پارت چهل و هفتم :

با شنیدن این حرف صاف سر جایم نشستم. پتو را کنار زدم و خواستم از تخت پایین بیایم که سرش تیر کشید. دیدگانم تار شد و نتوانستم حرکت کنم. بی‌شعور دستش آنقدر سنگین بود که هنوزم هم نمی‌توانستم درست حرکت کنم. او واقعا مرگ بود. هم بوی مرگ می‌داد و هم تمامش از مرگ گرفته شده بود. لعنتی آنچنان درگیرم کرد که حتی نفهمیدم چه شد که به اینجا رسیدم. آرمین بازویم را گرفت و آرام زمزمه کرد:
- آروم باش مرواریØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!