پارت هفتاد و ششم :

ـ چیکا بالا خوابیده نه؟؟
با شنیدن این حرفش پتوی روی تخت را چنگ می زنم.
ـ باید خیلی دوسش داشته باشی؟
هق می زنم و برای اینک صدایم به گوش فرخ نرسد با دست هایم جلوی دهانم را می گیرم.
ـ یا این درو باز می کنی یا میرم سراغ چیکای عزیز تر از جونت.
جوابی به تهدیدش نمی دهم که محکم به در می کوبد و می گوید:
ـ ببین من الان داغ داغم، هیچی حالیم نیست، میرم سراغ چیکا و مقصرشم تویی که در و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سما

    0

    چرا ادامه رمان در دنیای رمان نیست

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    جلد دوم فروشیه

    ۱ سال پیش
  • م

    1

    👏👌🌺🌷🥰😘💋🙏😍💙💜❤️

    ۱ سال پیش
  • ندا

    1

    هامین خیلی قشنگ پشت سرمه مثله کوه ایستاد😍😘

    ۱ سال پیش
  • م

    2

    🥰😘😍🙏💋💚💝🌷🌺👌👏

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    5

    وگفت زنم🙏💋💋💋

    ۱ سال پیش
کپی شد!