پارت سوم :

تلفنم را بر میدارم و پیتزا از بیرون سفارش میدهم .
سر و صدای  راهروی بیرون از خانه کنجکاوم میکند ..
از چشمی در بیرون را نگاه میکنم ...
بعد از مدتها  همسایه جدید برایم امده بود .
داشتن اسباب می بردن داخل خانه ....
از امشب میدانم که خانه  بغلم خالی نیست و کمتر میترسم .
سر خودم را با ظرف شستن گرم میکنم ،تا پیتزایم برسد ...
این تنها زندگی کردن  الان من شده بود موهبت الهی ...
بعد از نیم ساعت زنگ خانه به صدا در می اید ...
در را باز میکنم .
_سلام اقا خسته نباشید
_پیتزاتونو اوردم ،قابل شما را هم نداره ....
_خواهش میکنم
کارتم را میدهم و ازش میخوام پیتزا را روی جاکفشی جلوی در بگذارد ...
با تعجب این کار را انجام میدهد ولی چیزی نمیپرسد ...
رمز کارت را میدهم و بعد پرداخت پول پیتزا ازش خداحافظی میکنم و پیتزا را بر می دارم و دوباره به اشپزخانه برمیگردم .
روی میز مینشینم و در پیتزا را باز میکنم و با ولع نگاهی بهش می اندازم ...
گشنه ام شده بود،از صب که از محضر برگشته بودم حتی یک لیوان اب  درست حسابی ام نخورم بودم ...
تا کی میخواستم عزای گذشته و مهدی را بگیرم ....
خسته شده بودم ...
غذایم را میخورم و کارتن پیتزا را  روی سطل زباله میگذارم .
خیلی خوابم گرفته بود ....
تو اتاق میروم و بعد از برداشتن پتوی نازکی از کمد دیواری به پذیرایی برمیگردم و روی مبل سه نفره راحتم دراز میکشم ....
طولی نمیکشد که چشمانم گرم میشود و به خواب میروم ....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
صبح با حس گرفتگی عضلاتم از خواب بیدار میشوم
کش و قوسی به بدنم میدهم و صدای ترق و تروق استخوانهایم را میشنوم ...
هر چند بد ولی لذت میبرم از شنیدن صداش ...
تلفن خانه به صدا در می اید ...
سمت تلفن میروم ...
شماره اذین رویش افتاده بود ...
با لبخند بر میدارم ....
_الو ،سلام اذین جونم
_سلام دختر خوبی ،کجایی تو ...
_خونه ام ...
_چرا موبایلت خاموشه ...من خنگم حواسم نیست به خونت زنگ بزنم ...
میخندمو میگم
_خوبه میدونی
_چیو؟
_این که خنگی ...
_بله که میدونم من دختر داناییم ...
_بله ،بله ...
دوباره صداش برمیگرده رو حالت نگرانی و میگه ...
_ترانه توحالت خوبه دیگه ....تعریف کن چیشد ،مهدی پشیمون نشد ....
نیشخندی میزنمو میگم ....
_چه پشیمونی بابا ،مهدی دیگه داره بابا میشه ...
_تو از کجا فهمیدی ؟
_از چند روز قبل که اومد خونه ،بهم گفت حتما طلاق بگیرم ...میدونی که حق طلاقم با من بود ...
_اره میدونم ،خب
_وقتی فهمیدم دختره بارداره بخاطر بچه ی تو شکمش قبول کردم که جدابشیم ...دیروزم دیگه تموم شد ‌‌‌...میدونی که خیلی وقته اقدام کرده بودیم برای جدایی ....فقط من اخراش دوسداشتم قضیه برعکس بشه و مهدی بمونه پیشم ...
_الهی بگردم ....زندگی خیلی بی رحمه ترانه ...
_تو چیکار میکنی ...
_منم دنبال خونه میگردم ..‌‌.
_عه هنوز که دنبال خونه ایی دختر ‌....
_اره بابا یا گرونن یا کثیف ...
_بیا با من زندگی کن ...اینجا که دوخوابه اس ... اتاق کار مهدی بود یکیش ...امروز فردا میاد وسایل داخلشو برمیداره ،کلیدشو بهم میده ‌..
