لیست کلیه پارتهای رمان ایثریس (قلعه یخی) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 132
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 1
مقدمه : در دلِ تاریکیِ خالصِ اتاق ، در میانِ تنهایی و انزوا ، در میانِ حقیقت هایِ آبی کننده ، پروژکتور کامپیوتر نورِ ضعیفی بر دیوارها تاباند. صدایِ ناموزونِ کلیک کردن ، همانند زنجیری به گردنم آویزان بود . در آن سکوتِ نافذ بارها صدایِ اورا شنیدم. صدایِ اویی که در سرسرایِ یخیِ وجودم ، کلاویههایِ ...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 2
*** هوای تازهی بیرون، مثل بوسهای یخ زده روی گونههای داغم نشست. قدمهایم را، سنگین از خستگی و سرمستی، به سمت خانه برداشتم. کوله پشتیام را روی شانهام انداختم؛ سنگینیاش، نمادی از بار مسئولیتهایی که به دوش میکشیدم. نفسی عمیق کشیدم. مادرم، با آراه، به خانه برگشته بود. میدانستم اگر منتظر م...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 3
دندانهایم را بر هم میفشردم و در سر، هزاران صدا به جانم حمله میکردند. سرِ چهارراه رسیدم. بالاخره، بعد از کشمکش طولانی، آهنگی تصادفی را انتخاب کردم. سرم را بلند کردم تا اطراف را بررسی کنم. همان لحظه، موسیقیای که پخش شد، مو به تنم سیخ کرد. آرامشی سمی در رگهایم جاری شد. نور چراغ ماشینهایی ک...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 4
باز هم، با ظاهری مصمم، اما ذهنی پریشان، دستم را برای گرفتن تاکسی بالا بردم. ماشینی جلوی پایم ترمز کرد؛ ماشینی سفیدرنگ با چراغهای قرمز. به اطراف نگاهی انداختم. ناگهان، همه جا خلوتتر شده بود. نفسهایم تند شدند، اما تغییری در حالت چهرهام ندادم. جلوتر رفتم و دوباره دستم را بالا گرفتم. ریتم فانک، ب...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 5
*** با خستگی و لبخندی بیروح که گویی نقابی بر چهرهام بود، وارد خانه شدم. کلید را با بیحسی از قفل بیرون کشیدم و در را پشت سرم بستم. نگاهی سرسری به اطراف انداختم، انگار که دنبال چیزی گمشده میگشتم، که ناگهان موجودی کوچک با آغوشی پر از محبت به سمتم دوید. آه، آراه، دل پاک من. مهربانیهایش از لطافت...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 6
دیدید موجودات؟ هر چقدر هم مرا آزار دهید، تنها با یک نگاه به مادرم همهی شما را شکست میدهم. او، در حالی که هنوز با تلفن صحبت میکرد، برگشت و مرا مجبور به رها کردنش کرد. با چشمان مهربان و زیبایش به من خیره شد و گونهام را نوازش کرد. او تنها کسی بود که لایق محبتهایم بود. تنها کس. او قهرمان من است،...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 7
آبیها این بار تیره نبودند، شاید کمی روشنتر. شاید هم دروغ میگوید؟ لازم است با او جدی برخورد کنم؟ چگونه میتوانند مرا مسخره کنند؟ با عصبانیتی که باعث شده بود آبیها دوباره به رنگ تیره درآیند، پیام بعدی را باز کردم. _«ایثریس ، هرکس ندونه فکر میکنه یه نویسندهی باتجربه اونو مینویسه! مطمئنم شاهکا...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 8
- «اون خیلی زیباست، گاهی وقتی که رژ پررنگ میزنه یا بلند بلند میخنده فقط دوست دارم یه جوری شکنجهش بدم، نمیتونم تحمل کنم که زیباییهاش رو کسی ببینه.» سکوت سنگینی حکمفرما شد و سپس صدای زنی آرام به گوش رسید که با لحنی ملایم جوابش را داد : -«بهتر نیست باهاش صحبت کنی؟» پسر با فریادی ناگهانی پاسخ ...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 9
ـ «هر وقت که بخوای میتونی بیای اینجا، کسی قرار نیست به خاطر این موضوع سرزنشت کنه.» بند پوتینهایم آنقدر سفت بسته شده بودند که حس میکردم قسمتی از موجودات در آن قسمت حضور دارند. تصمیم داشتم نفس عمیقی بکشم، اما صحبت کردن سخت بود و ممکن بود در لابهلای حرفهای کهنهام که سالها در گوشه کنارههای م...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 10
