افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت شانزده :
پشت بندش ادامه دادم؛
_نه مامان،نه خستم نه بازیم گرفته و نه زده به سرم...دارم جدی حرف میزنم،میثاقیان قراره بیاد خاستگاریم،منم....منم قبول کردم...
مادرم محکم توی صورت خودش چنگ انداخت:
_خدا من رو مرگ بده دختر!!!با مردی که همسن بابای توعه میخوای ازدواج کنی؟؟دیگه چی؟؟
تو میخوای ابرو و اعتبارمون توی محل بشه نقل و نبات دهن این اون دختر؟؟
غلط کرده،حق نداره پاش رو اینجا بزاره فهم
لطفا صبر کنید...
