پارت بیست :

دستی به صورتم کشیدم. از شبِ قبل، یک حسِ سنگینِ دیگری به قلبم اضافه شده بود؛ حسِ گناه، که حالا مثلِ یک سایهٔ تاریک، روی شانه‌هایم نشسته بود. ترلان در آشپزخانه بود، صدای ملایمِ حرکتِ فنجان‌ها به گوش می‌رسید. چند روزی از زمانی که ترلان به خانه‌ام آمده بود می‌گذشت. هرچند حضورش آرامش‌بخش بود، اما هر لحظه، فکرهای مزاحم در سرم رژه می‌رفتند....
با صدایی که سعی می‌کردم عادی به نظر برسد، ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • چرا هیچی از زندگی تر

    0

    ترلان گفته نمیشه این که شوهر داره بچه داره و اونا چیکار می کنن

    ۵ ماه پیش
  • محرابی

    1

    ممنونم پارت زیبایی بود امیدوارم حال ترلان خوب بشه تازه دوتا خواهرازکنارهم بودن دارن لذت میبرن

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    2

    سپهر داره کم کم بهش نزدیک میکنه خودشو لمس شدن و لمس کردن رو بهش یاد میده

    ۱۲ ماه پیش
  • ماهرخ

    3

    خداروشکر این دو خواهر تونستن طعم محبت رو بچشن

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!