پارت چهل و هشتم :
«سپیدار»
کت بلند و زغالی که روی صندلی بود را برداشتم. کمی آن را تکاندم تا گرد و خاک از رویش بپرد. آن را پوشیدم. دختری با ظاهر آراسته درحالی که خیره نگاهم میکرد، با صدایی نازک و کنترل شده گفت:
- همیشه اینقدر جدی و سردی؟!
جوابش را ندادم. در عوض نگاهم را به آینه دوختم و موهای مشکیام را شانه زدم. دکمهی اول پیرهن مشکیام را باز گذاشتم و دستکش چرمی نازکی دست کردم. نفسم را با خونسردی
لطفا صبر کنید...
