پارت پنجاه و سوم :
«آرسن»
با حس سردرد شدیدی چشمانم را باز کردم. تمام تنم کوفته شده بود و حس میکردم قدرت تکان دادن یک بند انگشتم را هم نداشتم. به اطراف نگاه کردم. بارمان کنارم نشسته بود. دست به سینهاش زده و با سری خم شده به خواب رفته بود. نگاهم به او بود. آرام آرام صحنههایی ناواضح به یادم آمد. در سرویس بهداشتی بودم. داشتم سعی میکردم با ملورین ارتباط بگیرم. عدهای بیهوشم کردند. بعد هم درون یک زیرزمین تا
لطفا صبر کنید...
