پارت چهل و چهارم :
«آرسن»
چند ساعت قبل...
ملورین رفته بود. نمیدانستم چه کنم. برفین را دیده بودم. خودش بود. مطمئن بودم. ای کاش وقتی با او چشم در چشم شده بودم؛ داد میزدم. کاش میتوانستم به سمتش یورش ببرم و هر چه عقده داشتم را بر سرش خالی کنم. با اینکه او را فقط از نیمرخ دیده بودم، اما مطمئن بودم که او برفین بود. خودش بود. میتوانستم حضورش را حس کنم. همانجا مثل مترسک ایستاده بودم و داشتم نقشهای در
لطفا صبر کنید...
