دوست داشتی؟
رمان عاشقانه بازگشت دوباره اثر حمیده جاهدین محمدی

رمان بازگشت دوباره

  • زبان فارسی
  • 47.6K 👁
  • 458 ❤️
  • 199 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان بازگشت دوباره

قصه ما از یک راز شروع‌ شده بود از رازی که به نام مصلحت، میان من و دوستانم می‌چرخید.... و از دایره‌ی ما بیرون نمی‌رفت... تا آرامشمان حفظ شود. و من برای این راز، قصه ای ساخته بودم؛ چنان واقعی، که خودمان هم باورمان شده بود که حقیقت چیزی جز آنچه که ما گفته‌ایم، نیست.... همه‌ چیز داشت خوب پیش می‌رفت؛ ما، قصه‌ امان و زندگیمان و همه آنچه که تا آن لحظه، برایش تلاش کرده بودیم!... تا روزی که آن غریبه از راه رسید!.... ناشناسی که قرار نبود ببینیمش اما یک دیدار ناگهانی در بیمارستان، همه چیز را زیر و رو کرد! و اگر... او همانی باشد که ما فکرش را می‌کنیم... دیگر آرامشی باقی نمی‌ماند که بخواهم برایش قصه ای بگویم..

پارت اول

فصل 1
آدم ها به توازن روزهایی که اشتباه می‌کنند، درس می‌گیرند،
عاقلتر می‌شوند و می آموزند که چگونه در آینده،بهتر رفتار کنند.... اصلاً انگار رابطه
نزدیکی بین اشتباه کردن، درس گرفتن و عاقلتر شدن، وجود دارد که هیچ رابطه دیگری نمی‌تواند
آن را به‌ خوبی توصیف کند و این، شامل حال ما هم می شد.... حال مایی که در تلاش
بودیم تا بر روی خاکستر های دفن شده ی گذشته امان، زندگی جدیدی بسازیم و خوشبختی را بنا
کنیم .... غافل از اینکه، هیچ درد دفن شده‌ای، شفا نمی‌یابد مگر آنکه از ریشه
حل شود .... درست مثل دندانی که اگر ریشه اش خراب باشد ساختن ظاهرش هیچ فایده‌
ای نخواهد داشت و نه‌ تنها هزینه امان را به باد خواهد داد بلکه به هیچ کارمان هم
نخواهد آمد.... و من برای دانستن همه‌ ی این‌ ها و یاد گرفتن تمام این درس‌ ها،
روزهای زیادی از زندگی‌ ام را را صرف کرده ام.
قصه من از یک روز دلهره‌ آور شروع شد؛ از روزی که
تلفنی، خبری شوکه کننده را دریافت کردم و حس کردم زمان برای لحظاتی متوقف شده است
.... نمی دانستم دقیقاً چه شده‌؟.. فقط حس می کردم قلبم ایستاده و من نمی توانم
هیچ واکنشی نشان دهم .... در حقیقت، همه‌چیز
آنقدر ناگهانی رخ داده بود که حتی نمی‌ دانستم باید‌ به این خبر، چه واکنشی نشان
دهم؟.... ذهنم چنان آشفته و بهم ریخته بود که حتی قادر نبودم لحظه‌ای آرام باشم.
فقط می دانم که من و نیلوفر، خودمان را با سرعت به
بیمارستان رساندیم و هراسان، از پله‌ های طبقه‌ی دوم بالا رفتیم تا به جایی
برویم که بهترین دوستم در اتاق عملش، در انتظار سرنوشت نامعلوم خویش، به سر می‌برد.
وقتی آنجا رسیدم، خانواده‌اش هم آمده بودند و من با
دیدنشان، ناگهان دست و پایم‌ لرزید، نفسم بند آمد و اشک‌ هایم جاری شد و همه ی اینها ..... همه ی این احساساتی که قادر
به کنترلشان نبودم.... فقط و فقط واکنش طبیعی من در برابر ترسِ از دست دادن، بود.
من ترس از دست دادن او را داشتم؛ ترس ندیدن و
نبودنش را، چرا که قبلاً هم این احساس را تجربه کرده بودم و حالا نمی‌خواستم
دوباره با آن رو به‌ رو شوم.
اگرچه از دست دادن، بخش جدایی‌ ناپذیر زندگی آدمی
است و تمامی آدم‌ ها، خواسته یا نا خواسته، در زندگی‌ اشان مجبورند روزی با آن روبرو شوند اما پذیرشش برای من که قبلاً آن را با درد زیادی
تجربه کرده بودم، بسیار سخت تر می‌نمود و من نمی‌ دانستم آیا این‌ بار قادر خواهم
بود از پسش برآیم یا نه؟
ما یک ساعتی را در چنین وضعیتِ پُر از استرسی
گذراندیم تا اینکه سرانجام دَرِ اتاق عمل باز شد و چند نفر از اعضای تیم جراحی، از
آنجا بیرون آمدند و به ما گفتند که خطر رفع شده است و مریم، از تصادفی که برایش اتفاق افتاده بود، جان سالم
به‌ در برده است و تازه آنجا بودم که حضورم را در دنیای واقعی، حس کردم.
خوشبختانه همه پزشکانی که آن جا حضور داشتند به ما
امید دادند که حال او خوب است و تمام عمل‌ هایش با موفقیت انجام‌ شده است.
همه چیز داشت کم‌کم به وضع عادی بر می‌گشت؛ قیافه‌ ها از نگرانی در می‌آمد، قلب ها آرام می
گرفت، اشک‌ ها پاک می‌شد و از سر و صدا ها
و ناله‌ ها هم، دیگر خبری نبود... من هم در تلاش بودم تا قلبم را آرام‌ کنم. چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم ضربان
قلبم با نفس هایم هماهنگ شود.. پیاده روی می کردم و سعی داشتم آرامشم را بازیابم
تا اینکه ..........
آخرین پزشک
از اتاق عمل بیرون آمد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان بازگشت دوباره

