پارت یک :

از محضر بیرون می آیم و به جوهر خشک شده ی روی انگشت اشاره ام نگاه میکنم .... دوسال از زندگی ام رفت ،دوسالی که من هیچ نقش مقصری نداشتم ...
اخ از پدر و مادرم سالها کودکی و نوجوانی ام را از من گرفتند ...و حال زنانگی ام هم بین دارد میرود ...
نه اینبار اشک نمیریزم ....قطرات اشک را از گونه ام تند تند پس میزنم و به مردی که دوسال زندگی ام را گذرانده بودم نگاه میکنم .....شروع به صحبت میکند
اشک های او هم بر روی گونه اش میریزد .
_ترانه من خیلی دوستت داشتم ،متاسفم که دیگه نمیتونم به این زندگی ادامه بدم ،نشد ....نخواستی مگه نه اون اتفاق ها هم بینمون نمی افتاد ‌‌...‌
بغضم را قورت میدهم و به چشم های مشکی اش نگاه میکنم ،شاید اوایل او را نمیخواستم ولی حالا از این که دیگر دست هایش را ندارم دیوانه ام میکند ‌‌....
میگویند رها کردن ادمی که دوستش داری یکی از سخت ترین کارهای دنیاس ....نمیگویم عاشق شدم
ولی به شدت وابسته اش بودم و دوستش داشتم ...
میتوانستم تا ابد به زندگی با او ادامه بدهم ولی دیگر خسته شده بود ،خسته اش کرده بودم .....
من همه چیز را پذیرفته بودم ،حتی خودم را کشتم و کاری که از پس هر زنی بر نمی آمد را کردم ....هر کاری کردم که دستم را ول نکند و شرط بینمان هم همین بود ...
اشک میان چشمانم حلقه زد بار دیگر ،فقط به نجوا آمدم و گفتم :
_زدی زیر قولت مهدی ....مرد نبودی ....راهمون جدا بود از اول و من هم چند بار گفتم ،اما خودت قبول نکردی !خداحافظت ....
میگن فردای بعضی چیزها خیلی سخته ....
مثل فردای جدایی ...
فردای مهاجرت ...
فردای سوگ از دست دادن عزیز ....
میشودفردا نشود ....دیگر حوصله ی فردا رو ندارم ....
دلم میخواد همینجا زندگی ام متوقف شود تا فردا را نبینم ....
سر خیابون می ایستم و برای اولین ماشینی که از کنارم رد میشود دست تکان میدهم ...
_اقا دربست
کنارم ترمز میکند ...
_کجا میری دخترم ...
_فرشته
کمی صبر میکند و نمیدانم در نگاهم چه میبیند ،اما ترحم را در نگاه پیرمرد حس میکنم ....
_بیا بالا دخترم
سوار میشوم و به اهنگ عارف که از ضبط راننده پخش میشود گوش میدهم ..
یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
اکنون اگر از تو دورم به هرجا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا
یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
اکنون اگر از تو دورم به هر جا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا
بغضی که جلوی مهدی نگه داشته بودمم به یکباره از چشمانم بیرون می اید و هق هق میکنم ....
ای خدا الان مادرم کجاست که غم من راببیند ،اوارگی و بیچارگی ام را ببیند ،چرا من را اینگونه بزرگ کرده بود ....نه به من رحم کرد و نه به آن دخترهایی که از پدرم از همسر اولش بود .....من دخترش بودم ....چرا به من ظلم کرد ...
کنار ادرسی که بهش دادم می ایستد....دست داخل کیف پولم میبرم و اسکناسی در می اورم و سمت راننده میگیرم ....
چینی به ابروهایش میدهد و میگوید :
_تو هم مثل دختر من برو به امید خدا
لبخندم با بغضم یکی میشود ....
باز میگوید:
_من سنی ازم گذشته دخترم ،ولی تا اینجایی که زندگی کردم میدونم این دنیا ارزش غم خوردن نداره حتی برای سنگین ترین درداش ...‌لذت ببر از زندگیت بابا ....هیچی نیست تهش ...
