پارت صد و پنجاه و یک :


باران همچنان با بی‌رحمی می‌بارید و سرمای استخوان‌سوز گورستان در جانمان رسوخ کرده بود. نریمان، با چهره‌ای که حالا از خشم و نگرانی در هم تنیده بود، به سمتم چرخید. بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید، مچ دستم را گرفت. حصار انگشتان گرم و قدرتمندش در تقابل با سرمای گزنده‌ی هوا، تضاد غریبی داشت. مرا با شتاب به سمت ماشین که در حاشیه‌ی جاده خاکی پارک شده بود، کشاند.

در ماشین را باز کرد و با لحن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Helia

    0

    چرا میخواد عماد رو ببینه

    ۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    3

    هرلحظه منتظر بودم قمرسربرسه... پیداش نیست...ارامش قبل طوفانه؟

    ۴ ماه پیش
  • م..

    1

    داره خودش تقویت می کنه...گرچه فرداد رو بردن و انگار دست به کار شده

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    1

    راست میگه نگارین . اونی که نباید میشد شده دیگه حمایت نریمان به چه دردش میخوره

    ۴ ماه پیش
  • پرنیا

    4

    ممنون نریمان که انقد حامی هستی🥹

    ۴ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    قمر فرداد و نگارین رو له کرد تو این عمارت

    ۴ ماه پیش
  • ن س

    0

    با هم با رخساره می اییم ببریم😅🤣

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    ببینیم قراره چکار کنن...

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️