به سیاهی سرمه چشمانت به قلم سعیده براز
پارت هفتاد و ششم :
ـ چیکا بالا خوابیده نه؟؟
با شنیدن این حرفش پتوی روی تخت را چنگ می زنم.
ـ باید خیلی دوسش داشته باشی؟
هق می زنم و برای اینک صدایم به گوش فرخ نرسد با دست هایم جلوی دهانم را می گیرم.
ـ یا این درو باز می کنی یا میرم سراغ چیکای عزیز تر از جونت.
جوابی به تهدیدش نمی دهم که محکم به در می کوبد و می گوید:
ـ ببین من الان داغ داغم، هیچی حالیم نیست، میرم سراغ چیکا و مقصرشم تویی که در و
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

سما
0چرا ادامه رمان در دنیای رمان نیست