پارت شانزده :

با چمدانی پر از لباس و کلی یادگاری‌های کوچک، از شیراز برگشتم. شهری که هر گوشه‌اش پر بود از رنگ‌ها و بوی گل‌های نارنج و صدای دلنشین ساز و آواز. اما ذهنم جایی دیگر بود؛ جایی که سپهر بود، همان دوستی که روز به روز بیشتر توی دلم جا باز می‌کرد.
من همیشه کنار سپهر احساس راحتی داشتم، اما حالا دلم می‌خواست فراتر از دوستی باشد، می‌خواستم به او نشان دهم که چقدر دوستش دارم، بی‌آنکه کلمه‌ای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    قلم نویسنده رو دوس دارم

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    گناه داره ترلان ،اونم بایدبه ارامش یرسه تو این زندگی😔😔😔

    ۱ سال پیش
  • صدف

    0

    دلم خون شد برای ترلان🥺امیدوارم زنده بمونه و کنار ترانه بمونه🥰ترانه خیلی تنها میشه اینجوری🥺

    ۱ سال پیش
  • راز

    0

    وای یعنی چون سرطان داشته جدا شده ؟

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    ممنون ولی قرارنیست تایکی سرطان گرفت بمیره خیلیهازنده میمونن🙏

    ۱ سال پیش
  • پری

    5

    چه سرنوشت عمگینی برا ترلان شد . ممنون نویسنده جان

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️