دوست داشتی؟
رمان عاشقانه بازگشت دوباره اثر حمیده جاهدین محمدی

رمان بازگشت دوباره

  • زبان فارسی
  • 51K 👁
  • 474 ❤️
  • 219 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

قصه ما از یک راز شروع‌ شده بود از رازی که به نام مصلحت، میان من و دوستانم می‌چرخید.... و از دایره‌ی ما بیرون نمی‌رفت... تا آرامشمان حفظ شود. و من برای این راز، قصه ای ساخته بودم؛ چنان واقعی، که خودمان هم باورمان شده بود که حقیقت چیزی جز آنچه که ما گفته‌ایم، نیست.... همه‌ چیز داشت خوب پیش می‌رفت؛ ما، قصه‌ امان و زندگیمان و همه آنچه که تا آن لحظه، برایش تلاش کرده بودیم!... تا روزی که آن غریبه از راه رسید!.... ناشناسی که قرار نبود ببینیمش اما یک دیدار ناگهانی در بیمارستان، همه چیز را زیر و رو کرد! و اگر... او همانی باشد که ما فکرش را می‌کنیم... دیگر آرامشی باقی نمی‌ماند که بخواهم برایش قصه ای بگویم..

پارت اول

فصل 1
آدم ها به توازن روزهایی که اشتباه می‌کنند، درس می‌گیرند،
عاقلتر می‌شوند و می آموزند که چگونه در آینده،بهتر رفتار کنند.... اصلاً انگار رابطه
نزدیکی بین اشتباه کردن، درس گرفتن و عاقلتر شدن، وجود دارد که هیچ رابطه دیگری نمی‌تواند
آن را به‌ خوبی توصیف کند و این، شامل حال ما هم می شد.... حال مایی که در تلاش
بودیم تا بر روی خاکستر های دفن شده ی گذشته امان، زندگی جدیدی بسازیم و خوشبختی را بنا
کنیم .... غافل از اینکه، هیچ درد دفن شده‌ای، شفا نمی‌یابد مگر آنکه از ریشه
حل شود .... درست مثل دندانی که اگر ریشه اش خراب باشد ساختن ظاهرش هیچ فایده‌
ای نخواهد داشت و نه‌ تنها هزینه امان را به باد خواهد داد بلکه به هیچ کارمان هم
نخواهد آمد.... و من برای دانستن همه‌ ی این‌ ها و یاد گرفتن تمام این درس‌ ها،
روزهای زیادی از زندگی‌ ام را را صرف کرده ام.
قصه من از یک روز دلهره‌ آور شروع شد؛ از روزی که
تلفنی، خبری شوکه کننده را دریافت کردم و حس کردم زمان برای لحظاتی متوقف شده است
.... نمی دانستم دقیقاً چه شده‌؟.. فقط حس می کردم قلبم ایستاده و من نمی توانم
هیچ واکنشی نشان دهم .... در حقیقت، همه‌چیز
آنقدر ناگهانی رخ داده بود که حتی نمی‌ دانستم باید‌ به این خبر، چه واکنشی نشان
دهم؟.... ذهنم چنان آشفته و بهم ریخته بود که حتی قادر نبودم لحظه‌ای آرام باشم.
فقط می دانم که من و نیلوفر، خودمان را با سرعت به
بیمارستان رساندیم و هراسان، از پله‌ های طبقه‌ی دوم بالا رفتیم تا به جایی
برویم که بهترین دوستم در اتاق عملش، در انتظار سرنوشت نامعلوم خویش، به سر می‌برد.
وقتی آنجا رسیدم، خانواده‌اش هم آمده بودند و من با
دیدنشان، ناگهان دست و پایم‌ لرزید، نفسم بند آمد و اشک‌ هایم جاری شد و همه ی اینها ..... همه ی این احساساتی که قادر
به کنترلشان نبودم.... فقط و فقط واکنش طبیعی من در برابر ترسِ از دست دادن، بود.
من ترس از دست دادن او را داشتم؛ ترس ندیدن و
نبودنش را، چرا که قبلاً هم این احساس را تجربه کرده بودم و حالا نمی‌خواستم
دوباره با آن رو به‌ رو شوم.
اگرچه از دست دادن، بخش جدایی‌ ناپذیر زندگی آدمی
است و تمامی آدم‌ ها، خواسته یا نا خواسته، در زندگی‌ اشان مجبورند روزی با آن روبرو شوند اما پذیرشش برای من که قبلاً آن را با درد زیادی
تجربه کرده بودم، بسیار سخت تر می‌نمود و من نمی‌ دانستم آیا این‌ بار قادر خواهم
بود از پسش برآیم یا نه؟
ما یک ساعتی را در چنین وضعیتِ پُر از استرسی
گذراندیم تا اینکه سرانجام دَرِ اتاق عمل باز شد و چند نفر از اعضای تیم جراحی، از
آنجا بیرون آمدند و به ما گفتند که خطر رفع شده است و مریم، از تصادفی که برایش اتفاق افتاده بود، جان سالم
به‌ در برده است و تازه آنجا بودم که حضورم را در دنیای واقعی، حس کردم.
خوشبختانه همه پزشکانی که آن جا حضور داشتند به ما
امید دادند که حال او خوب است و تمام عمل‌ هایش با موفقیت انجام‌ شده است.
همه چیز داشت کم‌کم به وضع عادی بر می‌گشت؛ قیافه‌ ها از نگرانی در می‌آمد، قلب ها آرام می
گرفت، اشک‌ ها پاک می‌شد و از سر و صدا ها
و ناله‌ ها هم، دیگر خبری نبود... من هم در تلاش بودم تا قلبم را آرام‌ کنم. چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم ضربان
قلبم با نفس هایم هماهنگ شود.. پیاده روی می کردم و سعی داشتم آرامشم را بازیابم
تا اینکه ..........
آخرین پزشک
از اتاق عمل بیرون آمد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان بازگشت دوباره

