دوست داشتی؟
رمان پایگاه ویژه (جلد اول) اثر سارا هاشمی (اعتماد)

رمان پایگاه ویژه (جلد اول)

  • زبان فارسی
  • 91.4K 👁
  • 304 ❤️
  • 198 💬

خلاصه رمان جنایی پایگاه ویژه (جلد اول)

پایگاه ویژه در اصل یه مرکز خاص توی اداره ی پلیسه که بهشون پرونده های مشکل و گاهی حساس و یا مشکل دار رو می دن که حل کنن. فرمانده ی پایگاه، سرگرد سهند بهنام هست که برای اینکه فرمانده این گروه متخصص بشه، آموزش های خاصی هم دیده .. بهترین افراد را هم کنارش جمع کردن تا بتونه کارشو به نحو احسنت انجام بده .

قسمتی از متن رمان پایگاه ویژه (جلد اول)

- من از مسیر کاری شما سر در نمی یارم .
سرگرد نزدیکش شد و آرام تر گفت :
- بیشتر متوجه می شین . لطفا خوب بگردین ببین چیزی کم نشده، حتی یه رسید، یه فاکتور ، یه شماره . حتی کاغذی که به نظر شما بیهوده ست .. خواهش می کنم به جزئیات توجه کنید . افراد من اینجا رو انگشت نگاری کردن
رو به نیما گفت :
- نیما مشکلی که نیست ؟
نیما با سر جواب منفی داد و سرگرد گفت :
- شما می تونید اینجا رو مرتب و تمیز کنید .
دستش را به نشانه ی خداحافظی بالا برد و ادامه داد :
- هر وقت فرصت کردید برای تکمیل پرونده به دفتر من، تشریف بیارید .
از در شرکت که بیرون رفتند، دقیق به بالای در و راهروی برج نگاه کرد. دو دوربین مدار بسته با کیفیت عالی، بالای در ورودی و آسانسور، کار گذاشته شده بود. نیما با اشاره به دوربینی که رو به آسانسور بود، گفت:
- اینا از نگهبانی پایین کنترل می شن لاله، فیلماشون رو کپی کرده .
- خوبه ... از پله ها می ریم .
هشت طبقه را از پله ها پایین رفتند تا سرگرد تک تک واحد ها و دوربین ها را چک کند . به لابی برج که رسیدند سرگرد یک لحظه ایستاد . جلوی در پر از عکاس و خبرنگار بود !
- آخ نیما اینا از کجا اومدن ؟
اصلا حوصله ی شلوغی و سوال و جواب آن هم موقعی که هنوز خودش چیز زیادی نمی دانست را نداشت. نیما سرش را نزدیک تر برد و کنار گوشش زمزمه کرد:
- من براتون درستش می کنم . شما برین با اسانسور، پارکینگ ، من ماشینتون رو می یارم
فکر نیما ، لبخند را به صورتش برگرداند. سوییچ را به نیما داد و خودش با خیال راحت با آسانسور پایین رفت. از فرصت نا خواسته ی پیش آمده استفاده کرد و پارکینگ را هم به خوبی بازرسی کرد. میان ماشین ها می گشت که نور چراغ های ماشین، قدم هایش را به در ورودی پارکینگ کج کرد.
نیما ماشین را جلوی پایش متوقف کرد، اما قبل از اینکه پیاده شود، سرگرد، کنارش نشست:
- بشین نیما .. بچه ها رفتن؟
نیما آهسته سراشیبی پارکینگ را بالا رفت:
- بله .. بریم پایگاه ؟
سرگرد بهنام از داشبورد پاکت سیگارش را برداشت و هم زمان با باز کردن پنجره، سرش را هم تکان داد:
- آره برمی گردیم پایگاه ..
بدون این که کسی متوجه خروج سرگرد شود، ماشین از پارکینگ خارج شد و به سمت پایگاه حرکت کرد.
*
ساختمان پایگاه در محوطه ی بزرگی ساخته شده بود. یک ساختمان بزرگ یک طبقه که طبق بهترین و پیشرفته ترین امکانات دنیا تجهیزش کرده بودند. سرگرد سهند بهنام، فرمانده ی این گروه پنجاه نفری بود. افرادش را به دو گروه تقسیم کرده بود و هر گروه سه نفر ارشد داشت. سیستمی که خود سرگرد انتخاب کرده بود و بر روالش فعالیت می کرد.
با تک تک افرادش بیشتر دوست بود تا فرمانده! البته به جز ماموریت ها! در آن زمان ها تبدیل می شد به یک فرمانده ی سختگیر و جدی که ابدا با کسی شوخی نداشت!
وقتی همراه نیما وارد ساختمان پایگاه شد، همان طور که با دقت به کارهای افرادش نظارت می کرد، به نیما گفت:
- نیما برو بچه ها رو جمع کن بیار اتاق من..
اتاق سرگرد دقیقا انتهای سالن بزرگ قرار داشت. بر عکس تمام اتاق های دیگر که با دیوار کاذب از هم جدا می شدند، اتاق سرگرد، یک اتاق بزرگ مجزا بود. دیواری که باید دور حریم خصوصی اش می کشید، به اینجا هم سرایت کرده بود!
