پارت پنجاه و پنجم :
چند روز بعد، کراچی پاکستان.
کراچی بوی دریا نمیداد. حداقل نه آن دریایی که در قصهها از آن حرف میزدند؛ دریایی با موجهای آرام، نسیمی خنک و بویی که آدم را یاد آزادی میانداخت. اینجا بوی نمک در میان بوی دود، بنزین، خاک داغ و عرق هزاران زندگی گم شده بود. شهری که انگار هر خیابانش زخمی قدیمی داشت و هر کوچهاش چیزی را پنهان میکرد؛ معاملهای در تاریکی، خیانتی بیصدا، رازی مدفون یا شای
لطفا صبر کنید...
