پارت هجده :

سرم رو تکیه داده بودم به ستون سرد فلزی فرودگاه و چشم‌هام مثل رادار دنبال هر چهره‌ای می‌گشت. قلبم... مثل یه پرنده تو قفس سینه می‌کوبید، تندتر از همیشه. هر بار که یه نفر شبیه ترلان از گیت خارج می‌شد، نفسم حبس می‌شد و بعد با ناامیدی رهاش می‌کردم. این انتظار، از خودِ دیدار هم سخت‌تر بود. بیشتر از ۱۵ سال... این همه سال گذشت از آخرین باری که دیدمش. چند سالی که مثل یه حفره بزرگ تو زندگیم دهن باز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صدف

    1

    عاشقتم که پارت هارو بلندتر کردی فاطمه جونم😍مرسی🥰

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    3

    وای چقدرسخته بعداینهمه سال نمی تونه بغلش کنه 🙏

    ۱ سال پیش
  • راز

    2

    عالی بود بانو خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    2

    همیشه بغل کردن اینقدرعادیه که انسان فکر نمیکنه نبودش چقدرسخته وچقدرتوبروزاحساست مؤثرِ

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️