خلاصه رمان :
قصه ما از یک راز شروع شده بود از رازی که به نام مصلحت، میان من و دوستانم میچرخید.... و از دایرهی ما بیرون نمیرفت... تا آرامشمان حفظ شود. و من برای این راز، قصه ای ساخته بودم؛ چنان واقعی، که خودمان هم باورمان شده بود که حقیقت چیزی جز آنچه که ما گفتهایم، نیست.... همه چیز داشت خوب پیش میرفت؛ ما، قصه امان و زندگیمان و همه آنچه که تا آن لحظه، برایش تلاش کرده بودیم!... تا روزی که آن غریبه از راه رسید!.... ناشناسی که قرار نبود ببینیمش اما یک دیدار ناگهانی در بیمارستان، همه چیز را زیر و رو کرد! و اگر... او همانی باشد که ما فکرش را میکنیم... دیگر آرامشی باقی نمیماند که بخواهم برایش قصه ای بگویم..
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 46
آدمها وقتی برای مدت زیادی توی شرایط سختی از زندگی، گیر می کنند ، دیگه اون آدم سابق نمیشوند... میرسد به جایی که دیگر، نه تلاشی برای تغییر میکنند و نه فکر میکنند که اصلاً میشه از پسِ این همه فشار برآمد... تلخترین قسمتش هم اینه که انگار کمکم به این وضعیت عادت میکنیم؛ جوری که دیگه نه دردی عذا...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 45
ما از آنجا بیرون آمدیم و در محیط دانشکده، روی یک نیمکت، در جای خلوتی نشستیم.. نیلوفر، لیوان آبی به دستم داد و کنارم نشست، درحالی که من، غرق در افکار خویش بودم. _ حالا باید چیکار کنیم؟!..به نظرت چی میشه نیلوفر؟!.. یه ذره آبرو داشتم که اون هم، این آدم ها دارند به بادش میدهند. نیلوفر با تأسف، س...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 44
_ مریم!... تو اینجایی؟! و او که انگار تازه متوجه حضور من شده بود، ناگهان از دیدنم جا خورد و بیاختیار از جایش برخاست درحالیکه رنگش پریده بود و چشمان نگران و متعجبش، به روی من خیره مانده بود. _ اینجا چیکار میکنی؟!... مگه قرار نبود جلوی دَرِ... و او وسط حرفم پرید و نگذاشت آن را تمام کنم. ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان بازگشت دوباره - پارت 43
از سؤالش جا خوردم ولی فوراً سعی کردم خودم را جمع کنم. _ ایشون را خیلی نمیشناسم!.. فقط در حد یک سلام وعلیک و نه بیشتر! و او سرش را تکان داد _ آها! و کنجکاوانه تر پرسید: _ خارج از پروژه چطور ؟!...هیچوقت باهاشون گفتگویی داشتهاید؟ نمیدانم دنبال چه بود اما مطمئناً چیزی او را کنجکاو کرده ...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان بازگشت دوباره
دوستانی که رمان را دنبال می فرمایند، برای من تعامل با خواننده های کتابم خیلی مهمه بنابراین لطفاً نظراتتون را در هر پارت اعلام بفرمایید تا در جریان و روند کار قرار بگیرم و با لایک ها و پسندهاتون از رمان
حمایت کنید ممنونم.
تارا
در پارت 110تازه اولشه و شروع یک طوفان
۴ روز پیشتارا
در پارت 90نمیدونم یکم پیچیده اس عشق یک طرفه یعنی پسره نمیدونسته عاشقشه
۴ روز پیشملی
در پارت 62یه سوال نویسنده عزیز این ژانرش غمگینه
۱ سال پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
با سلام خدمت شما.. رمان، بیشتر پند آموز است و مثل زندگی همه انسان ها ترکیبی از شادی و غم یا درس و تجربه
۱ سال پیشتارا
در پارت 60پس خیلی باید جذاب باشه
۴ روز پیشراحیل
0چرا دکتر مملکت باید به خاطر حرف یک خدمتکار چند روز به محل کارش،نیاد؟ که بیشتر همه مشکوک بشن چرا ایقدر همشون خاله زنک هستن اصلا اینا قشر تحصیل کرده ان ؟چرا اینجورن
۲ هفته پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
شایعه در تمام دوره های تاریخ، وجود داشته و تاثیر مخربش هم بر روان آدم ها همیشه هست و ربطی به تحصیلات، محیط و یا شغل آدم ها هم نداره و متاسفانه پذیرشش هم توسط اکثریت جامعه وجود داره چون افراد کمی هستند که دنبال منبع رسمی و تاییدش باشند و هر حرفی را باور نکنن.