وارد اتاق که شد، بی مکث و به عادت، پنجره را باز کرد. هوایی که رو به خنکی می رفت، حالش را کمی بهتر کرد. تا خواست قدم بردارد، ضربه ای به در خورد و نیما، لاله و علی همراه هم وارد اتاق شدند. سرگرد از پوشیدن لباس فرمش صرف نظر کرد و همان جا کنار پنجره ایستاد تا سه ارشد گروه اولش، را ملاقات کند!
هر کدام از افراد پایگاه به جز مهارت های کلی، مهارت قابل اتکای دیگری هم داشتند. همان قدر که می توانست روی هوش و کنجکاوی نیما، حساب باز کند، روی قدرت بدنی و تیراندازی علی هم اطمینان صد در صد داشت. علی یکی از بهترین تک تیرانداز های گروهش بود. با انواع اسلحه ها کار می کرد و اطلاعات تخصصی اش در این زمینه عالی بود.
لاله هم به عنوان نخبه ی تکنولوژی گروه فعالیت می کرد. دختری سخت و جدی که صبوری اش بی مثال بود.
سرگرد به نیم ستی که داخل اتاقش چیده شده بود اشاره کرد:
- بشینین بچه ها .
خودش هم از پنجره فاصله گرفت و جلوی تخته اش ایستاد! یکی از عادت هایش شده بود! همیشه وقتی پرونده ای شروع می شد، اطلاعات مهم را روی تخته ی بزرگش می نوشت!
- خب بچه ها .. یه آقا دزده داریم ! یه آقا دزده ی دوست! آقا دزده ای که خدا رو شکر وضع مالیش خوبه و چشمش دنبال مال دنیا نیست!
همه لبختد زدند و سرگرد خیلی جدی بالای تخته نوشت " آقا دزده " پایین این عبارت، اسم مهندس ، معاونش و نگهبان را نوشت.
- در اونجا، مثل غار علی بابا نبوده و باید کلید داشته باشی که بری تو ؛ این سه نفر هم کلید داشتن .
علی گفت:
- نگهبان که نمی تونه باشه .
سرگرداز تخته فاصله گرفت و بالای سر علی ایستاد:
- کله ت رو ببر پایین!
علی با خنده سرش را پایین برد تا پس گردنی اش را بخورد!
- علی یه چراغت خاموش شد ! خب باقیش .. آقا دزده تنها بوده! چرا؟ چون آشنا بوده ! آشنا ها نیاز ندارن دوتایی بیان دزدی ! اما هم دست داشته چرا ؟ چون می ترسیده !
وقتی برگشت و به صورت هاج واج افرادش نگاه کرد، سرش را با تاسف تکان داد:
- خب خنگ شدین باز شما ها ! می ترسیده، چون اون جور نگهبان رو زده. اما همدستش پیشش نبوده که خبر بده بهش. شاید بیرون بوده همدستش. اما خودش رفته بالا ...
اخم هایش در هم فرو رفت و رو به لاله گفت:
- لاله دوربین ها ؟
- هیچ قربان ! دوربین ها از ساعت دو نصف شب غیر فعال شدن تا ساعت شش صبح ! من فیلم همه رو نگاه کردم هیچی نبود . تو روزش هم مورد غیر عادی ندیدم . همه چی ظاهرن خوبه اما بازم فرصت بدین تا فردا دوباره بازبینی کنم .
- اره خوبه . نگاه کن . اون باید به سیستم دوربین ها دسترسی داشته باشه و این کاره باشه که بتونه سیستم دوربین ها رو از کار بندازه نه؟
لاله سرش را چند بار تکان داد :
- بله خب . من فکر می کنم اما دوربین کنترل شده ! یعنی از بیرون یکی اون رو کنترل کرده . چون دوربینای بیرونم همین مشکل رو داشتن. نگهبان جلوی در گفت که ساعت حدودا دو برق به مدت چند ثانیه رفته !
سرگرد با آهی که کشید ، کنار پنجره ایستاد و خیره به حیاط گفت:
- پس آقا دزده حرفه ای نبوده، اما زیاد فیلم پلیسی نگاه می کرده ! احتمالا حسابی هم نقشه کشیده ! علی ...
- بله قربان
- این سوال رو جواب بده ببینم ؛ به نظرت یه دزد اونم اشنا با این همه هزینه و عذاب برای چی باید بره اتاق مدیر عامل و این همه خراب کاری کنه ؟
علی نگاهی به لاله و نیما که روبرویش نشسته بودند، انداخت تا شاید کمکی بگیرد!
- خب دنبال یه چیزی بوده ! شاید مدرکی ...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان پایگاه ویژه (جلد اول)
  • هانیه

    0

    یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندم ممنون از نویسنده بابت قلم توانمندشون

    ۴ هفته پیش
  • نسیم

    0

    واقعا از خوندنش لذت بردم، قلمتون فوق العاده اس خانم هاشمی عزیز ، من خودم رو لحظه به لحظه در کنار شخصیتها حس میکردم ، من مشتاقم جلد چهارم هم بخونم ،امیدوارم نوشته شده باشه یا حداقل در فکر نوشتنش باشید، موفق و مانا باشید

    ۲ ماه پیش
  • مومنی

    0

    تا جایی که یادمه تا فصل ۱۶ ادامه داره.ولی داخل ***.

