پارت پنجاه و هفتم :

«ملورین»
صدای شلیک‌ها از بخش دیگر انبار لحظه‌به‌لحظه دورتر می‌شد. یعنی سپیدار زنده بود؛ همین برایم کافی بود تا مسیرم را عوض نکنم. از میان کانتینرهای زنگ‌زده عبور کردم و خودم را به راهروی باریکی رساندم که نور ضعیف چند لامپ سقفی روی زمین خیسش افتاده بود. همین که پیچیدم، ایستادم. چند متر آن‌طرف‌تر، شخصی با لباس تیره، اسلحه به دست، مقابلم ایستاده بود. پشتش به من بود.
چند ثانیه ف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!