افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت سیزده :
خدایه من پولام...
هرچی داشتم و نداشتم اون متور برد،با همون دردی توی صورتم احساس میکردم بلند شدم و به دنبالش دویدم،جیغ میزدم:
_یکی کمک کنه...
توروخدا یکی کمک کنه همه چیزم رو برد توروخدا...
اما هیچ کس نبود که به منِ سیاه بخت کمکی برسونه و اون متوری از خدا بی خبر با تمام سرعتش از اون مکان دور شد و رفت...
درمانده و بیچاره،روی آسفالت نشسته بودم و هر ماشینی با هر گذری که میکرد برام
لطفا صبر کنید...
