پارت چهل و ششم :
بارمان چیزی نگفت. سریع به سمت ون حرکت کردم. همراهم وارد ون شد. پشت فرمان نشستم. بارمان با تعجب نگاهم کرد. رانندگی را تا حدودی بلد بودم. سوییچ را چرخاندم و ماشین را روشن کردم. بارمان هم سریع روی نزدیکترین صندلی به من نشست. ون را به حرکت درآوردم و به سمت باغ رفتم. هنوز به باغ نرسیده بودیم که چیزی از کوچهای باریک، جلوی ون پرت شد. ترسیده پیش از اینکه به آن برخورد کنم پایم را تا انتها روی ترمز ف
لطفا صبر کنید...
