پارت دوازده :

با هیجان وارد مغازه شدم، بوی چرم نو و پارچه‌های نفیس در فضا پیچیده بود. سپهربا لبخندی که گوشه لبش بود، پشت سرم قدم برمی‌داشت.
_ سپهر! نگاه کن چقدر قشنگن! اینو ببین، چقدر پارچه‌ش مخملیه!» با انگشت به یکی از کت و شلوارهای تیره اشاره کردم.
سپهرسری تکان داد و نگاهی به کت و شلوارهای مردانه انداخت
_خب، ما اینجا اومدیم که من یه کت و شلوار بخرم، نه تو. هرچند اینا برای تو هم قشنگن، ولی خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    این پسر همسایه درواقع روان پزشکه؟و چون ترانه باکسی حرف نمیزد میخواد ازاین طریق وارد عمل بشه

    ۱ سال پیش
  • صدف

    0

    چقدر مشکوکه این پسر همسایه🤔امیدوارم ترانه رو اذیت نکنه این پسره😒عالی بود این پارت فاطمه جون😍🥰ممنون😘

    ۱ سال پیش
  • زینب

    0

    میگم من نفهمیدم چی شود یعنی یزدان همون سپهر هست؟

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    0

    حتما دکتره فهمیده مشکل داره

    ۱ سال پیش
  • پری

    7

    خیلی خوب بود فکرمیکنم یزدان دکتر هست و از طریق بالکن شبها میاد اتاق ترانه و هیپنوتیزمش میکنه برای درمان و نمیدونم شایدم عاشق کردنش

    ۱ سال پیش
کپی شد!