دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و درام غم بار اثر فاطمه سیاوشی در دنیای رمان

رمان غم بار

  • زبان فارسی
  • 90.3K 👁
  • 670 ❤️
  • 275 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه غم بار

ترس ....! ترس ......! همیشه ترس از چه باعث میشود زندگی نکنی ؟ داستان من در مورد دختریه که در خانواده ی مذهبی و با مادری وسواس بزرگ شده و زندگی الانشو به چالش کشیده ....دختری که رفتار های وسواس گونه داره که باعث شکست در زندگی شخصیش شده .... رمانی با شخصیت ها وکاراکترای واقعی!

پارت اول

از محضر بیرون می آیم و به جوهر خشک شده ی روی انگشت اشاره ام نگاه میکنم .... دوسال از زندگی ام رفت ،دوسالی که من هیچ نقش مقصری نداشتم ...
اخ از پدر و مادرم سالها کودکی و نوجوانی ام را از من گرفتند ...و حال زنانگی ام هم بین دارد میرود ...
نه اینبار اشک نمیریزم ....قطرات اشک را از گونه ام تند تند پس میزنم و به مردی که دوسال زندگی ام را گذرانده بودم نگاه میکنم .....شروع به صحبت میکند
اشک های او هم بر روی گونه اش میریزد .
_ترانه من خیلی دوستت داشتم ،متاسفم که دیگه نمیتونم به این زندگی ادامه بدم ،نشد ....نخواستی مگه نه اون اتفاق ها هم بینمون نمی افتاد ‌‌...‌
بغضم را قورت میدهم و به چشم های مشکی اش نگاه میکنم ،شاید اوایل او را نمیخواستم ولی حالا از این که دیگر دست هایش را ندارم دیوانه ام میکند ‌‌....
میگویند رها کردن ادمی که دوستش داری یکی از سخت ترین کارهای دنیاس ....نمیگویم عاشق شدم
ولی به شدت وابسته اش بودم و دوستش داشتم ...
میتوانستم تا ابد به زندگی با او ادامه بدهم ولی دیگر خسته شده بود ،خسته اش کرده بودم .....
من همه چیز را پذیرفته بودم ،حتی خودم را کشتم و کاری که از پس هر زنی بر نمی آمد را کردم ....هر کاری کردم که دستم را ول نکند و شرط بینمان هم همین بود ...
اشک میان چشمانم حلقه زد بار دیگر ،فقط به نجوا آمدم و گفتم :
_زدی زیر قولت مهدی ....مرد نبودی ....راهمون جدا بود از اول و من هم چند بار گفتم ،اما خودت قبول نکردی !خداحافظت ....
میگن فردای بعضی چیزها خیلی سخته ....
مثل فردای جدایی ...
فردای مهاجرت ...
فردای سوگ از دست دادن عزیز ....
میشودفردا نشود ....دیگر حوصله ی فردا رو ندارم ....
دلم میخواد همینجا زندگی ام متوقف شود تا فردا را نبینم ....
سر خیابون می ایستم و برای اولین ماشینی که از کنارم رد میشود دست تکان میدهم ...
_اقا دربست
کنارم ترمز میکند ...
_کجا میری دخترم ...
_فرشته
کمی صبر میکند و نمیدانم در نگاهم چه میبیند ،اما ترحم را در نگاه پیرمرد حس میکنم ....
_بیا بالا دخترم
سوار میشوم و به اهنگ عارف که از ضبط راننده پخش میشود گوش میدهم ..
یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
اکنون اگر از تو دورم به هرجا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا
یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
اکنون اگر از تو دورم به هر جا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا
بغضی که جلوی مهدی نگه داشته بودمم به یکباره از چشمانم بیرون می اید و هق هق میکنم ....
ای خدا الان مادرم کجاست که غم من راببیند ،اوارگی و بیچارگی ام را ببیند ،چرا من را اینگونه بزرگ کرده بود ....نه به من رحم کرد و نه به آن دخترهایی که از پدرم از همسر اولش بود .....من دخترش بودم ....چرا به من ظلم کرد ...
کنار ادرسی که بهش دادم می ایستد....دست داخل کیف پولم میبرم و اسکناسی در می اورم و سمت راننده میگیرم ....
چینی به ابروهایش میدهد و میگوید :
_تو هم مثل دختر من برو به امید خدا
لبخندم با بغضم یکی میشود ....
باز میگوید:
_من سنی ازم گذشته دخترم ،ولی تا اینجایی که زندگی کردم میدونم این دنیا ارزش غم خوردن نداره حتی برای سنگین ترین درداش ...‌لذت ببر از زندگیت بابا ....هیچی نیست تهش ...
سرم را تکان میدهم و تشکر میکنم ....
از ماشین پیاده میشوم و دست داخل کیفم میبرم و دنبال دست کلیدم میگردم .
بعد از چند ثانیه گشتن کلید را در می اورم و داخل قفل میچرخانم .....
وارد ساختمان که میشوم ..بوی یاس مشامم را نوازش میکند ....هوای بهار بود وفصل یاس ‌....
با اسانسور به طبقه دوم میروم و کلید را به در خانه ایی که دوسال با او زندگی کردم میچرخانم...
سردی خانه عذابم میدهد ....فقط من میدانم که در اینجا چی کشیدم ....
ماگ مهدی رو برمیدارم و به نوشته روی ان دقت میکنم ،عشق ترانه کیه ؟
لبخند میزنم با بغض ...
این روزها همه کارهایم را با بغض انجام میدهم ...
مهمان خانه ام شده است ....
انقدر مرا خفه میکند که گاهی گلویم از درد پاره میشود .....
پرده های زرشکی و خونه هفتاد متری که باز هم من نقشی در خرید لوازمش و چیدنش نداشتم....اما تازگیا حس میکردم که با وجود مهدی این ها را هم دوست دارم .....
مبل های کرم قهوه ایی که دور تا دور تلویزیون چیده شده بود با کوسن های زرشکی و قالی سفیدی که انداخته شده بود با گلهای کوچک زرشکی ....
و لوستر پروانه ایی که به خونه زیبایی بخشیده بود ....
همچی بود....همچی داشتم.....فقط دیگر مهدی نبود ...
سمت راهروی کوچک خانه میروم و وارد اتاقمان میشوم ....این اتاق هیچوقت مشترک نشد.
اگر مهدی بیشتر کنارم میماند داشتم خوب میشدم ....
چقدر در زندگیمان دخالت کردن ...
چقدر دخالت های بیجا....و شاید من پرو هستم نمیدانم
اما دوسداشتم درست شود ‌....درون اتاقمان تراس کوچیکی بود که چسبیده بود به تراس خانه بغلی ....
تخت بنفش رنگ و پرده ی هم رنگ اتاق را دیزاین کرده بود ...لباس هایم را در می اورم و روی تخت می اندازم ...دوباره به اشپزخانه میرم و زیر کتری را را روشن میکنم .روی میز ناهارخوری داخل اشپزخانه مینشینم و سیگارم را از پاکت در می اورم و بین لبهایم میگذارم .....با فندک روشنش میکنم و پُک عمیقی میزنم ....به گذشته میروم ،به همان روزهایی که مادرم
از من بچه ایی سر به زیر بار اورده بود ...‌

