پارت صد و بیست و هفتم :

آکوا حالا کاملا بالای سر آیریس ایستاده بود.
چیزی در چهره‌اش شبیه شیاطینی بود که از لابه‌لای خطوط مدارات برمی‌خیزند، نه آدمیزاد.
همه‌چیز ساکت بود؛ حتی مانیتور هم که قبل‌تر علائم حیات را فریاد می‌زد، حالا در سکوتی کورکورانه سو سو می‌زد، گویی خودش هم تسلیم شده بود.
و آکوا ، با آن لبخند بی‌احساس، اندکی سرش را کج کرد.
دستکش‌های مشکی‌اش صدایی خشک دادند وقتی انگشت اشاره

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محدثه

    0

    من فک میکنم کیلیث چون خاطرات ایریس رو داره ،به اکوا حس پیدا کرده .و شاید دوباره یه راز و هدف پنهان

    ۲ ماه پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    بری جلوتر می‌فهمی :)

    ۲ ماه پیش
  • Nina

    1

    آکوا چشماتو باز کن و ببین سختی های که کشیدی(مخصوصا اون چشم لجنیه) به چپ کیلیث جان هم نیست😍

    ۴ ماه پیش
  • ترنم

    0

    خدا لعنتت کنه کیلیث،ای بابا چقدر حرص میخورم از دستش چرا واقعا؟آخرش که این دو تا بهم میرسن😭

    ۵ ماه پیش
  • سحر

    1

    ای کیلیث عوضی . اه اه چندششش دروغگوووو . *** !!!!!! حالا چه بلایی سر آیریس میااد ؟؟ 😭

    ۶ ماه پیش
کپی شد!