حمیده جاهدین محمدی : ۹ ماه پیش

دوستانی که رمان را دنبال می فرمایند، برای من تعامل با خواننده های کتابم خیلی مهمه بنابراین لطفاً نظراتتون را در هر پارت اعلام بفرمایید تا در جریان و روند کار قرار بگیرم و با لایک ها و پسندهاتون از رمان
حمایت کنید ممنونم.

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 477 رای
5 ★
55%
4 ★
40%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان بازگشت دوباره

  • تارا

    در پارت 330

    حتما نتیجه میگیره

    ۳ روز پیش
  • تارا

    در پارت 110

    تازه اولشه و شروع یک طوفان

    ۴ روز پیش
  • تارا

    در پارت 90

    نمیدونم یکم پیچیده اس عشق یک طرفه یعنی پسره نمیدونسته عاشقشه

    ۴ روز پیش
  • ملی

    در پارت 62

    یه سوال نویسنده عزیز این ژانرش غمگینه

    ۱ سال پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    با سلام خدمت شما.. رمان، بیشتر پند آموز است و مثل زندگی همه انسان ها ترکیبی از شادی و غم یا درس و تجربه

    ۱ سال پیش
  • تارا

    در پارت 60

    پس خیلی باید جذاب باشه

    ۴ روز پیش
  • راحیل

    0

    چرا دکتر مملکت باید به خاطر حرف یک خدمتکار چند روز به محل کارش،نیاد؟ که بیشتر همه مشکوک بشن چرا ایقدر همشون خاله زنک هستن اصلا اینا قشر تحصیل کرده ان ؟چرا اینجورن

    ۲ هفته پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    شایعه در تمام دوره های تاریخ، وجود داشته و تاثیر مخربش هم بر روان آدم ها همیشه هست و ربطی به تحصیلات، محیط و یا شغل آدم ها هم نداره و متاسفانه پذیرشش هم توسط اکثریت جامعه وجود داره چون افراد کمی هستند که دنبال منبع رسمی و تاییدش باشند و هر حرفی را باور نکنن.