۲ هفته پیشریحان
0هفت سال گذشت هفت پادشاه اومدنو و رفتن ولی پارت جدید نیومد ک نیومد فکر کنم با نوه هام این رمانو تموم کنیم
۳ هفته پیشنازنین
در پارت 431خدا قوت پارتای جدیدتون مثل همیشه و عالی شاهکار بود منتظر پارتای بعدی هستیم💖💖
۳ هفته پیشریحان
0پارت قشنگی بود مرسی نویسنده جان
۱ ماه پیشریحان
0کامنتارو ک میخوندم متوجه شدم این رمان بیش از یکساله طول کشیده چرا اینقد پارت گذاری نامظم و طولانی شده عجیبه مخاطب چ صبری داره
۲ ماه پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
کار خوب، زمان می بره.. اگر دوست ندارید، میتونید نخونید... در ضمن مخاطب هم بابت این انتظار، هزینه ای پرداخت نمی کنه حتی در حد لایک و کامنت... پس سطح توقعاتتون را برابر با عملکردتون، نگه دارید.
۲ ماه پیشریحان
1قصد بی احترامی ندارم منکر زحمات شما نشدم ولی وقتی دیر پارت گذاری میشه محتوای رمان هم خود به خود فراموش میشه تعامل مخاطبا هم پایین میاد
۲ ماه پیشریحان
0حداقل در هفته دو سه پارت بزارید لایک و کامنتا هم مطمئنا بالا میره
۲ ماه پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
دوست عزیز! من دو تا رمان را دارم همزمان در سایت منتشر می کنم.. که برای نوشتن هر قسمت باید چند روز وقت بذارم و چندبار ویرایش کنم که این کار، زمان زیادی می بره.. در حقیقت چیزی که شما توی چند دقیقه میخونی، کلی برای ما زمانبر هست و این در کنار بقیه مسائل زندگی هست که مثل شما درگیرش هستیم
۱ ماه پیشریحان
0خسته نباشی عزیزم ولی اگه دقت کنید فاصله پارت گذاری خیلی زیاده گاها بعد از دو هفته یا یکماه پارت گذاری میشه موضوع رمان فراموش میشه باید برگردی پارت های قبلی رو بخونی دیگه نهایتا باید۸ماه طول میکشید نه بعد از یکسال هنوز پارت۴۲ ایم!! اینطوری مخاطب زده میشه
۱ ماه پیشراحیل
در پارت 422این رمان فکر کنم سه سال طول بکشه تموم بشه همونطوری که یه سال گذشته و هیچی از رمان پیش نرفته
۱ ماه پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
الان پارت 42 را داری میخونی و اونوقت فکر می کنی هیچی پیش نرفته؟؟.. قرار نیست زود به جواب برسی!... قراره سورپرایز بشی پس باید برایش صبر کنی.
۱ ماه پیشنازنین
1سلام سپاس از پارت شاهکار و عالی که در اختیارمون گذاشتین خداقوت ممنون از محبتتون🌺
۲ ماه پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
ممنونم از شما
۱ ماه پیشهناسه
در پارت 426انقدر دیر به دیر و کند پیش میره که داستان از ذهن ما میره واقعا 🫥🫥😶😶😕😕
۱ ماه پیشنازنین
در پارت 371سلام خسته نباشین سپاس از پارت قشنگتون واقعیتش من خیلی خیلی بیشتر از رمان های دیگه موضوع این داستان رو دوست دارم و واقعا خیلی بیشتر اینکه روانشناسی و.. هم ترکیبی از قصه هستن واقعا مرسی که این مدل رمان رو خلق میکنین منتظر پارت بعدی هستیم سپاس از شما✨️♥️
۳ ماه پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
ممنون از شما🌷
۲ ماه پیشدختر بهار
در پارت 371اینا از اول نباید با ماهان خودشون درگیر میکردن حالا دیگه اون فهمیده اینا یه نقطه ضعفی دارن واس همین ولشون نمیکنه شایدم شک کرده که یه چیزی هست
۳ ماه پیشلیزا
در پارت 370ماهان خیلی رو مخه😠😠 اعصابمو بهم ریخت. 😣😤
۳ ماه پیش

تارا
در پارت 330حتما نتیجه میگیره