پارت چهل و پنجم :
منظورش را میفهمیدم. تقریباً پنج سال با او همسخن بودم. چرخیدم و با او روبهرو شدم. با فاصله از من ایستاده بود. برای دیدنش باید سر بلند میکردم. بیشتر از یک سر و گردن از من بلندتر بود. با اینکه قدم بلندتر شده بود؛ اما باز هم به سر شانههایش نمیرسیدم. با چشمان روشن و ترسناکش به من خیره شد. نفس عمیقی کشیدم و واژگان را طوری ادا کردم که منظورم را اشتباه متوجه نشود.
- بله خودمم... برادرت من و
لطفا صبر کنید...
