پارت صد و سی :
نفسش را بیرون داد. به خودش در آینه نگاه کرد و با صدایی ضعیف گفت:
ـ "بزرگ شو، آکوا... همه چی تموم شده."
ولی دلش باور نمیکرد.
****
پنج دقیقه بعد، به جمعیت خیابانی پیوست.
سمتی از خیابان، وسط جمعیتی که دور یک اجرای خیابانی حلقه زده بودند، یک گروه کوچک در حال اجرا بودند. سه نفر، همهیشان ماسک داشتند. لباسهایشان تیره و براق. صدای یکی از آنها مثل جادوی خالص بود.
مثل لحظه
مطالعهی این پارت حدودا ۳۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
دورت بگردم ^^
۱ ماه پیشترنم
0چقد اون شهرو دوست دارم..حال و هواشو..ی حس خوبی بهم دست میده
۴ ماه پیشترنم
4میگم کالی منی که اول هکائو رو خوندم بعد ایثریس بین پدرشوهر و داماد خیلی فرقه..آیریس بچم خیلی سربه زیر و مودبه خیلی ملایم و نرم بود اما برعکس دامادش خیلی وحشیانه عمل کرد😂😂
۴ ماه پیشسحر
0بالاخره بهم رسیدننننن هوراااا
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
محدثه
0رز آبی من ،ممنون برای این عاشقانه ها بعد از اون همه سختی و انتظار🦋🪻