به سیاهی سرمه چشمانت به قلم سعیده براز
پارت دوم :
دکتر برای آخرین بار به دیدنم می آید.
_ دختر می دونی حسابی شانس آوردی که زندهای!!؟؟
طلبکار به دکتر نگاه میکنم.
_ این حال و روزم با مردن چه فرقی داره؟ هیچی که یادم نیست همش سرم درد می کنه تاری دید هم دارم می مردم بهتر بود .
دکتر پرونده ام را بررسی میکند و بی تفاوت می گوید:
_ همه این حالات و رفتارت عادیه. چون چیزی یادت نمیاد، تو یه چند وقتی هست که تو کما بودی و تقریباً ازت قطع امید کرده بودیم شاید خودت متوجه نباشی اما زنده موندنت معجزه بود .
_کی قراره حافظم برگرده؟
_ زمان مشخصی نداره، شدت ضربه ای که به سرت خورده خیلی زیاد بود به خاطر همین موضوع شاید زمان زیادی طول بکشه، من برات یه سری دارو می نویسم .
دکتر به زن کنار تختم نگاهی میکند و میگوید:
_ داروهاشو بگیرید و حواستون باشه سر وقت استفاده کنه .
زن بعد از رفتن دکتر به کمک می آید تا لباسهایم را عوض کند از بوی تنم حالم به هم می خورد حسابی بوی بیمارستان گرفتهام .
_اسمت چیه ؟
_اسمم رضوانه.
_ رضوان کجا داریم می ریم؟
_ می ریم خونه .
_خوبه حداقل یه خونه ی وامونده دارم خانواده ام کی میان دیدنم ؟
رضوان اهل حرف زدن نیست و سرسری جواب سوالاتم را میدهد.
منی که هیچ چیز به یاد ندارم و حالا تشنه ی دانستم که چه کسی هستم از این رفتار رضوان حسابی حرصی میشوم رضوان دستم را می گیرد. دستم را از دستش بیرون می کشم.
_ شکر خدا چلاق که نیستم .
_فقط خواستم کمکت کنم.
_ اگه می خوای کمک کنی، بیشتر در مورد خودم و خانواده ام حرف بزن شاید از این سردرگمی در بیام.
_ الان میریم خونه، خانم همه چیزو بهتون توضیح میدن.
_ خانم کیه؟ مادرمه؟
رضوان حرف نمیزند و من عاصی می شوم.
_ روزه سکوت گرفتی رضوان؟!
_ رضوان جوابم را نمی دهد، پشت سر رضوان از بیمارستان خارج می شوم و سوار ماشینی می شوم. به محض سوار شدن راننده مسن برمیگردد و با محبت نگاهم می کند .
_خوبی دخترم ؟
چشم هایم را ریز می کنم و به رضوان نگاه می کنم بابامه؟
_ نه راننده و نگهبان خونه است.
_ خدا روشکر اصلا از قیافش خوشم نیومد. با این حرفم راننده برمیگردد و ماشین را روشن میکند و به راه میافتد با دقت به خیابانها و محیط اطرافم نگاه می کنم بلکه چیزی یادم بیاید اما فایده ای ندارد نگاهم به تصویر خودم در آینه ماشین میافتد تصویر خودم هنوز برایم نا آشناست و آن وقت انتظار دارم چیزهایی دیگری به یاد بیاورم ماشین جلوی خانه بزرگی توقف میکند و من نفس عمیقی اثر آسودگی می کشم.
( خداروشکر حداقل وضعیت مالی خوبه )
از ماشین که پیاده میشوم با سرعت از حیاط عبور میکنم دلم یک حمام درست و حسابی میخواهد تا از شر بوی بیمارستان راحت شوم
_ رضوان.
_ بله.
_ زود باش بیا حموم و نشونم بده که حسابی کلافه ام.
رضوان با اینکه مسن است اما حسابی فرض و چالاک است از من جلو می زند و مسیر حمام را نشان میدهد.
لباسهایم را با نفرت از تن بیرون میکشم و سریع زیر دوش آب میروم .سرم را آرام و با دقت می شویم چرا که هنوز جای شکستگی و بخیه های تصادف درد می کند با دیدن موهای بلند و رنگ قشنگش برای اولین بار لبخند میزند و از دیدن تصویر خودم در آینه بغل لذت می برم .
_رضوان ،رضوان .
_بله.
_حوله .
خیلی سریع حوله تن پوشی به دستم میدهد.
_ رضوان برام یه دست لباس بذار .
از حمام که بیرون میآیم از لباس هایی که برایم روی تخت گذاشته است هیچ خوشم نمیآید کمد داخل اتاق را باز میکنم تا لباس دیگری بردارم اما به جز یک دست لباس دیگر و یک لباس فرم لباس دیگری داخل کمد نیست .
از اتاق با همان حوله تن پوش خارج می شوم و فریاد می زنم .
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
عاطی
0قلمتون زیباست
۱۰ ماه پیشثریا
0بنظرم جالبه
۱ سال پیشمارال
0رمانتون خیلی بده خیلی
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
شما به بزرگی خودتون ببخشید می تونید رمانهای دیگه امو بخونید
۱ سال پیشآرزو
0بله فوق العادس
۱ سال پیشNilda
0تا اینجا عالی بود 👌👌
۱ سال پیشgilda
0مزخرف و بی معنی
۱ سال پیشSh
0رمان خوبیه خوشم آمد
۱ سال پیشفاطمه
3انگار دارن چیزی رو مخفی میکنن
۱ سال پیشمرادی
0نظرمن این هست که اگه میشه داخل ایتابذارین
۱ سال پیشیک غریبه شایدم یک دو
0خسته کننده نیس و دوس داری ادامش رو بخونی من الان میرم پارت سه فعلا ک خوب بوده ممنون از نویسنده عزیز🌿💫
۱ سال پیشراحله
0خیلی عالی من هنوز داستان رو کمال نخواندم
۱ سال پیشحدیث
0رمانه خیلی عالییییییییییییییییی
۱ سال پیشرویا
0عالی کنجکاو شدم
۱ سال پیشسهیلا
1بدنیست شایدامیدوارکننده بشه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

طیبه مرادی پور
0طیبه مرادی پور