سوت پایان به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت دوم :
مهوا مردد و آهسته، دستش را بالا برد. سرانگشتان سرد آرش را که لمس کرد، گفت: آرش...؟ خوبی؟ اگه میدونستم گفتنش اینقدر ناراحتت میکنه، نمیگفتم. حداقل الان نمیگفتم!
آرش دستش را آزاد کرد و با بیرون دادن نفسش، از مهوا فاصله گرفت. به تاج تخت، تکیه داد و با صدایی گرفته گفت: نه عزیزم، تقصیر تو نیست که... اتفاقا خوب کاری کردی گفتی. میدونی... اشکان...
مکث کرد. به چشمهای منتظر و سردرگم مهوا نگاه کرد.
- اشکان رفیق دورهی دبیرستانم بود. بااینکه رشتههای دانشگاهیمون فرق داشت با هم اما چیزی از رفاقت و رفتوآمدمون کم نشد. تو یه شرکتی که بیربط به رشتهاش نبود، کار میکرد تا خرج دانشگاهش دربیاد. رها دختر یکی از سهامدارای شرکت بود. عاشق اشکان شده بود. بعد از کلی بحثوجدل و درگیری رها با خانوادهاش، بالأخره بابای رها راضی شد ولی...
نفسش سنگین شد و چهرهاش سرخ شده بود. لبهایش را به هم فشرد و ادامه داد: درست یه شب قبل از جشن عروسیشون... تو تصادف کشته شد! رها خیلی حالش بد بود، زیاد طول نکشید که گفتن برای همیشه رفته خارج!
مهوا غمبار نگاهش میکرد و گفت: آخی... چقدر سخت! طفلیها... ولی...
مکث کرد. چشمهایش ریز شد و پرسید: باور کنم همهی این اضطرابت برای همینه که رها از کجا فهمیده تو ازدواج کردی؟! مهمه اصلا؟
آرش شاکی نگاهش کرد و بیدرنگ جواب داد: نه که مهم نیست، ولی میتونه باعث تعجب بشه. چیزی هم که تعریف کردم فکر کنم غمش اونقدر سنگین بود که بخواد حداقل برای چندلحظه منو بههمبریزه!
- خب حالا توام... تشر میزنی چرا؟
روگرداند و پشتش را سمت آرش چرخاند. مشغول بازکردن موهایش شد. طولی نکشید که دستهای آرش، از دوطرف جلو آمد و روی شکمش در هم گره خورد.
- من غلط کنم مامان جوجوی خوشگلمو تشر بزنم. خب یهجوری میپرسی انگار بهم شک داری! قهر نکن دیگه.
بوسهای روی سرشانهاش نشاند و کنار گوشش زمزمه کرد: غصه نخور برای قندعسل بابا خوب نیست. اصلا هردومون فراموشش کنیم، خب؟
- منم که مهم نیستم... فقط قندعسل بابا مهمه! اصلا از کجا معلوم دختره؟
- من گفتم تو مهم نیستی؟ میگم دختر باشه که شبیه تو باشه. من نگاش کنم، کیف کنم... فکرکن یه نسخهی کوچولو از مهوا هم تو خونه باشه! دوتا خوشگل... دوتا ماه... دوتا غرغرو... دوتا زبوندراز...
خنده به صدایش نشست و مهوا رو گرداند. دستهای ظریفش را مشت کرده و پیاپی به بازوی آرش کوبید.
- زهرمار... هیچوقت درست نمیشی تو...
دستهای آرش اما دور تنش محکمتر شد و او را در آغوش فشرد. صدای خندههایشان، فضای کوچک و نقلی اما پر از عشق خانه را در برگرفت.
***
صدای بر هم خوردن ظروف چینی به گوش میرسید. بهمحض بازکردن پلکهایش، بوی قهوه در مشامش پیچید. خوابآلود و خمیازهکشان به ساعت رومیزی کنار تختخواب نگاه کرد. ساعت هشتصبح بود. از جا برخاست. موهای رها و بلندش را پیچوتابی داد و با بالابردن دستهایش، کشوقوسی به تنش داد. پردهی سفید را کنار زد و به آفتاب اولین روز مهرماه لبخند زد. پنجره را کمی باز کرد. عطر پاییز در هوا پراکنده بود، شاخههای درختان در نسیم خنک صبح، رقصان بودند و صدای گنجشکها به گوش میرسید. دقیقا پشت خانهشان فضای سبز بود و کمی آنطرفتر، خیابان شلوغی که ماشینها در رفتوآمد بودند. و پنجرهی اتاق رو به آن منظرهی زیبا باز میشد.