میشه بیای؟خسته شدم بخدا از تنهایی ...
_اخه اینطور که مزاحمتم ...
_چه مزاحمتی دختر ،مگه منو تو باهم این حرفا رو داریم ...
_پس منم همون سه روز دیگ وسایلمو میارم بعد از اومدن مهدی ....
کمی دیگر با او حرف میزنم و تلفن را سر جایش میگذارم ....
اذین تنها دختری بود که تونست با رفتاری من کنار بیاد .
دختر خوبی بود و او هم مثل پر بود از کلی مشکل ...
به اتاق میرم و از کمد مانتوی سفیدم را در می اورم و با شلوار و شال ابی میپوشم ...
از خانه بیرون میروم ...
به فروشگاه و بعد هم به نانوایی میروم و بعد از خرید وسایل مورد نیاز و نون به خانه برمیگردم .
همه را روی میز میگذارم و شروع به چیدنشان در کابینت های کرم رنگ میکنم .
چایی را هم دم میگذارم و صبحانه ام را میچینم و مشغول به خوردن میشوم ...
از فردا دوباره باید به سرکار بروم ...
من حساب داره یه شرکت معروف در تهران هستم ....
و از قراره معلوم ان ها هم با رفتار های من کنار امده اند و با من انگونه خودم میخواهم رفتار میکنند ‌‌...
و من از وضعیتم داخل شرکت راضی هستم ....
زنگ خانه دوباره به صدا در می اید ....
بلند میشوم و در را باز میکنم ...
تا در را باز میکنم پیرزنی با موهای سفید کوتاه  با لبخندی مهربان جلوی در میبینم ....
چشمهای پر تجربه و ابی رنگ ...او در زمان پیری بسیار زیبا و ستودنی بود ...
_سلام مادر
_سلام بفرمایید ....
دستش را جلو می اورد و من امتناع میکنم از دست دادن ...
عرق سردی روی پیشانی ام مینشیند و کمی از در فاصله میگیرم ...
پیر زن اب گلویش را قورت میدهد و دوباره با لبخند ی که چند دقیقه قبل جمعش کرده بود میگوید :
_دخترم ،پسرم دستش رو بریده ،من چسب زخمام و گاز استریلم را تموم کردم ،خواستم بدونم شما داری به من بدید ...
هول میکنم و میگویم ...
_بله ،بله دارم اگر یک دقیقه صبر کنید براتون میارم ...
سمت کابینت میروم و جعبه کمک های اولیه ام را در می اورم و سمت پیرزن میبرم ...
_دستت درد نکنه عزیزم
_خواهش میکنم
_من اسمم شیرینه ،میتونی صدام کنی مامان شیرین
_چشم منم ترانه ام ،خوشبختم از اشناییتون ...
_به همچنین دخترم ،خداحافظت
_خداحافظ
با قدمهای ارام به سمت خانه اش میرود و من هم در را میبندم ....
نفس عمیقق میکشم و موهای بلندم را پیج میدهم و بالای سرم گوجه ایی میبندم و مشغول تمیز کردن خانه میشوم ...
و همینطور به گذشته برمیگردم ...!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Sahar

    0

    بسیار عالی بود

    ۱ سال پیش
  • مرضیه چراغی

    0

    عالی خیلی خوب

    ۱ سال پیش
  • صدف

    0

    واقعا جالب شده برام داستانش😍🥰🥰

    ۱ سال پیش
  • حنانه

    0

    موضوعش واسم جذابه

    ۱ سال پیش
  • خانم ملکی

    0

    خیلی رمان خوب وجذابی هست موضوع آن هم خوب هست چون هنوز هم کم و بیش ما اینگونه رفتارها را در بعضی خانواده ها شاهد هستیم

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    ازلمس شدن میترسه؟

    ۱ سال پیش
  • زیبا

    0

    ارتباط آدین با مهدی چی بود

    ۱ سال پیش
کپی شد!