    ۲ هفته پیش
  • ریحان

    0

    هفت سال گذشت هفت پادشاه اومدنو و رفتن ولی پارت جدید نیومد ک نیومد فکر کنم با نوه هام این رمانو تموم کنیم

    ۳ هفته پیش
  • نازنین

    در پارت 431

    خدا قوت پارتای جدیدتون مثل همیشه و عالی شاهکار بود منتظر پارتای بعدی هستیم💖💖

    ۳ هفته پیش
  • ریحان

    0

    پارت قشنگی بود مرسی نویسنده جان

    ۱ ماه پیش
  • ریحان

    0

    کامنتارو ک میخوندم متوجه شدم این رمان بیش از یکساله طول کشیده چرا اینقد پارت گذاری نامظم و طولانی شده عجیبه مخاطب چ صبری داره

    ۲ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    کار خوب، زمان می بره.. اگر دوست ندارید، میتونید نخونید... در ضمن مخاطب هم بابت این انتظار، هزینه ای پرداخت نمی کنه حتی در حد لایک و کامنت... پس سطح توقعاتتون را برابر با عملکردتون، نگه دارید.

    ۲ ماه پیش
  • ریحان

    1

    قصد بی احترامی ندارم منکر زحمات شما نشدم ولی وقتی دیر پارت گذاری میشه محتوای رمان هم خود به خود فراموش میشه تعامل مخاطبا هم پایین میاد

    ۲ ماه پیش
  • ریحان

    0

    حداقل در هفته دو سه پارت بزارید لایک و کامنتا هم مطمئنا بالا میره

    ۲ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    دوست عزیز! من دو تا رمان را دارم همزمان در سایت منتشر می کنم.. که برای نوشتن هر قسمت باید چند روز وقت بذارم و چندبار ویرایش کنم که این کار، زمان زیادی می بره.. در حقیقت چیزی که شما توی چند دقیقه میخونی، کلی برای ما زمانبر هست و این در کنار بقیه مسائل زندگی هست که مثل شما درگیرش هستیم

    ۱ ماه پیش
  • ریحان

    0

    خسته نباشی عزیزم ولی اگه دقت کنید فاصله پارت گذاری خیلی زیاده گاها بعد از دو هفته یا یکماه پارت گذاری میشه موضوع رمان فراموش میشه باید برگردی پارت های قبلی رو بخونی دیگه نهایتا باید۸ماه طول میکشید نه بعد از یکسال هنوز پارت۴۲ ایم!! اینطوری مخاطب زده میشه

    ۱ ماه پیش
  • راحیل

    در پارت 422

    این رمان فکر کنم سه سال طول بکشه تموم بشه همونطوری که یه سال گذشته و هیچی از رمان پیش نرفته

    ۱ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    الان پارت 42 را داری میخونی و اونوقت فکر می کنی هیچی پیش نرفته؟؟.. قرار نیست زود به جواب برسی!... قراره سورپرایز بشی پس باید برایش صبر کنی.

    ۱ ماه پیش
  • نازنین

    1

    سلام سپاس از پارت شاهکار و عالی که در اختیارمون گذاشتین خداقوت ممنون از محبتتون🌺

    ۲ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از شما

    ۱ ماه پیش
  • هناسه

    در پارت 426

    انقدر دیر به دیر و کند پیش میره که داستان از ذهن ما میره واقعا 🫥🫥😶😶😕😕

    ۱ ماه پیش
  • نازنین

    در پارت 371

    سلام خسته نباشین سپاس از پارت قشنگتون واقعیتش من خیلی خیلی بیشتر از رمان های دیگه موضوع این داستان رو دوست دارم و واقعا خیلی بیشتر اینکه روانشناسی و.. هم ترکیبی از قصه هستن واقعا مرسی که این مدل رمان رو خلق میکنین منتظر پارت بعدی هستیم سپاس از شما✨️♥️

    ۳ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    ممنون از شما🌷

    ۲ ماه پیش
  • دختر بهار

    در پارت 371

    اینا از اول نباید با ماهان خودشون درگیر میکردن حالا دیگه اون فهمیده اینا یه نقطه ضعفی دارن واس همین ولشون نمیکنه شایدم شک کرده که یه چیزی هست

    ۳ ماه پیش
  • لیزا

    در پارت 370

    ماهان خیلی رو مخه😠😠 اعصابمو بهم ریخت. 😣😤

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️