بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت صد و چهل و یک :
من، رخساره، دخترِ جمشیدخان، هیچوقت آدمِ تسلیم شدن نبودم. روستا به من یاد داده بود که یا بمیرم، یا تا آخرین نفس برای آنچه حقم است، بجنگم. و حالا، حقم، تنِ بیجانِ زنی بود که سی سال در زیرِ پایِ مصلحتِ قوامها زنده به گور شده بود. خالهام... نرگس بانو.
بدونِ تنِ او، از این جهنمِ نمک گرفته، از این قفسِ سنگی که بویِ عفونتِ بیست و چند ساله ساله میداد، بیرون نمیرفتم. نه، امکان نداشت. ا
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
باران
2ای بنازم سانازجوون. دمت گرم، حالابندازش توهمون دخمه
۴ ماه پیشاکرم بانو
2ای دلم خنک شد... یه چندتا مشت و لگدم بهش بزن دیگه ازجاش بلند نشه تمومه دیگه ...
۴ ماه پیشپرنیا
0دلمو خنک کردی مررررسی ساناز مرسییی
۴ ماه پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
فدات
۴ ماه پیشپرنیا
0بابا دمتگرررررم رخساره بخدا حرص همه این پارتا رو سرش خالی کردی 💪😂😘
۴ ماه پیشمینا
0ایییی دلم حال اومد زنیکه شیطان صفت کاش سکته کنه عفریته
۴ ماه پیشPARNIA
0دلم خنک شد:) البته بیشتر از اینا حقشه
۴ ماه پیشrasta
0وای رخساره چه کردی تو ملکه دلم خنک شد
۴ ماه پیشفاطمه زهرا
0بالاخرههه رخسارههههه🔥
۴ ماه پیشفاطمه زهرا
1قمرالملوک رو درک میکنم که هوو داشتن حس بدیه...ولی این کارش انسانیت رو به تاراج برد..
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0یدونه هم بزن تو گوشش جون من آنقدر بزنش جون بالا بیاره