پارت یک :

به‌زحمت روی پاهایش ایستاده بود. ساق و کف پاهایش از خستگی زیاد زق‌زق می‌کرد. وارد اتاق که شد، فورا لبه‌ی تخت نشست. دلش می‌خواست از شدت خستگی، خودش را روی تخت پرت کند و طاق‌باز بخوابد اما آن فرشته‌ی کوچک درونش، مانع بود و باید به‌آرامی می‌نشست، صبورانه و آهسته لباس عوض می‌کرد و بعد از یک دوش آب‌گرم، به پهلو می‌خوابید.
پای راستش را بالا گرفت و کفش سفید و پاشنه‌بلند را درآورد و مشغول ماساژ دادن مچ پایش شد.
- مهواجان... ماه من... خوبی؟
سرش را بالا گرفت. ابروهایش در هم شد و نالید: وای آرش... از خستگی دارم می‌میرم. کمرم انگار داره از وسط نصف میشه. کف پاهام سوزن‌سوزن میشه. سرم... سرم مثل کوه سنگین شده!
لبخند ملایمی روی لب‌های آرش که در چهارچوب در ایستاده بود، نقش بست و جلو آمد. مقابل پاهای او روی زمین نشست و ساق پاهای برهنه‌اش را نوازش کرد و ماساژ داد.
- الان کمکت می‌کنم، لباستو عوض کنی، موهاتو باز کنی. یه نوشیدنی بخوری و بری دوش بگیری.
مهوا به روتختی سفید و پوشیده از گلبرگ‌های سرخ، نگاه کرد. به ریسه‌های رنگی و درخشان بالای تاج تخت و بادکنک‌های قرمز.
- ولی آخه... امشب با این‌همه تزئین اتاق و آرایش من... این شمع و گل و بادکنک و...
آرش دست‌هایش را گرفت و اندکی فشرد. میان حرفش آمد و گفت: تو همیشه قشنگ بودی و هستی، هروقت و هرجا هم تو خوب باشی و کنارم باشی، همه‌چی قشنگه. تزئین و آرایش و اینا یعنی چی؟ تو الان باید استراحت کنی، فکر خودت باش و اون قندعسل بابا...!
- آخه خیلی‌وقته هیچ...
این‌بار آرش اخم ریزی کرد و تشرگونه حرفش را برید.
- باز میگه آخه...! بی‌خیال دیگه، می‌خوای کار دستمون بدی؟ من همیشه داشتمت و بازم دارمت. امشب رو فقط به فکر استراحت باش!
برخاست و لبخند را جای اخم، به چهره نشاند. پیشانی‌اش را بوسید و دست‌هایش برای باز کردن زیپ، از دو طرف لباس سفید و سنگدوزی عروس، به پشت شانه‌هایش رفت.
- نه، اول موهامو باید باز کنم، که بعدش لباسو درآوردم برم دوش بگیرم.
آرش مکث کوتاهی کرد و گفت: باشه، پس قشنگ برو بالا و تکیه بزن که پشتت اذیت نشه، پاهاتم راحت روی تخت دراز کن، تا من موهاتو باز کنم.
مهوا در جوابش لبخند زد و با کمک آرش، دامنش را بالا گرفت و کاملا روی تخت نشست. بالشت را به تاج تخت تکیه داد و گودی کمرش را که درد خفیفی داشت، با آن بالشت نرم پُر کرد. آرش باحوصله و آرام، مشغول بازکردن موهای مشکی و شنیون‌شده‌ی مهوا شد.
- راستی... تو دوستی به اسم اشکان داری؟!
مهوا این را پرسید و احساس کرد که حرکت انگشتان آرش لابه‌لای موهایش، برای چندثانیه متوقف شد.
- نه... چطور؟
- جدی؟! آخه امشب تو با دوستات سرگرم رقص و اینا بودی؛ یه دختره اومد، خیلی گرم احوالپرسی کرد و تبریک گفت. یه‌دسته‌گل و سکه هم هدیه داد، گفت نامزد رفیقته. هرچقدر اصرار کردم بمونه، صدا بزنم تو بیای، قبول نکرد. گفت خیلی عجله داره، به پروازش نمی‌رسه. گفت اسمش رهاست و نامزد اشکان!
دست‌های آرش روی موهایش نشست، بی‌هیچ حرکتی... مهوا سرش را بالا برد و به‌وضوح دید که او رنگ به رو ندارد و صورتش از بُهت، خشکیده و حتی پلک بر هم نمی‌زند.
- آرش! چی شد؟
آرش به خودش آمد، پلک بر هم زد و زبان روی لبش کشید.
- هیچ... هیچی... آخه... آخه اشکان...
باز حرف در دهانش ماسید و نگاهش مات‌زده شد. دلشوره به جان نوعروس افتاد.
- اشکان چی؟ حرف بزن!
آرش آب دهانش را فرو برد و گفت: اشکان چندسال پیش فوت شد. از این تعجب کردم، رها چطور فهمیده من ازدواج کردم و اومده مجلس؟!
مهوا هنوز متوجه علت آن‌همه حیرت و اضطراب آرش نبود و سردرگم لب زد: خب... لابد از طریق دوستای مشترکتون! چرا این‌قدر به‌هم‌ریختی حالا؟!
آرش فورا سر تکان داد اما دستپاچگی‌اش از نگاه مهوا دور نماند.
- نه... نه چرا به‌هم‌بریزم؟ یاد اشکان افتادم خب... همین!
و سعی کرد دوباره خودش را سرگرم بازکردن پیچ‌وتاب موهای او کند اما هیچ اختیاری بر لرزش انگشتان دستش و تپش‌های تند قلبش نداشت. هیچ خبری از شور و ذوق چنددقیقه‌ی پیش نبود و وجودش را اضطراب پر کرده بود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    1

