پارت چهل و هفتم :
با شنیدن این حرف صاف سر جایم نشستم. پتو را کنار زدم و خواستم از تخت پایین بیایم که سرش تیر کشید. دیدگانم تار شد و نتوانستم حرکت کنم. بیشعور دستش آنقدر سنگین بود که هنوزم هم نمیتوانستم درست حرکت کنم. او واقعا مرگ بود. هم بوی مرگ میداد و هم تمامش از مرگ گرفته شده بود. لعنتی آنچنان درگیرم کرد که حتی نفهمیدم چه شد که به اینجا رسیدم. آرمین بازویم را گرفت و آرام زمزمه کرد:
- آروم باش مرواری
لطفا صبر کنید...
