پارت پنجاه و ششم :
آن شب خواب به سراغم نیامد و ذهنم مثل شهری خاموش زیر باران بیدار ماند. نه به خاطر انبار و نه به خاطر معاملهای که قرار بود دو شب بعد در جایی دور از چراغهای شهر انجام شود؛ خطر برای من چیز تازهای نبود و سالها بود که با بوی خطر بیدار میشدم و با صدای نزدیک شدنش میخوابیدم. آدمهایی مثل من از مرگ نمیترسیدند، بیشتر از این میترسیدند که یک روز بفهمند تمام آن جنگیدنها هیچ معنایی نداشته
لطفا صبر کنید...
