دوست داشتی؟
رمان عاشقانه بازگشت دوباره اثر حمیده جاهدین محمدی

رمان بازگشت دوباره

  • زبان فارسی
  • 44.7K 👁
  • 446 ❤️
  • 180 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه بازگشت دوباره

قصه ما از یک راز شروع‌ شده بود از رازی که به نام مصلحت، میان من و دوستانم می‌چرخید.... و از دایره‌ی ما بیرون نمی‌رفت... تا آرامشمان حفظ شود. و من برای این راز، قصه ای ساخته بودم؛ چنان واقعی، که خودمان هم باورمان شده بود که حقیقت چیزی جز آنچه که ما گفته‌ایم، نیست.... همه‌ چیز داشت خوب پیش می‌رفت؛ ما، قصه‌ امان و زندگیمان و همه آنچه که تا آن لحظه، برایش تلاش کرده بودیم!... تا روزی که آن غریبه از راه رسید!.... ناشناسی که قرار نبود ببینیمش اما یک دیدار ناگهانی در بیمارستان، همه چیز را زیر و رو کرد! و اگر... او همانی باشد که ما فکرش را می‌کنیم... دیگر آرامشی باقی نمی‌ماند که بخواهم برایش قصه ای بگویم..

پارت اول

فصل 1
آدم ها به توازن روزهایی که اشتباه می‌کنند، درس می‌گیرند،
عاقلتر می‌شوند و می آموزند که چگونه در آینده،بهتر رفتار کنند.... اصلاً انگار رابطه
نزدیکی بین اشتباه کردن، درس گرفتن و عاقلتر شدن، وجود دارد که هیچ رابطه دیگری نمی‌تواند
آن را به‌ خوبی توصیف کند و این، شامل حال ما هم می شد.... حال مایی که در تلاش
بودیم تا بر روی خاکستر های دفن شده ی گذشته امان، زندگی جدیدی بسازیم و خوشبختی را بنا
کنیم .... غافل از اینکه، هیچ درد دفن شده‌ای، شفا نمی‌یابد مگر آنکه از ریشه
حل شود .... درست مثل دندانی که اگر ریشه اش خراب باشد ساختن ظاهرش هیچ فایده‌
ای نخواهد داشت و نه‌ تنها هزینه امان را به باد خواهد داد بلکه به هیچ کارمان هم
نخواهد آمد.... و من برای دانستن همه‌ ی این‌ ها و یاد گرفتن تمام این درس‌ ها،
روزهای زیادی از زندگی‌ ام را را صرف کرده ام.
قصه من از یک روز دلهره‌ آور شروع شد؛ از روزی که
تلفنی، خبری شوکه کننده را دریافت کردم و حس کردم زمان برای لحظاتی متوقف شده است
.... نمی دانستم دقیقاً چه شده‌؟.. فقط حس می کردم قلبم ایستاده و من نمی توانم
هیچ واکنشی نشان دهم .... در حقیقت، همه‌چیز
آنقدر ناگهانی رخ داده بود که حتی نمی‌ دانستم باید‌ به این خبر، چه واکنشی نشان
دهم؟.... ذهنم چنان آشفته و بهم ریخته بود که حتی قادر نبودم لحظه‌ای آرام باشم.
فقط می دانم که من و نیلوفر، خودمان را با سرعت به
بیمارستان رساندیم و هراسان، از پله‌ های طبقه‌ی دوم بالا رفتیم تا به جایی
برویم که بهترین دوستم در اتاق عملش، در انتظار سرنوشت نامعلوم خویش، به سر می‌برد.
وقتی آنجا رسیدم، خانواده‌اش هم آمده بودند و من با
دیدنشان، ناگهان دست و پایم‌ لرزید، نفسم بند آمد و اشک‌ هایم جاری شد و همه ی اینها ..... همه ی این احساساتی که قادر
به کنترلشان نبودم.... فقط و فقط واکنش طبیعی من در برابر ترسِ از دست دادن، بود.
من ترس از دست دادن او را داشتم؛ ترس ندیدن و
نبودنش را، چرا که قبلاً هم این احساس را تجربه کرده بودم و حالا نمی‌خواستم
دوباره با آن رو به‌ رو شوم.
اگرچه از دست دادن، بخش جدایی‌ ناپذیر زندگی آدمی
است و تمامی آدم‌ ها، خواسته یا نا خواسته، در زندگی‌ اشان مجبورند روزی با آن روبرو شوند اما پذیرشش برای من که قبلاً آن را با درد زیادی
تجربه کرده بودم، بسیار سخت تر می‌نمود و من نمی‌ دانستم آیا این‌ بار قادر خواهم
بود از پسش برآیم یا نه؟
ما یک ساعتی را در چنین وضعیتِ پُر از استرسی
گذراندیم تا اینکه سرانجام دَرِ اتاق عمل باز شد و چند نفر از اعضای تیم جراحی، از
آنجا بیرون آمدند و به ما گفتند که خطر رفع شده است و مریم، از تصادفی که برایش اتفاق افتاده بود، جان سالم
به‌ در برده است و تازه آنجا بودم که حضورم را در دنیای واقعی، حس کردم.
خوشبختانه همه پزشکانی که آن جا حضور داشتند به ما
امید دادند که حال او خوب است و تمام عمل‌ هایش با موفقیت انجام‌ شده است.
همه چیز داشت کم‌کم به وضع عادی بر می‌گشت؛ قیافه‌ ها از نگرانی در می‌آمد، قلب ها آرام می
گرفت، اشک‌ ها پاک می‌شد و از سر و صدا ها
و ناله‌ ها هم، دیگر خبری نبود... من هم در تلاش بودم تا قلبم را آرام‌ کنم. چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم ضربان
قلبم با نفس هایم هماهنگ شود.. پیاده روی می کردم و سعی داشتم آرامشم را بازیابم
تا اینکه ..........
آخرین پزشک
از اتاق عمل بیرون آمد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان بازگشت دوباره

