پارت سوم :

با تبعید از حرفش،به سمت صندوق راه گرفتم،تا رسیدن به اونجا به اخلاق بی نهایت گرمه میثاقیان فکر کردم.
از اینکه میخواست بهم دست بده اصلا خوشم نیومد،و حس خوبی بهم دست نداد امیدوارم که واقعا بتونم باهاش کنار بیام.
....
بلاخره برگه هارو همگی امضا زدم،و قرار بر این شد که از فردا سر کار حاضر بشم!
****
کتابچه ی کوچیکی که به دست گرفته بودم رو بستم و برای فردای که میتونست برای من برای خانوادم یه شروع تازه باشه نفس عمیقی کشیدم و واسه ی انداختن سفره از اتاقم بیرون زدم..
با دیدن حامی که با مادرم درحال خندیدن بودن منم‌ عمیقا با لبخند وارد شدم:
_به به اهل خونه،خوب کیفتون کوکه ها!
حامی با شیرین زبونی لب زد:
_آبجی مامان میگه قراره که بری سرکار،اگه رفتی میشه برام یه جفت کفش نو بخری؟آخه کفشام خیلی پاره پوره شدن.
از اینکه حامی انقدر کمبود داشت و من نمیتونستم کاری براش انجام بدم قلبم به درد اومد:
_آخ تورو من قربون حامیه من!مگه میشه برات نخرم،هرچی که دلت میخواد برات میگیرم حالشو ببری،قبوله؟؟
با ذوق دستاش رو محکم به هم کوبید:
_آخ جون،پس منم بعداز مدت ها میتونم با یه جفت کفش نو برم مدرسه و دیگه انقدر بچه ها بهم نگن کفشات قراضه شده.بخدا که خسته شدم.
مادرم چشماش رو دزدید و به در و دیوار خیره شد...
بغض سنگینی راه گلوم رو بست و با کشیدن دستی رو سر حامی که هنوز ۱۱ سالش بود،گفتم:
_دیگه نبینم غصه بخوری،از این به بعد هرچی خواستی میای میش آبجیت باشه؟
حامی با چهره ای بشاش لب زد:
_چشم...
نفسم رو با آه بیرون دادم و با گفتن،*آفرین به تو پسر*،برای آماده کردن شام از کنارشون بلند شدم به سمت آشپزخونه راه گرفتم.
ماکارونی رو میکشیدم و غرق فکر و خیال هام بودم ساعت کاری خوبی داشت،میتونستم زود برم و زودم برای کارهای خونه برگردم پیش مامان و حامی و یکم از وقتم رو به اوناهم بدم.
دیس ماکارونی رو برداشتم و برای رفتن به سر سفره بلند شدم..
حامی با دیدنم،دستاش رو به هم کوبید:
_آخ جون شام!
لبخند گرم و خواهرانه ای به روش زدم:
_نوش جونت دلبر آبجی!فقط زیاده روی نکنی که شیکمت شب درد نگیره که برای خوب شدنت مجبور بشیم آمپول بزنیم برات..
با چشم های ترسیده از آمپول ساکت شد و جز چشم،چیز دیگه ای نگفت.
...
بعد از صرف شام و خوابوندن حامی،مادرم صدام زد:
_مهوا..
چند دقیقه میتونیم باهمدیگه حرف بزنیم؟!
چشم روی هم گزاشتم:
_با کمال میل مامان،تو جون بخواه!
گفتم و آروم رفتم جلوش نشستم و منتظر بهش نگاه کردم..
تسبیح داخل دستاش رو جابه جا کرد و لب زد:
_امروز چطور گذشت؟از محل کارت راضی بودی؟صاحب کارت چی؟آدم حسابی بود یا نه مادر!
اگه میبینی که..‌‌
تک خنده ای کردم و جواب دادم:
_آروم مادر من،همه چیز عالی بود،مامان صاحب کارم رو ندیدی یه مرد شاید حدود ۵۰ ساله باشه اما انقدری که سر پا و جوونه که،فکر نمیکنی ۵۰ سال رو داشته باشه!
تازه از این تریب خفناس.‌..
و بعد شروع به خندیدن کردم.
صحبت مادرم،مانع از ادامه ی خندیدن هام شد:
_وا چیکارش داریم مادر،تو به کارت برس..هرکسی یه شکلی زندگی میکنه،مهوا جان،نصیحت هام رو که فراموش نکردی؟
سرت تو کار خودت باشه و دنبال دردسر نگرد!
آسه بیا آسه برو!
پیشونیم رو آروم خاروندم....مامان نمیدونست که میثاقیان میخواست بهم دست بده،و گرنه عمرا میزاشت برگردم گل فروشی..
بعداز کمی تعلل جوابش رو دادم:
_خیالت راحت مادر من،شما خودت در تربیت من هیچ کوتاهی نکردی و میدونی که من جز کارم هیچ کاره دیگه ای انجام نمیدم!مطمئن باشید.
به من میگن مهوا شمس،جای نمیخوابم که آب زیرم بره.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    1

    خداروشکر تا اینچا خوبه

    ۱۲ ماه پیش
  • ریما

    0

    خیلی خوب بودتا ایجا

    ۱۲ ماه پیش
  • Aytakin

    0

    تا اینجا خوشم اومد عالی

    ۱۲ ماه پیش
  • رضوان

    1

    شخصیت مهوا رو دوست دارم

    ۱۲ ماه پیش
  • عاطفه

    0

    عالیه قلم رسایی دارین

    ۱۲ ماه پیش
  • ...

    0

    عالییی بسیار لذت بردم

    ۱۲ ماه پیش
  • بله بلافاصله پارت

    0

    بعدی رومیخوانم

    ۱۲ ماه پیش
  • پران

    0

    خیلی عالی هست

    ۱۲ ماه پیش
  • سارا

    2

    تا اینجا که خوندم قلمش ضعیف بود و مکالمه هاشون انگار یه بچه ۷ ساله نوشته امیداولرم ادامه خوبی داشته باشه

    ۱ سال پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    میتونی نخونی دوست عزیز اگه نظرت اینه

    ۱ سال پیش
  • معصومه

    0

    خوبه، تا ببینم ادامه داستان چطور پیش میره

    ۱ سال پیش
  • مهیا

    0

    بله چون رمانه از یه سرنوشته ولی هنوز چیز زیادی ازش مشخص نیست

    ۱ سال پیش
  • zzz

    0

    غمگین و امیدوار

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    مهوا شخصیت محکم داره

    ۱ سال پیش
  • ناشناس

    1

    خوبه اما کوتاه هستن

    ۱ سال پیش
  • جوجه

    3

    خیلی خوبه اما کمه

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!