غم بار به قلم فاطمه سیاوشی
پارت دوازده :
با هیجان وارد مغازه شدم، بوی چرم نو و پارچههای نفیس در فضا پیچیده بود. سپهربا لبخندی که گوشه لبش بود، پشت سرم قدم برمیداشت.
_ سپهر! نگاه کن چقدر قشنگن! اینو ببین، چقدر پارچهش مخملیه!» با انگشت به یکی از کت و شلوارهای تیره اشاره کردم.
سپهرسری تکان داد و نگاهی به کت و شلوارهای مردانه انداخت
_خب، ما اینجا اومدیم که من یه کت و شلوار بخرم، نه تو. هرچند اینا برای تو هم قشنگن، ولی خ
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
صدف
0چقدر مشکوکه این پسر همسایه🤔امیدوارم ترانه رو اذیت نکنه این پسره😒عالی بود این پارت فاطمه جون😍🥰ممنون😘
۱ سال پیشزینب
0میگم من نفهمیدم چی شود یعنی یزدان همون سپهر هست؟
۱ سال پیشم.ر
0حتما دکتره فهمیده مشکل داره
۱ سال پیشپری
7خیلی خوب بود فکرمیکنم یزدان دکتر هست و از طریق بالکن شبها میاد اتاق ترانه و هیپنوتیزمش میکنه برای درمان و نمیدونم شایدم عاشق کردنش
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0این پسر همسایه درواقع روان پزشکه؟و چون ترانه باکسی حرف نمیزد میخواد ازاین طریق وارد عمل بشه