی برایش مهم بود ...
حرف مردم برایش مهم بود ...
مادرم هم همینطور ،وگر نه انقدر همه چیز را برای من منع نمیکردند ...انقدری ساده بودم که یکبار یواشکی مادرم از عمه جوانم پرسیده بودم بچه چگونه به وجود می آید ...
حتی اگر بهم میگفت که لک لک ها بچه ها را می اورند من باور میکردم ...انقدر زود باور و ساده بودم که هر چه ،هر که میگفت باور میکردم ...
ان وقت هایی که همه موبایل داشتن و مادرم هیچ موقع اجازه نداد من به موبایلش دست بزنم ... من دختر بزرگی شده بودم اما نه بلد بودم ارتباط بگیرم و نه بلد بودم تلفن همراه چیست ....
من همیشه سرم تو کتاب و درس بود .
همیشه نمرات عالی داشتم تا سن ۱۵ سالگی ....
(زمان حال)
جاسیگاری جلوی رویم حالا پر از ته سیگار خاموش شده بود ...نمیدانم کی همه این ها پشت هم کشیده بودم اما ته پاکت سیگارم دو نخ بیشتر نمانده بود ...
دیگر چیزی به شب نمانده بود ...
خیلی وقت بود که تنها بودم و تنها میخوابیدم ....
دوماهی بود که دیگر مهدی به خانه نمی آمد ...
جای شکرش باقی بود که من را به خانه ی پدریم برنگردانده بود و اینجا را به نامم زده بود ..
اصلا دیگر نمیخواستم به شهرستان پیش آن ها برگردم ...فقط ازش خواهش کردم که خبر جدایی من به گوششان نرسد ...
پدرم دیوانه میشد ...
ترس جدایی من و حرف مردم او را حتما از پا می انداخت .
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

الناز
0یکم تو شخصیت مادر و دختر اغراق شده ولی بریم بخونیم ببینم چی میشه