پارت چهل و سوم :
- اون گربهی سیاه مال منه... گلولهی بعدی که از اسلحه یکی از شما حروم.زادهها بیرون بیاد، میشه آخرین گلولهای که شلیک میکنید!
با چشمانی گرد شده به سمت صدا چرخیدم. نگاه همهی ما روی سپیدار و چاکی بود که در میان دستانش نگهش داشته شده بود. چاک مانند بید به خود میلرزید. چشمانم را روی هم فشوردم. او ضدگلوله تن داشت. میدانستم. میدانستم و گلولهای در سرش خالی نکردم. شاید متحد خوبی نبود،
لطفا صبر کنید...
