پارت نوزده :

بعد از شام، سپهر با ظرافت خاصی که فقط خودش داشت، اعلام کرد که باید به خانه‌اش برود.
_مادرم تنهاست و باید سر بزنم بهش....
اینو گفت و لبخندی به ترلان زد.
_خوشحال شدم دیدمت ترلان جان. دوباره بهت سر می‌زنم....
ترلان هم با لبخند جواب داد:
_من هم همینطور سپهر جان. ممنون از مهمون‌نوازیت....
من می‌دانستم این فقط یک بهانه است. سپهر می‌دانست که من و ترلان نیاز به فضا داریم. فضایی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صدف

    3

    خدارو شکر که سپهر دوسش داره همش میترسیدم اینم ادم بدی از اب دربیاد🥰 ممنون که پارت های طولانی تری میزاری😘💞

    ۱۱ ماه پیش
  • رزا

    2

    بسیار عالی وآموزنده ولی خدایش هفته ای یه پارت خیلی کم خانم سیاوشی یه تجدید نظر در تعداد پارت ها در طول هفته به خاطر دل بی تاب ما داشته باشین 🙏🙏🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ،واقعا وقتشو ندارم ،ممنون که رمان و میخونی .سعی کردم پارت طولانی بزارم

    ۱۲ ماه پیش
  • سایه

    0

    چقدر خوبه که سپهر هم دوستش داره🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • ندا

    0

    چقدر عالی آفرین براین عشق

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    1

    آفرین سپهر خان دخترمون خیلی ترک داره باید اونارو ترمیم کرد

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!