پارت پنجاه و هفتم :
«ملورین»
صدای شلیکها از بخش دیگر انبار لحظهبهلحظه دورتر میشد. یعنی سپیدار زنده بود؛ همین برایم کافی بود تا مسیرم را عوض نکنم. از میان کانتینرهای زنگزده عبور کردم و خودم را به راهروی باریکی رساندم که نور ضعیف چند لامپ سقفی روی زمین خیسش افتاده بود. همین که پیچیدم، ایستادم. چند متر آنطرفتر، شخصی با لباس تیره، اسلحه به دست، مقابلم ایستاده بود. پشتش به من بود.
چند ثانیه ف
لطفا صبر کنید...
