سوت پایان به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت نود و نهم :
سکوتی کشدار و سنگین بر فضا حاکم بود؛ سکوتی که نه از سرِ خالی بودن، که از فرطِ لبریز بودن حرفهای ناگفته، میانشان قد کشیده بود. زمان، میانِ آن نگاههای گرهخورده ایستاده بود؛ انگار هردو در تلاش بودند برای اثباتِ واقعیتِ این دیدار...
مهوا با سرانگشتانی که از هیجان میلرزید، خطِ فکِ استخوانیِ آرش را لمس کرد. پوستِ صورتش برخلافِ خاطرهی تلخِ زبریِ ریشهای او در ایامِ دوری، حالا صی
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
مریم
3پیش بسوی پدر شدن ارش آتیشش تنده😅😅😅😎
۴ ماه پیشساناز
0🧡🩶❤️💚🩵💜🤍💛🩷💙🤎🩷
۴ ماه پیشهدی
1ممنون نگار جان مثل همیشه عالی😘
۴ ماه پیشهدی
2چه سوپرایز قشنگی برای مهوا درست کردن😍🩷🌹
۴ ماه پیشهدی
1خدارو شکر که آرش آزاد شد😍
۴ ماه پیشاسرا
0آخه چقدردلتنگ ولی حیف که همه منتظدن🙏
۴ ماه پیشSedna
2خیلی قشنگ بود عزیزم ممنون واقعاً سختی زیادی کشیدن تا الان خوب شد که سختیاشون تموم شد
۴ ماه پیشزهرا
2قلمت زیباوپایدارممنون.موفق باشید🤗😇🙏👏
۴ ماه پیشمحرابی
2ممنونم خیلی زیبا بود ودلنشین. خداقوت. خداروشکر که دوری تموم شد
۴ ماه پیشمیم
3خیلی عالی بود و پرهیجان مثل رمانای قبلی،کاش چند پارت دیگه داشته باشیم،یکم شادیشونم ببینیم بچه حامی ببینیم 🙏🏻👏👏👏🥰
۴ ماه پیشمیم
2خدارو شکر بالاخره این مشکلم تموم شد این طفلیا برگشتن سر زندگیشون 🤲😍
۴ ماه پیشمیم
2اووو چه عجب یادشون اومد مهمونم دارن،حالا فعلا اینجا خونه حامیه،گفتم که یه وقت درو قفل نکنین 😁
۴ ماه پیشراز
2بلاخره به هم رسیدن نگار جون خوش قلم خسته نباشی
۴ ماه پیشافففف
2صدای پای تمام شدن رمان می آید به گوش...
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0آخ که چقد شیرینن این لحظه ... بیصرانه منتظرشون بودیم ... دستتون دردنکنه بابت این پارتهای سراسر عشق ❤️❤️❤️