غم بار به قلم فاطمه سیاوشی
پارت هفده :
روی تراس ایستاده ام ، به آسمان گرگ و میش خیره شدم و انگار تمام خاطرات زندگیام در آن منعکس است. نسیم ملایمی موهایم را نوازش میدهد...
نمیدونم از کجا شروع کنم... انگار تمام این سالها رو دویدم و دویدم تا از یه چیزی فرار کنم. از چی؟ از خودم، از ترلان، از تمام خاطراتی که مثل خوره افتاده بودن به جونم. سپهر هم کنار من روی تراس خانه اشان ایستاده ...
_موجها میان و میرن ،اسیرشون نشو
ول
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
دنیز
3نمیتونم به سپهر اعتماد کنم انگار یه چیزی پشت این شخصیت هست آدمی نیست که نشون میده. امیدوارم درست نباشه و ترانه دوباره آسیب نبینه ولی نباید زود اینقدر به سپهر اعتماد میکرد.دستت طلا نویسنده عالی بود👐🌱
۱۲ ماه پیشرزا
1ای کاش در هفته چند پارت داشتیم واقعا هفته ای یه پارت خیلی کمه در ضمن روند کار خیلی کند پیش می ره بیشتر به حرف زدن می گذره خسته نباشی
۱۲ ماه پیشپری
1ممنون نویسنده عزیز ولی ای کاش به جای اینهمه حرف الکی دیدار ترلان و ترانه را برامون میزاشتی.آخه اینهمه کلنجار رفتن نداره که ترانه اینقد سخت میگیره .
۱۲ ماه پیشراز
0خوب ب ترانه کمک میکنه.
۱۲ ماه پیشاسرا
0سپهرحرفه اش روانشناس یاچی بود🙏🤔
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

صدف
0مثل همیشه عالی بود این پارت هم🥰ممنونم فاطمه جونم💞خسته نباشی😘