پارت شانزده :

پشت بندش ادامه دادم؛
_نه مامان،نه خستم نه بازیم گرفته و نه زده به سرم...دارم جدی حرف میزنم،میثاقیان قراره بیاد خاستگاریم،منم....منم قبول کردم...
مادرم محکم توی صورت خودش چنگ انداخت:
_خدا من رو مرگ بده دختر!!!با مردی که همسن بابای توعه میخوای ازدواج کنی؟؟دیگه چی؟؟
تو میخوای ابرو و اعتبارمون توی محل بشه نقل و نبات دهن این اون دختر؟؟
غلط کرده،حق نداره پاش رو اینجا بزاره فهم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️