حمیده جاهدین محمدی : ۴ ماه پیش

دوستانی که رمان را دنبال می فرمایند، برای من تعامل با خواننده های کتابم خیلی مهمه بنابراین لطفاً نظراتتون را در هر پارت اعلام بفرمایید تا در جریان و روند کار قرار بگیرم و با لایک ها و پسندهاتون از رمان
حمایت کنید ممنونم.

نظرات رمان بازگشت دوباره
  • راحله

    0

    چطوریه این رمان تموم شده ؟

    دیروز
  • صدیقه حمیدیان

    در پارت 350

    داستان های قشنگ و دلنشین است

    ۶ روز پیش
  • پری

    در پارت 351

    چرا یه حسی بهم میگه ماهان همون اورال هست وآخه این همه پیگیر بودن عجیبه

    ۳ هفته پیش
  • من

    در پارت 330

    شایدم نتیجه ای گرفت

    ۳ هفته پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    پارت بعدی را بخوانید لطفاً

    ۳ هفته پیش
  • راحیل

    2

    این رمان خیلی پارت گزاری نامنظمی داره به خاطر همین باعث میشه مخاطب ناخود آگاه دور بشه دو هفته بی هیچ پارت

    ۳ هفته پیش
  • من

    در پارت 310

    واقعا نمیدونم

    ۳ هفته پیش
  • حسان دانایی

    در پارت 110

    تازه شروع شده به نظرم

    ۳ هفته پیش
  • حسان دانایی

    در پارت 110

    تازه شروع ماجراست

    ۳ هفته پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    بله درسته

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 40

    تازه شروع کردم فک میکنم باید داستان قشنگی باشه🌷🌱❤️😘

    ۴ هفته پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    ممنون 🌷

    ۴ هفته پیش
  • پری

    در پارت 340

    میشه روزای پارت گذاری یکم بیشتر بشه 🥺🥺👈👉

    ۴ هفته پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    تلاش خودم رو میکنم اما قول نمیدم.. ان شاءالله که بتونم به موقع برسونمش.. ممنون از نظرتون

    ۴ هفته پیش
  • راحله

    در پارت 340

    پارت ها چون دیر اومد من کلا یادم رفته بود مجبور شدم برم چند پارت قبلم بخونم زود زود بهتره مخاطب هم بالاتر میره

    ۴ هفته پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    با سلام.. من دو تا رمان در حال پارت گذاری دارم در دنیای رمان، که همزمان هم باید بنویسم و هم ویرایش و رسوندنش به سایت و قبلا هم اعلام شده که یک روز در هفته میتونم این کار را انجام بدم اما سعی میکنم بهتر بشه

    ۴ هفته پیش
  • مهسا

    در پارت 340

    امیدوارم اونی که تغییر میکنه ماهان بهمنش باشه

    ۴ هفته پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    امیدواریم🌷🌷

    ۴ هفته پیش
  • مریم

    در پارت 110

    عالی خیلی خوب بود

    ۴ هفته پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم🌷

    ۴ هفته پیش
  • زری

    0

    دلم واسه حیا میسوزه خیلی روش فشاره واقعا. حس میکنم بعد خوندن مقاله یه جوری ماهان تو ذوقش میزنه😅

    ۱ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    واقعاً 🙏

    ۴ هفته پیش
  • زری

    0

    ممنون از قلم خوبتون خانم محمدی 🙏 بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستیم

    ۱ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    سپاسگزارم 🌷

    ۴ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