پارت صد و سی :

نفسش را بیرون داد. به خودش در آینه نگاه کرد و با صدایی ضعیف گفت:
ـ "بزرگ شو، آکوا... همه چی تموم شده."
ولی دلش باور نمی‌کرد.
****
پنج دقیقه بعد، به جمعیت خیابانی پیوست.
سمتی از خیابان، وسط جمعیتی که دور یک اجرای خیابانی حلقه زده بودند، یک گروه کوچک در حال اجرا بودند. سه نفر، همه‌ی‌شان ماسک داشتند. لباس‌هایشان تیره و براق. صدای یکی از آن‌ها مثل جادوی خالص بود.
مثل لحظه‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محدثه

    0

    رز آبی من ،ممنون برای این عاشقانه ها بعد از اون همه سختی و انتظار🦋🪻

    ۵ ماه پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    دورت بگردم ^^

    ۵ ماه پیش
  • ترنم

    0

    چقد اون شهرو دوست دارم..حال و هواشو..ی حس خوبی بهم دست میده

    ۸ ماه پیش
  • ترنم

    4

    میگم کالی منی که اول هکائو رو خوندم بعد ایثریس بین پدرشوهر و داماد خیلی فرقه..آیریس بچم خیلی سربه زیر و مودبه خیلی ملایم و نرم بود اما برعکس دامادش خیلی وحشیانه عمل کرد😂😂

    ۸ ماه پیش
  • سحر

    0

    بالاخره بهم رسیدننننن هوراااا

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️