    به محض پایان رمان قبلی بدو بدو اومدم ببینم این رمان چطوره😍😍

    ۶ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    خوش اومدی به جمع ما شادان عزیز... امیدوارم تا انتهای رمان برات جذاب و دوست‌داشتنی باشه💚❤

    ۶ ماه پیش
  • ماهرخ

    1

    سلام من نمیدونستم ادامه رمان قبلیه وگرنه خیلی زودتر بهتون ملحق میشدم 😍😍😍خدا قوت قطعا مثل همیشه عالیه

    ۱۱ ماه پیش
  • صدیقه زمانی

    0

    تا این جا که من خوندم عالی بود۷

    ۱۲ ماه پیش
  • ثریا

    0

    بنظرم جالبه 🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از نظر و همراهیت ثریاجان☺️🙏🏻💚

    ۱۲ ماه پیش
  • رامین

    0

    عالی وزیبا

    ۱۲ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    🙏🏻🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • مهلا

    1

    ماجرای اشکان و رها چی بوده که آرش انقدر بهم ریخته؟

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    1

    به به یه داستان جدید از آرش و شیطنتای مخصوصش👌🌺

    ۱ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    به به پرنیاجان خوش‌اومدی به جمعمون... خوشحالم با یه رمان دیگه کنارم هستی و با کامنتات انرژی میدی🥰💚😘

    ۱ سال پیش
  • زری

    0

    خوبه خیلی واضح قصه رو میگه

    ۱ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون زری عزیز❤

    ۱ سال پیش
  • امیر

    0

    تااینجاخوب بود

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    تا الان خوب بود

    ۱ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    🙏💚

    ۱ سال پیش
  • منعم

    0

    تا اینجا خوب بود

    ۱ سال پیش
  • آسیه

    0

    خیلی خیلی عالی بود

    ۱ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    🙏🏻💚❤

    ۱ سال پیش
  • سمی

    0

    تا اینجا که خوبه داستانش

    ۱ سال پیش
  • aram

    0

    هنوز نمیدونم چون فقط یه پارت خوندم

    ۱ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    خوشحال میشم پارت‌های بعدی رو که خوندی نظرت رو بگی. ممنون از همراهیتون💚

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    بله تا الان خوب بود

    ۱ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی و نظرتون💚

    ۱ سال پیش
کپی شد!