    ۴ هفته پیش
  • نفس

    2

    میشه لطفا رمان های این سبکی قلم قوی و ترجیحا طولانی و پلیسی اگر خوندید معرفی کنید؟ این رمان واقعا بی نظیر بود

    ۲ ماه پیش
  • تینا

    1

    رمان رو کامل خوندم با اینکه ادامه داره و جلد دوشم میخوام بخونم ولی درکل این جلد خیلی حرفه ای نوشته شده بود مخصوصا مأموریت ها و سرنخ و حل شدنشون همگی نشون دهنده حرفه ای بودن نویسنده بود با این بخش های عاشقانه خیلی زیادی نداشت ولی بازم جذاب بود

    ۲ ماه پیش
  • دوستش داشتم

    0

    دوستش داشتم

    ۲ ماه پیش
  • تیام

    1

    هنوز نخوندم ولی میتونم بگم که ممنون نویسنده لطفا تو که انقدر عالی مینویسی از زبون پسرا رمان بگو واقعا میگم از دید پسرا خیلی قشنگ تره

    ۳ ماه پیش
  • منیره

    4

    واقعا عالی بود به جرات میتونم بگم اندازه موهای سرم رمان خوندم ولی رمان پایگاه ویژه یه چیز دیگه بود اینقدر دوستش داشتم و خوشم اومد که دو بار خوندمش خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوبه پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش

    ۳ ماه پیش
  • بانو

    0

    جلد یک رو خوندم عالی بود سپاس از نویسنده عزیز 🌺

    ۳ ماه پیش
  • کریمی

    0

    سلام رمان بسیار زیبا و عالیه بابت نوشتن آن به شما تبریک میگویم👏👏👏

    ۴ ماه پیش
  • Fati

    1

    سلام دوستان،این رمان ادامه داره و تا اپیزود ۱۶ نوشته شده،توضیحات تکمیلی رو خود نویسنده توی کانال رمانشون توی *** گفتن،اسم کانال هم رمان پایگاه ویژه هست و اگه توی *** سرچ کنین بالا میاره و باید بگم که نویسنده رمان رو فایلی نکرده،پس اگه توی هر کانال رمانی دیدید،بدونید دزدیِ و لطفا نخونید

    ۱ سال پیش
  • عذرا

    0

    سلام وقتتون بخیر میشه شما از جلد سه توی *** برای من بفرستید الان که به تل دسترسی نداریم .

    ۵ ماه پیش
  • Fati

    1

    عزیزم همونطور که گفتم رمان فایل نشده و از اپیزود دهم به بعد باید خریداری کنین،من نه اجازه دارم و نه میتونم لینک رو برای دیگران بفرستم❤

    ۴ ماه پیش
  • رها

    3

    رمانش خوب بودولی چند تا ایراد داشت،نویسنده این پایگاه رو توی ایران در موردش نوشته پس چرا وقتی در مورد آلما گفته این دختر بدون روسری بوده یا نیلوفر مگه نیروهای پلیس ایران بی حجاب هستن واز کی تا حالا پلیس مرد با پلیس زن راحته که با هم دست میدن و بغل میکنن

    ۵ ماه پیش
  • Fati

    2

    توضیحات نویسنده رو لطفا با دقت بخونین.ایشون تاکید کردن که فضای داستان در ایرانه ولی قوانین با قوانین فعلی جامعه مغایرت داره

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    1

    بسیار عالی و دوستداشتنیه این رمان ممنون. همه شخصیت های ویژه خیلی خوبن. خسته نباشید واقعا

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    1

    لینک دالودش و میخام میخام دانلودش کنم

    ۶ ماه پیش
  • آزاده | ناظر برنامه

    فقط از طریق اپلیکیشن می‌تونید دانلود کنید و رمان ها توی حافظه خود اپ خیره میشن

    ۶ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    3

    خیلی خیلی خیلی عالی بود..خیلی داستانش رو دوست داشتم..کلمه ها جمله ها اتفاقها شخصیتها، همه پخته بودن انگار از روی تجربه نوشتید..دمتون گرم موفق باشید

    ۸ ماه پیش
  • سوری

    1

    یه رمان عالی و فوق العاده

    ۹ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!