خلاصه رمان عاشقانه غم بار
ترس ....! ترس ......! همیشه ترس از چه باعث میشود زندگی نکنی ؟ داستان من در مورد دختریه که در خانواده ی مذهبی و با مادری وسواس بزرگ شده و زندگی الانشو به چالش کشیده ....دختری که رفتار های وسواس گونه داره که باعث شکست در زندگی شخصیش شده .... رمانی با شخصیت ها وکاراکترای واقعی!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان غم بار - پارت 35
گاهی هنوز بوی آن انبار را حس میکنم. بوی چرم، اتاق تاریک، و صدای نفسهای بریدهی یزدان. کابوسهایی هستند که هیچ آرامبخشی پاکشان نمیکند. فقط محو میشوند، کمکم، وقتی آدم تصمیم میگیرد دوباره نفس بکشد. ماهها از آن روزها گذشته بود. بیمارستان را ترک کرده بودیم، اما من درون خودم حبس بودم. هر صد...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 34
چشمهام که باز شد، سقف سفید بود... ساکت، بیروح، سرد. بوی الکل و دارو سنگینی میکرد روی نفسهام. حواسم جمع نمیشد. فقط یه حس سنگین توی شکمم... دستم رفت سمتش. خالی بود. یه خالی غمبار، مثل حروم شدنِ یه امید که هنوز کامل نرفته بود ولی دیگه هم نیست. پرستاری چیزی گفت... فقط یه کلمه شنیدم: _...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 33
در نبود صدا، قلبم خودش بود که داد میزد. انگار دنیا تصمیم گرفته بود من را رها کند..... صدای پا از انتهای راهرو آمد. سایهای آشنا افتاد روی زمین سرد انبار. چشمم دوید سمت در، مثل کودکی که امید را میجوید. یزدان بود. لبم لرزید؛ بغض فوران کرد قبل از آنکه عقلم چیزی بفهمد. اما هنوز نرسیده بودم...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان غم بار - پارت 32
وقتی چشمهام رو باز کردم، اول چیزی که حس کردم، بوی نم و فلز زنگزده بود. یه نور زرد و ضعیف از گوشهی سقف آویزون بود و سایهها رو مثل حیوانهایی بیشکل روی دیوار تکون میداد. سرد بود. اونقدری سرد که نفسهام بخار میشد. دستهام رو خواستم تکون بدم؛ تکون نخوردن. طناب زبر، پوست مچم رو بریده بود و ...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
فاطیما
در پارت 350خیلی پایان قشنگی داشت ممنون نویسنده جان قلمت مانا
۴ هفته پیشاشرف
در پارت 350بسیار زیبا ممنون نویسنده جان
۱ ماه پیشریحانه زهرا
در پارت 41بابا خیلی باحاله و خب... دردناک من دختر رو درکش میکنم،میفهمم💔😔
۱ ماه پیشمبینااا
در پارت 340کاش اخرش بهتر تموم میشد دزدیده نمیشد🌱
۲ ماه پیشچرا هیچی از زندگی تر
در پارت 200ترلان گفته نمیشه این که شوهر داره بچه داره و اونا چیکار می کنن
۲ ماه پیشهانا
در پارت 50عالی .سر این پارت اشکم در اومد
۳ ماه پیشصدف
در پارت 350خیلی خیلی عالی بود،چقدر خوشحال شدم برای همشون و اینکه ارامش و اسایش بلاخره به زندگیشون برگشت😍🥰ممنونم فاطمه جان مثل تمام رمان هات عالی بود و پایان عالی هم داشت💞
۳ ماه پیششهناز
در پارت 351عالی بود خسته نباشی واقعا
۴ ماه پیشالناز
در پارت 20یکم تو شخصیت مادر و دختر اغراق شده ولی بریم بخونیم ببینم چی میشه
۴ ماه پیشرزا
در پارت 353ممنون فاطمه جان عالی تموم کردی پایدار باشی
۴ ماه پیشیاس
در پارت 355خسته نباشید نویسنده عزیز.ممنون بابت رمان خوب و پایان خوشش❤️امیدوارم همیشه شاد و موفق باشید،قلمتون مانا🎈
۴ ماه پیششهد
در پارت 354ممنون از نویسنده عزیز پایان خوش داستان را دوست داشتم یادآور این هست که تو زندگی همیشه باید امیدوار بود
۴ ماه پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
💖💖
۴ ماه پیشراز
در پارت 354خیلی قشنگ و پر احساس خسته نباشی عزیزم
۴ ماه پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
💖
۴ ماه پیشسرو
0چرا اینقدر دیر به دیر پارت میذارید آدم داستان رو فراموش میکنه
۴ ماه پیش
ارزو
در پارت 230رمان خوبیه ولی چرا اینجوریه مگه ترانه ترس از لمس نداشت اما هم خواهرشو وقتی حالش بد بود بغل کرد هم شیرین و سپهر دست رو شونه ش میذارن اولا اسم هوو ترانه مگه راحله نبود الان شده ملیحه؟