غم بار به قلم فاطمه سیاوشی
پارت نوزده :
بعد از شام، سپهر با ظرافت خاصی که فقط خودش داشت، اعلام کرد که باید به خانهاش برود.
_مادرم تنهاست و باید سر بزنم بهش....
اینو گفت و لبخندی به ترلان زد.
_خوشحال شدم دیدمت ترلان جان. دوباره بهت سر میزنم....
ترلان هم با لبخند جواب داد:
_من هم همینطور سپهر جان. ممنون از مهموننوازیت....
من میدانستم این فقط یک بهانه است. سپهر میدانست که من و ترلان نیاز به فضا داریم. فضایی
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
رزا
2بسیار عالی وآموزنده ولی خدایش هفته ای یه پارت خیلی کم خانم سیاوشی یه تجدید نظر در تعداد پارت ها در طول هفته به خاطر دل بی تاب ما داشته باشین 🙏🙏🙏
۱۲ ماه پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
سلام عزیزم ،واقعا وقتشو ندارم ،ممنون که رمان و میخونی .سعی کردم پارت طولانی بزارم
۱۲ ماه پیشسایه
0چقدر خوبه که سپهر هم دوستش داره🥲
۱۲ ماه پیشندا
0چقدر عالی آفرین براین عشق
۱۲ ماه پیشراز
1آفرین سپهر خان دخترمون خیلی ترک داره باید اونارو ترمیم کرد
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

صدف
3خدارو شکر که سپهر دوسش داره همش میترسیدم اینم ادم بدی از اب دربیاد🥰 ممنون که پارت های طولانی تری میزاری😘💞