غم بار به قلم فاطمه سیاوشی
پارت بیست :
دستی به صورتم کشیدم. از شبِ قبل، یک حسِ سنگینِ دیگری به قلبم اضافه شده بود؛ حسِ گناه، که حالا مثلِ یک سایهٔ تاریک، روی شانههایم نشسته بود. ترلان در آشپزخانه بود، صدای ملایمِ حرکتِ فنجانها به گوش میرسید. چند روزی از زمانی که ترلان به خانهام آمده بود میگذشت. هرچند حضورش آرامشبخش بود، اما هر لحظه، فکرهای مزاحم در سرم رژه میرفتند....
با صدایی که سعی میکردم عادی به نظر برسد، ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

چرا هیچی از زندگی تر
0ترلان گفته نمیشه این که شوهر داره بچه داره و اونا چیکار می کنن