بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت صد و چهل و هشتم :
از پلههای سنگی و پهن عمارت که پایین آمدم، نسیم خنک و لطیف حیاط، شبیه به دستانی نامرئی و مهربان، به پیشوازم آمد. هوای بیرون، آغشته به عطر خاک نمخورده و برگهای سبز درختان کهنسال، حال خفهکنندهام را جا آورد. ریههایم که در آن $10$ روز حبس انفرادی، تنها غبار سرداب و بوی ماندگی اتاق را بلعیده بودند، حالا با ولع تمام، اکسیژن خالص را میمکشیدند. هر نفس عمیقی که میکشیدم، انگار زهر رسوب
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
م..
0نریمان واقعا شانس آوردی با همچین دختری آشنا شدی. این دنیا هنوز هم کثیفه...
۴ ماه پیشم..
0شریک جرم؟ منظورش کدوم جرم بود؟🤔
۴ ماه پیشزهرا
2بعضی از حرفای نریمان بدجور میره تو مخم
۴ ماه پیشاکرم بانو
0روزگار چه بازی هایی داره... رخساره نمیدونست چطوری زمین هاشو پس بگیره... چقدر سختی کشید
۴ ماه پیشاکرم بانو
2چقد رخساره و نریمان کنار هم قشنگ بودن...چه حس خوبی داشت...
۴ ماه پیشپرنیا
1خدا کنه آدمای درست سرراه همه قرار بگیره 🙏
۴ ماه پیشپرنیا
1کی فکر میکرد اینا انقد کنار هم قشنگ باشن🤌🤌🥰😍
۴ ماه پیشNegar
4نمونه ی بارز ازدواج منطقی درست نریمان و رخساره ان. عاشق هم نیستن اما تو یه زمین بازی میکنن همیشه ام احترام همو نگه میدارن
۴ ماه پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
💜💜💜🌹
۴ ماه پیشنرگس
1دقیقا تاز از بقیه هم قشنگ ترن
۴ ماه پیشفاطمه زهرا
1چه کاپل قشنگی😭🫂
۴ ماه پیشنرگس
1نریمان خیلی خوباح🙃🥰
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0بعضی وقتا که نریمان بی منطقه اصلا درک نمیکنم برای همین تا ابد فرداد رو بیشتر دوست دارم