لیست کلیه پارتهای رمان به سیاهی سرمه چشمانت : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 77
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 1
با سردرد از خواب بیدار میشوم نوری که ازپنجره روی صورتم افتاده اذیتم میکند دست جلوی چشم هایم می گذارم تا جلوی نور را بگیرم که متوجه رنگ آبی لباس میشوم. _ یکی اون پرده رو بکشه . _حالت خوبه بیدار شدی؟ با دیدن زن غریبه ای که کنار تخت ایستاده است ،آشفته می شوم و صدایم را بلند می کنم. _ تو دیگه کی...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 2
دکتر برای آخرین بار به دیدنم می آید. _ دختر می دونی حسابی شانس آوردی که زندهای!!؟؟ طلبکار به دکتر نگاه میکنم. _ این حال و روزم با مردن چه فرقی داره؟ هیچی که یادم نیست همش سرم درد می کنه تاری دید هم دارم می مردم بهتر بود . دکتر پرونده ام را بررسی میکند و بی تفاوت می گوید: _ همه این حالات و ر...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 3
_رضوان من فقط همین چند دست لباس و دارم؟! رضوان سراسیمه نزدیک میشود. _ دختر وایسا برات توضیح میدم . _توضیح بده دیگه زود باش!!! من خیلی وقته منتظر توضیحتم !!! _چه خبرته؟! با دیدن زن مسنی که آرام از پله ها پایین می آمد به رضوان نگاه کردم. _ مامانمه؟؟؟ پیرزن با شنیدن این حرف می خندد. _...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 4
_چرا معرکه راه انداختی ؟جای تشکر ته یه چند وقته که تو کما بودی کلی هزینه های بیمارستان خصوصی و پرداخت کردم. از طرز حرف زدنشن حرصم می گیرد. _ می خواستین تو بیمارستان خصوصی بستریم نکنید تا هزینه هاتون بالا نره!!! مرد با عصبانیت لبخند میزند که باعث میشود خنده اش ترسناک شود. _ ده آخه اگه تو بیم...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 5
سعیده, [6/11/2025 5:44 PM] چند قدمی به مرد نزدیک می شوم و با التماس می گویم: _ می دونم چند ساعت پیش بی ادبی کردم ولی توروخدا منو درک کنید من حتی نمی دونم اسمم چیه؟ چند سالمه ؟اهل کجام ؟ گریه ام می گیرد و در همان حال میگویم: _ توروخدا بذارید اینجا بمونم تمام تلاشمو میکنم تا از دستم راضی باشید ...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 6
_ وای چی شد ؟! رضوان خانم سعی در آرام کردن کودک دارد و در همان حال می گوید: _ دخترم کم خمیازه بکش،دومتر دهن باز می کنی بچه ترسید. در همان حال می گویم: _والا این بچه دیشب که منو ندید،ده مرتبه تا صبح گریه کرده !!! _رفلاکس داره طفلی معده اش اذیت میشه. رضوان خانم بازویمم را می گیرد و از آشپ...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 7
کیف را که می آورم،رضوان به حیاط اشاره میکند . _آقا رفتن حیاط. آقارا در حیاط نمی بینم به گمانم سوار ماشین شده است به ماشین نزدیک میشوم حدسم درست است. صورتش رو به پنجره سمت چپش است و اصلا متوجه حضور من نمی شود کیف را از پنجره به داخل ماشین می برم و روی صندلی می گذارم. باز هم متوجه حضور من نمی ...
بروزرسانی در : ۴۰۳ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 8
_دو پیمانه شیرخشک، شصت سیسی آبجوش. رضوان خانم چیکارا طوری به آغوشم می دهد تا صورتم را نبیند و باز گریه نکند و بعد می رود همان طور که در حال تکان دادن چیکا هستم و با فاصله از خودم نگهش داشتم انگار که میخواهم از انفجار بمب اتم جلوگیری کنم به محض اینکه شیرش را درست می کنم شروع به نق زدن میکند میخو...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 9
با باز شدن در حیاط و دیدن ماشین حسابی هول می کنم و از جا می پرم. _ چی شد دختر؟ _ آقا اومده زود باشین بریم خونه. _ رضوان دستم را می گیرد. _ آروم باش بشین آقای اینجوری نیست خانم که گیر میده . با اینکه خیلی استرس دارم اما سرجایم مینشینم. _مطمئنی رضوان خانم؟یه وقت از حقوقم کم نکنه یا بهانه دست...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 10
آقا لیوان چایی را از روی میز بر میدارد و نزدیک بینی اش می گیرد و چای را بو می کشد و جرعه ای از آن می نوشد. _ شاید چون من و رضوان اعتقاد داریم به هر آدمی میشه یه شانس دوباره داد. _ به خاطر همین عقایدت بود که اون زن عوضیت.... _ مامان بهتر حرف های خونوادگی رو فقط بین خودمون بزنیم. با این اخطار ...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 11
_بیدار شدم رضوان خانوم، الان میام. با بدن درد بدی از جایم بلند میشوم و آبی به سر و صورتم می زنم. لباس فرمم را می پوشم و به زور موهایم را زیر کلاه پارچهای بدترکیب جا می دهم. دیشب آنقدر خسته بودم که اصلا صدای چیکا را نشنیدم و تا خود صبح تخت خوابیدم اما این باعث نشد که امروز سرحال باشم به آشپزخانه...