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان غم بار
  • ارزو

    در پارت 230

    رمان خوبیه ولی چرا اینجوریه مگه ترانه ترس از لمس نداشت اما هم خواهرشو وقتی حالش بد بود بغل کرد هم شیرین و سپهر دست رو شونه ش میذارن اولا اسم هوو ترانه مگه راحله نبود الان شده ملیحه؟

    ۳ هفته پیش
  • فاطیما

    در پارت 350

    خیلی پایان قشنگی داشت ممنون نویسنده جان قلمت مانا

    ۴ هفته پیش
  • اشرف

    در پارت 350

    بسیار زیبا ممنون نویسنده جان

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه زهرا

    در پارت 41

    بابا خیلی باحاله و خب... دردناک من دختر رو درکش میکنم،میفهمم💔😔

    ۱ ماه پیش
  • مبینااا

    در پارت 340

    کاش اخرش بهتر تموم میشد دزدیده نمیشد🌱

    ۲ ماه پیش
  • چرا هیچی از زندگی تر

    در پارت 200

    ترلان گفته نمیشه این که شوهر داره بچه داره و اونا چیکار می کنن

    ۲ ماه پیش
  • هانا

    در پارت 50

    عالی .سر این پارت اشکم در اومد

    ۳ ماه پیش
  • صدف

    در پارت 350

    خیلی خیلی عالی بود،چقدر خوشحال شدم برای همشون و اینکه ارامش و اسایش بلاخره به زندگیشون برگشت😍🥰ممنونم فاطمه جان مثل تمام رمان هات عالی بود و پایان عالی هم داشت💞

    ۳ ماه پیش
  • شهناز

    در پارت 351

    عالی بود خسته نباشی واقعا

    ۴ ماه پیش
  • الناز

    در پارت 20

    یکم تو شخصیت مادر و دختر اغراق شده ولی بریم بخونیم ببینم چی میشه

    ۴ ماه پیش
  • رزا

    در پارت 353

    ممنون فاطمه جان عالی تموم کردی پایدار باشی

    ۴ ماه پیش
  • یاس

    در پارت 355

    خسته نباشید نویسنده عزیز.ممنون بابت رمان خوب و پایان خوشش❤️امیدوارم همیشه شاد و موفق باشید،قلمتون مانا🎈

    ۴ ماه پیش
  • شهد

    در پارت 354

    ممنون از نویسنده عزیز پایان خوش داستان را دوست داشتم یادآور این هست که تو زندگی همیشه باید امیدوار بود

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    💖💖

    ۴ ماه پیش
  • راز

    در پارت 354

    خیلی قشنگ و پر احساس خسته نباشی عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    💖

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    0

    چرا اینقدر دیر به دیر پارت میذارید آدم داستان رو فراموش میکنه

    ۴ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