غم بار به قلم فاطمه سیاوشی
پارت شانزده :
با چمدانی پر از لباس و کلی یادگاریهای کوچک، از شیراز برگشتم. شهری که هر گوشهاش پر بود از رنگها و بوی گلهای نارنج و صدای دلنشین ساز و آواز. اما ذهنم جایی دیگر بود؛ جایی که سپهر بود، همان دوستی که روز به روز بیشتر توی دلم جا باز میکرد.
من همیشه کنار سپهر احساس راحتی داشتم، اما حالا دلم میخواست فراتر از دوستی باشد، میخواستم به او نشان دهم که چقدر دوستش دارم، بیآنکه کلمهای
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
0گناه داره ترلان ،اونم بایدبه ارامش یرسه تو این زندگی😔😔😔
۱۲ ماه پیشصدف
0دلم خون شد برای ترلان🥺امیدوارم زنده بمونه و کنار ترانه بمونه🥰ترانه خیلی تنها میشه اینجوری🥺
۱۲ ماه پیشراز
0وای یعنی چون سرطان داشته جدا شده ؟
۱۲ ماه پیشاسرا
1ممنون ولی قرارنیست تایکی سرطان گرفت بمیره خیلیهازنده میمونن🙏
۱۲ ماه پیشپری
5چه سرنوشت عمگینی برا ترلان شد . ممنون نویسنده جان
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0قلم نویسنده رو دوس دارم