لیست کلیه پارتهای رمان ایثریس (قلعه یخی) : پارت های 121 تا 132
تعداد کل پارت های منتشر شده : 132
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 121
"صبحی که شبیه خواب بود" نور نرم صبحگاهی از پنجرهی کوچک بالا زده بود. بوی نان داغ، دود شمع و پوست پرتقالی که شبِ قبل کنار بخاری چروک خورده بود، در فضا پخش بود. کالیستو گیسوان بلندش را با یه تکه روبان میبست که از زن صاحبخانه قرض گرفته بود. گیسوانش هنوز بوی دود میدادند، ولی حالا به نظر خودش تمی...
بروزرسانی در : ۴۲۱ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 122
آفتاب لب پنجره به آرامی خودش را از لابهلای پردهی گلدوزیشدهی اتاق مهمان رسانده بود به دیوارهای چوبی کلبه. صدای پرندهها در دوردست میآمد و بوی صبح، پر از رطوبت برگهای یخزده و نان تازه، هوا را شیرین کرده بود. کالیستو کنار بخاری نشسته بود، با موهایی نیمهخیس که روی شانههایش ریخته بود. دستان...
بروزرسانی در : ۴۱۷ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 123
**** کالیستو، هنوز بیحرکت روبهروی در ایستاده بود. آن تهِ دلش، چیزی قل میزد. چیزی شبیه خشم، یا شاید... اضطرابی که رنگش آبی نبود. گرم بود. غیرقابلتحمل. مثل گرمای آیریس و قرمز بودنش. دستش را مشت کرد. نه به خاطر خشم. نه به خاطر تحقیر. بلکه به خاطر صدایی که در ذهنش تکرار میشد: «تو نباید گرم ...
بروزرسانی در : ۴۱۰ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 124
**** کالیستو انگشتهایش را آرام از روی خطهای محوشدهی کتاب عبور داد. جلد کتاب پوسیده بود و بوی خاک مرطوب و جلبک میداد. آیریس، کمی آنطرفتر، نشسته بود و شمع باریکی را با دهان نگه داشته بود تا نور بیندازد روی جملهها. جلویشان، صفحههایی باز بود که با مرکبهای قهوهای نوشته شده بود؛ تصویرهای...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 125
*** دروازهها باز بودند. اما نه از مهماننوازی. بلکه انگار آنقدر مدتها کسی از آن رد نشده بود که قفل و نگهبان، مفهوم خودش را از دست داده بود. کالیستو نفسی عمیق و لرزان کشید و قدم به داخل گذاشت. باد، حریر بلند لباس سفیدش را به بازی گرفت. موهای آبیاش، که ویولت با گلهای سفید بسته بود، در نو...
بروزرسانی در : ۴۰۳ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 126
باد، سرد و مرده، از لابهلای خرابههای شهر عبور میکرد. هوایی سنگین، مثل پردهای از خاکستر، روی همهچیز نشسته بود. هیچ صدایی نبود. نه پرندهای، نه قدمی، نه نفس زندهای. فقط بوی تعفن بود و سوختگی. جایی میان ویرانههای کلیسا، جایی که روزی برج دعا بود، حالا بیستوچند نیزه فرو رفته بود در خاکِ سیاه...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 127
آکوا حالا کاملا بالای سر آیریس ایستاده بود. چیزی در چهرهاش شبیه شیاطینی بود که از لابهلای خطوط مدارات برمیخیزند، نه آدمیزاد. همهچیز ساکت بود؛ حتی مانیتور هم که قبلتر علائم حیات را فریاد میزد، حالا در سکوتی کورکورانه سو سو میزد، گویی خودش هم تسلیم شده بود. و آکوا ، با آن لبخند بیاحساس،...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 128
صدای گامهایشان میان سالن یخزده میپیچید. آکوا با نگاهی پر از شک و حیرت، هرگوشه را با چشمان براقش اسکن میکرد. این قلعه زیادی شبیه خودش بود… زیادی شبیه خوابهایی که هیچوقت جرات نکرده بود برای کسی تعریف کند. کیلیث پشت سرش بود. ساکت، نرم، با آن نگاههایی که انگار فقط میخواست لمسش کند، حلش کند ...
بروزرسانی در : ۳۹۳ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 129
شیشههای قلعه از دیوارهای جادویی جدا شدند. نه شکستند، نه افتادند. پرت شدند. مثل تکههای حافظهای که داشت از ذهن جهان حذف میشد. هر تکهی شیشهای، هزار طلسم در دلش داشت. هزار فریاد، هزار اعتراف دفنشده. و حالا، با خشم آیریس، داشتند جیغکشان به زمین پایین میرفتند. قلعه نفس کشید. نه مثل یک ...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 130
نفسش را بیرون داد. به خودش در آینه نگاه کرد و با صدایی ضعیف گفت: ـ "بزرگ شو، آکوا... همه چی تموم شده." ولی دلش باور نمیکرد. **** پنج دقیقه بعد، به جمعیت خیابانی پیوست. سمتی از خیابان، وسط جمعیتی که دور یک اجرای خیابانی حلقه زده بودند، یک گروه کوچک در حال اجرا بودند. سه نفر، همهیشان ماسک ...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 131
نور صبحگاهی، مثل پردهای نازک از طلا، از لابهلای برگهای صنوبر پایین میریخت. هوا بوی خنکِ خاکِ مرطوب میداد، و پرندهها بی بیهیچ عجله، آسمان را بیدار میکردند. کلبه، شبیه چیزی بود که انگار از یک نقاشی آبرنگی بیرون کشیدهه باشند؛ دیوارهایی از سنگهای قهوهای گرم، سقف شیروانی پوشیده با کاشیها...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 132
باران نئون نرمنرم روی شانههایمان مینشست. کف تالار، حالا تبدیل شده بود به خیابانی خیالی با پنلهای براق و نوری؛ انگار بر آیینهای میرقصیدیم که تمام آسمان را در خود بازتاب میداد. در آن خلوتِ میان نورهای شناور، صدای موسیقی بالا آمد. اول آهسته. مثل نفس کسی که انگار تازه از کابوس بیدار شده. و ...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