بروزرسانی در : ۴۰۱ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 12
دستم را میگیرد و مرا به اتاق می برد اما باز هم صدای اعصاب خوردکن خانم به گوش میرسد. _ وای به حال کسی اگه بخواد در مورد اتفاق امروز پیش پسرم حرفی بزنه روزگارشومثل این دختر سیاه می کنم، دختره ای بی عرضه ی هرزه!! به محض اینکه وارد اتاق می شوم گریه ام می گیرد رضوان در آغوشم میگیرد و سرم را نوازش ...
بروزرسانی در : ۴۰۱ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 13
چشمانم پر از اشک می شود سرم را پایین می اندازم تااشک هایم رانبیند و بیشتر از این خار نشوم. _ اگر متوجه حرفهام شدی، می تونی بری. با صدایی که می لرزد، میگویم: _بله متوجه شدم. از اتاق که خارج میشوم اشکهایم سرازیر می شود و لنگان لنگان از پله ها پایین می روم و به اتاقم پناه می برم. _ مادر و پ...
بروزرسانی در : ۴۰۱ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 14
رضوان میز اتو را به پذیرایی می آورد. _ وای بازم لباس اتو کردن!!! رضوان میخندد. _نه دخترم، آوردم حوله گرم کنیم واسه جای واکسن بچه. _ بیدار نشه یه وقت؟ _ مجبوریم وگرنه بیدار بشه اصلا نمی ذاره حوله بزاریم رو پاش. با احتیاط روی پای چیکا حوله میگذاریم و وقتی دمای حوله می افتاد جایش را با حوله...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 15
نگاه از چیکامیگیرم و باذوق به رضوان نگاه میکنم. _خوب بود؟ با دیدن قیافه های فریده و طاهره و رضوان فهمیدم که چندان هم خوب نبوده است بعد از خوردن شیر رضوان سر کودک را روی شانه ام میگذارد و نشان میدهد آرام به پشتش ضربه بزنم تا آروغ بزند. رضوان دستم را می گیرد و پشت چیکا می گذارد و آرام بالا پایین...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 16
آقا به زور در حال کنترل کردن خودش است این را از منقبض شدن فکش متوجه میشوم، برای اینکه بحث خاتمه پیدا کند، میگویم: _ الان میرم یه چیزی سر می کنم. _ لازم نکرده!!! آقا انقدر بلند و قاطع این حرف را زد که دیگر جرات مخالفت کردن نداشتم. مادر آقا که موهای یک دست سفیدی داشت و شال مشکی روی سرش انداخته...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 17
آقا همان طور جدی روبروی من ایستاده و می گوید: _ شاید من اذیتش کردم و کاری باهاش کردم که بذاره و بره شاید اشتباه از من بوده چرا یه طرفه به قاضی میری؟! یک قدم به سمت آقا بر می دارم که باعث تعجبش می شود و در همان حالت که به صورتش خیره شده ام، میگویم: _ آسمون به زمین بیاد هم من باورم نمیشه تقصیر ...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 18
_ بیچاره آقا با اون مادر فولاد زرهی که داره معلومه باید همین یه دوستو داشته باشه. حتما تو بچگی خیلی محدودش کرده . طاهره با شانه به شانه ام می زند. _ خوب صفتی بهش دادیا. مادر فولادزره با اینکه فراموشی گرفتی اما کلماتو خوب ادا می کنی. البته نمی دونم شایدم طبیعیه. به محض اینکه این حرف از دهان ط...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 19
_ خیالم راحت؟ _ بله برو به سلامت. فقط اگه خواستگاری خوب پیش رفت و همه چی اوکی شد یه عکس از آقا دومادو دختر گلت بنداز به من نشون بده. رضوان آهی میکشد . _هرچی خدا بخواد همون بشه .درخواست شما هم به روی چشم. به پذیرایی میروم و بار دیگر وسایل پذیرایی چیده شده ی روی میز را چک می کنم تا احیانا کم ...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 20
آقا بدون حرف فقط نگاهم می کند و بعد از گذشت چند ثانیه که من دیگر خودم را برای اخراج شدن آماده کردم، گفت: _ چیکارو بده خودم ببرم بالا تو برو میزو جمع کن. هنگامی که می خواهم چیکارا در آغوشش بگذارم دوباره سنگینی نگاهش را حس می کنم،وبه سرعت ازکنارش می گذرم وبه پذیرایی می روم. آقا که به طبقه بالا می...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