از اتاق بیرون رفت. آرش را حاضر و آماده برای رفتن، در آشپزخانه دید که برای خودش لقمه میگرفت. ابروهایش بالا پرید!
- میخوای کجا بری؟!
آرش لبخندزنان نگاهش کرد.
- سلام به روی نشُستهت... صبحبخیر عزیزم.
- باشه... سلام، صبحبخیر! کجا میخوای بری؟
آرش سمت کابینتها رفت. فنجانی برداشت و گفت: کجا میرم؟ سرکار دیگه! چای بریزم یا قهوه؟
- مگه نگفتی سهروز خونهای و مرخصی داری؟
آرش مشغول چایریختن شد و گفت: آره ولی دوستم کار واجبی براش پیش اومده، ازم خواست بهجاش وایسم داروخونه. تا حالا خیلی بهجام وایساده، روم نشد بگم نه!
- خیلی بدی آرش... تو بهم قول دادی!
آرش کمی نگاهش کرد. دلجویانه گفت: جبران میکنم، یه امروزه دیگه... اونم تا ظهر! برو یه آب به صورتت بزن، بیا صبحونه بخور. ضعف میکنی.
مهوا دلخور نگاهش میکرد. در رفتار آرش پیدا بود که میخواهد به ناراحتی او بیتفاوت باشد. دقایقی بعد، وقتی صدای بستهشدن در به گوشش رسید، بغضش آب شد و گونهاش را خیس کرد.
***
ترافیک سنگینی در خیابان ایجاد شده بود و صدای بوقهای پیدرپی رانندگان از سر بیحوصگلی و عجله، بلند شده بود. لبهای آرش روی هم فشرده شد و سرش را به طرفین تکان داد. نگاهی به ساعتمچیاش انداخت. صدای مردی را که از بین ماشینها میگذشت و عرض خیابان را طی میکرد، شنید که به رانندهها میگفت: تصادف شده... حالا حالاها ترافیک باز نمیشه!
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
پرنیا
2یعنی آرش قراره چیکار کنه ؟!!امیدوارم که گند نزنه
۱ سال پیشخیلی عالی است
0و احساس خیلی خوبی دارم
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خوش بشینه به نگاه قشنگتون❤
۱ سال پیشم م
3عالی بود تااینجاک خوندم
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از نظر و همراهیتون💚
۱ سال پیشباران
0من رمانهای شماقبلاخوندم دوست دارم،، اینم تااینجاکه خوندم عالی بودقلمت مانا
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
همراهیتون باعث افتخاره، ممنونم🙏🏻🌹
۱ سال پیشهانا
0تا اینجا عالیه
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
🙏🏻💚
۱ سال پیشنفس
1داستان جالبی به نظر میرسه ببینم چی میشه ممنون
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از همراهی و نظرتون💚
۱ سال پیشMatin
0خوبه میپسندم 😂
۱ سال پیشنسترن
1💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜عالی
۱ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از همراهی و انرژیت نسترن عزیز♥
۱ سال پیشساناز
0💙🧡🩵🤎🩶💜💛🤍💚❤️
۱ سال پیشZarnaz
0یا خدا آرش داری میری چه دست گلی به آب بدی 🤦 ♀️
۱ سال پیشZarnaz
0عالی عالی بود مرسی نگار جونم 😍😍وای من قربون قند عسل آرش و مهوا بشم😍😍
۱ سال پیشFtm
0حالا که اوضاع جدیه و استرس افتاده به جونش تعجب میکنم چطوربه فکر صونس اخه 🤣🤣
۱ سال پیشFtm
0قند عسل بابا😂😂اصن نمیتونم باور کنم آرش داره بابا میشه
۱ سال پیشهدی
0نگار جان میشه خواهش کنم آرش دوست داشتنی بمونه کاری نکنه از چشم بیفته 😁
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ثریا
1تا اینجا رو دوست داشتم