پارت چهل و ششم :

بارمان چیزی نگفت. سریع به سمت ون حرکت کردم. همراهم وارد ون شد. پشت فرمان نشستم. بارمان با تعجب نگاهم کرد. رانندگی را تا حدودی بلد بودم. سوییچ را چرخاندم و ماشین را روشن کردم. بارمان هم سریع روی نزدیک‌ترین صندلی به من نشست. ون را به حرکت درآوردم و به سمت باغ رفتم. هنوز به باغ نرسیده بودیم که چیزی از کوچه‌ای باریک، جلوی ون پرت شد. ترسیده پیش از اینکه به آن برخورد کنم پایم را تا انتها روی ترمز ف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!