سرم را تکان میدهم و تشکر میکنم ....
از ماشین پیاده میشوم و دست داخل کیفم میبرم و دنبال دست کلیدم میگردم .
بعد از چند ثانیه گشتن کلید را در می اورم و داخل قفل میچرخانم .....
وارد ساختمان که میشوم ..بوی یاس مشامم را نوازش میکند ....هوای بهار بود وفصل یاس ‌....
با اسانسور به طبقه دوم میروم و کلید را به در خانه ایی که دوسال با او زندگی کردم میچرخانم...
سردی خانه عذابم میدهد ....فقط من میدانم که در اینجا چی کشیدم ....
ماگ مهدی رو برمیدارم و به نوشته روی ان دقت میکنم ،عشق ترانه کیه ؟
لبخند میزنم با بغض ...
این روزها همه کارهایم را با بغض انجام میدهم ...
مهمان خانه ام شده است ....
انقدر مرا خفه میکند که گاهی گلویم از درد پاره میشود .....
پرده های زرشکی و خونه هفتاد متری که باز هم من نقشی در خرید لوازمش و چیدنش نداشتم....اما تازگیا حس میکردم که با وجود مهدی این ها را هم دوست دارم .....
مبل های کرم قهوه ایی که دور تا دور تلویزیون چیده شده بود با کوسن های زرشکی و قالی سفیدی که انداخته شده بود با گلهای کوچک زرشکی ....
و لوستر پروانه ایی که به خونه زیبایی بخشیده بود ....
همچی بود....همچی داشتم.....فقط دیگر مهدی نبود ...
سمت راهروی کوچک خانه میروم و وارد اتاقمان میشوم ....این اتاق هیچوقت مشترک نشد.
اگر مهدی بیشتر کنارم میماند داشتم خوب میشدم ....
چقدر در زندگیمان دخالت کردن ...
چقدر دخالت های بیجا....و شاید من پرو هستم نمیدانم
اما دوسداشتم درست شود ‌....درون اتاقمان تراس کوچیکی بود که چسبیده بود به تراس خانه بغلی ....
تخت بنفش رنگ و پرده ی هم رنگ اتاق را دیزاین کرده بود ...لباس هایم را در می اورم و روی تخت می اندازم ...دوباره به اشپزخانه میرم و زیر کتری را را روشن میکنم .روی میز ناهارخوری داخل اشپزخانه مینشینم و سیگارم را از پاکت در می اورم و بین لبهایم میگذارم .....با فندک روشنش میکنم و پُک عمیقی میزنم ....به گذشته میروم ،به همان روزهایی که مادرم
از من بچه ایی سر به زیر بار اورده بود ...‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    درد زنان جامعه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    خوبه تاالان رمان جالبی هست

    ۱۲ ماه پیش
  • سحر مرادی

    1

    تا الان بد نبود

    ۱ سال پیش
  • امید

    1

    زیبابودوپرمحتوی

    ۱ سال پیش
  • سارا

    1

    به نظر جالب میاد رمان خوبیه

    ۱ سال پیش
  • فره

    0

    خوبه خوشم اومد

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    تا اینجا که معمولی بود

    ۱ سال پیش
  • پریسا

    0

    زیبا. بود و جالب بود برام

    ۱ سال پیش
  • Sahar

    0

    بسیار عالی تا اینجا

    ۱ سال پیش
  • صدف

    0

    عالی بود مثل همیشه فاطمه جون😍🥰🥰

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    نمیدونم ولی فک نکنم تو پارت دوم آنچنان هیجان داشته باشه فک کنم عادی میگذره

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    دوست دارم بدونم چی شده مگه چطوری بوده

    ۱ سال پیش
  • زیبا

    2

    مثل زندگی من ایت

    ۱ سال پیش
کپی شد!