حمیده جاهدین محمدی : ۷ ماه پیش

دوستانی که رمان را دنبال می فرمایند، برای من تعامل با خواننده های کتابم خیلی مهمه بنابراین لطفاً نظراتتون را در هر پارت اعلام بفرمایید تا در جریان و روند کار قرار بگیرم و با لایک ها و پسندهاتون از رمان
حمایت کنید ممنونم.

نظرات رمان بازگشت دوباره

  • نازنین

    در پارت 371

    سلام خسته نباشین سپاس از پارت قشنگتون واقعیتش من خیلی خیلی بیشتر از رمان های دیگه موضوع این داستان رو دوست دارم و واقعا خیلی بیشتر اینکه روانشناسی و.. هم ترکیبی از قصه هستن واقعا مرسی که این مدل رمان رو خلق میکنین منتظر پارت بعدی هستیم سپاس از شما✨️♥️

    ۲ هفته پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    ممنون از شما🌷

    ۲ روز پیش
  • دختر بهار

    در پارت 370

    اینا از اول نباید با ماهان خودشون درگیر میکردن حالا دیگه اون فهمیده اینا یه نقطه ضعفی دارن واس همین ولشون نمیکنه شایدم شک کرده که یه چیزی هست

    ۲ هفته پیش
  • لیزا

    در پارت 370

    ماهان خیلی رو مخه😠😠 اعصابمو بهم ریخت. 😣😤

    ۲ هفته پیش
  • لیزا

    در پارت 360

    از اولش گفتم این واسه دردسر اومده

    ۲ هفته پیش
  • لیزا

    در پارت 370

    چقد از این ماهان بدم میاد خیلی پرروهه😡😠

    ۲ هفته پیش
  • ساحل

    در پارت 370

    فکر نکنم ماهان ول کن ماجرا باشه🥺😐😔بیچاره دخترا😔

    ۲ هفته پیش
  • نازنین

    در پارت 361

    سلام خسته نباشید عالی بود بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم خیلی رمان قشنگیه

    ۴ هفته پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    🌷🌷

    ۳ هفته پیش
  • یه دوست واقعی

    در پارت 360

    سلام حمیده جون چه قدر خوشحالم دوباره با قلمت دلمونو شاد کردی موفق باشی با عافیت و پایدار وقتی بخوای پر مغز بنویسی نه مثل رمانهای الکیه تکراری فکر زیاد میخواد و حوصله ان شاءالله که با بهترین واژه ها و توصیفات رمان رو به پایان برسونی زود،

    ۴ هفته پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از لطف شما 🌷

    ۴ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 350

    قطعا ماهان اوراله

    ۱ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    🙏🌷

    ۴ هفته پیش
  • راحیل

    2

    مگه نویسنده چقدر سرش شلوغه که کلا این رمان رو نصفه کار ول کرده🫠🫠

    ۲ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    پارت جدید منتشر شد.

    ۴ هفته پیش
  • صدیقه حمیدیان

    در پارت 350

    داستان های قشنگ و دلنشین است

    ۳ ماه پیش
  • راحله

    0

    چطوریه این رمان تموم شده ؟

    ۲ ماه پیش
  • پری

    در پارت 352

    چرا یه حسی بهم میگه ماهان همون اورال هست وآخه این همه پیگیر بودن عجیبه

    ۳ ماه پیش
  • من

    در پارت 330

    شایدم نتیجه ای گرفت

    ۳ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    پارت بعدی را بخوانید لطفاً

    ۳ ماه پیش
  • راحیل

    2

    این رمان خیلی پارت گزاری نامنظمی داره به خاطر همین باعث میشه مخاطب ناخود آگاه دور بشه دو هفته بی هیچ پارت

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