افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت نوزده :
_داری کجامیری!!
بی توجه بهش قدم برمیداشتم و غرق دنیای خراب شده ی زندگیم بودم؟دنیای که تا چند روز دیگه پودر میشه و هوا میره...
من باید زندگیم رو رو با مردی شریک میشدم که جز طعنه و نیشخند و مسخره کردنم چیزی در چنته نداشت.
بهم رسید و از شونهَ م گرفت و به سمت خودش چرخوندم:
_با توام،چرا هرچقدر دارم صدات میزنم جواب نمیدی؟؟کم مونده دنبال دختری مثل تو داخل خیابونا بدوام،زود باش برو ت
لطفا صبر کنید...
