پارت چهل و هشتم :

«سپیدار»
کت بلند و زغالی که روی صندلی بود را برداشتم. کمی آن را تکاندم تا گرد و خاک از رویش بپرد. آن را پوشیدم. دختری با ظاهر آراسته درحالی که خیره نگاهم می‌کرد، با صدایی نازک و کنترل شده گفت:
- همیشه اینقدر جدی و سردی؟!
جوابش را ندادم. در عوض نگاهم را به آینه دوختم و موهای مشکی‌ام را شانه زدم. دکمه‌ی اول پیرهن مشکی‌ام را باز گذاشتم و دستکش چرمی نازکی دست کردم. نفسم را با خونسردی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!