با لبخندی دنداننما، سری کج کردم و با نگاهی به هاشورهای روی کاغذ جواب دادم: - «ایثریس.» دکتر باز هم به سرعت چیزی نوشت و کنجکاوانه گفت: - «ایثریس، چه اسم جذاب و کمیابی. چیزی راجع بهش نمیدونم، خوشحال میشم خودت بهم بگی.» در جایم تکانی خوردم و با همان ذوق و خوشحالی کودکانه گفتم: - «ایثریس، ایثریس م...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 11
با خطوطی که زاده میشدند، انگار دستانم خشمگین بودند. فرقِشان با آن هاشورهایی که چندی قبل خلق کرده بودم، زمین تا آسمان بود. و انگار همهچیز دهنکجی میکرد. موجودی آبیرنگ در ذهنم قهقههای سر داد و فریاد کشید: "دلیلش رو بگو ." کاغذ در دستانم مچاله شد و نفسی عمیق کشیدم تا هوا به مغزم برسد و آن موج...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 12
دکتر سریعاً مشغول نوشتن شد و با لبخندی پررنگ گفت: - خدای من، تو شگفتانگیزی. این خیلی جالب بود واسم. احساس خالی شدن میکردم. حرفهایی را که به هیچکس نمیتوانستم بزنم، به زبان میآوردم بدون اینکه کسی قضاوتم کند. اگرچه قضاوت شدن گاهی مهم نبود. میدانم درگیر قطبهایم بودم. گاهی خونسرد، گاهی ناآرام...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 13
نمیدانم اما انگار گاهی تظاهرها هم گول میزدند اورکایم را. باز هم تضادها حکمفرما میشوند بر وجودم. گوژپشت هم گول میخورد؟ چشمهایش با دقت به من نگاه میکرد. نه از سر ترحم، که از سر کنجکاویِ یک محقق. او مانند یک روانشناس، لایههای درونیام را میکاوید. گویی که میخواست از پشت نقاب کلماتم، حقیقت و...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 14
او مکثی کرد، و دوباره با لحنی ملایم و تاثیر گذار گفت: - « این دستا، هم میتونن سلاح تو باشن و هم سپرت. اون ها میتونن هم برای خلق زیباییها و هم برای نابودی، به کار گرفته بشن. اما، در نهایت، این تو هستی که تصمیم میگیری با این دستها چه کاری کنی. تو خالق داستان خودتی ، و این دستا، ابزارت برای روا...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 15
کوله را بر شانهام انداختم و پس از خداحافظی آرامی با دکتر، از مطب خارج شدم. موجودات سرم گویی درگیرِ برفکی های شبکه های ذهنم شده بودند ، آنهم پس از حرف های دکتر. هنگام پایین آمدن از پلهها، چندین بار مکث کردم تا تصویر روبرویم وضوح یابد. نفسی عمیق کشیدم و با گامهایی مصممتر به راه افتادم. ماسکم...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 16
ناگهان صدایی مرا به خود آورد و باعث شد به سرعت از شیشه فاصله بگیرم: - «خانم، لطفاً دست به شیشه نزنید.» خیره به مرد درشت اندامی که به من هشدار داده بود، سری تکان دادم و تصمیم گرفتم آنجا را ترک کنم. با آخرین نگاه از گوشهی چشم به کاوازاکی، پوزخندی از زیر ماسک زدم و زمزمه کردم: -«یه روز واسه خودم...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 17
ـ« هیچ وقت دست خودت نیست، همیشه باید برنجونی ولی دست خودت نیست، تنها چیزی که دست خودته گوشیته، بازیاته، نوشتههاته...» با نگاهی خشمگینتر به وضعیتم ادامه داد: -«حتی نمیدونی داری با زندگیت چیکار میکنی.» خشمگین بودنش باعث میشد همه چیز را به صورت دورانی ببینم. دیدن خشم یک آدم، اضطراب را در من...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 18
- «گوشی مامان دست تو چیکار میکنه وقتی درس و مشق داری؟» او جیغ میکشید و مادرم در تلاش بود مرا از یقه آراه جدا کند. نباید تلفن به دست میگرفت. نباید با دوستانش از راه تلفن ارتباط برقرار میکرد. او باید میفهمید که نمیگذارم شبیه خواهر بزرگترش شود. او باید میفهمید که فقط باید از راه درسش موفق ش...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 19
آوینی، دوست قدیمی و خودخواه من. گهگاهی تیلک را هم میترساند و باعث میشد با غرغرهایی که کم دیده بودم از او، به سمتم بیاید و در آغوشم جای گیرد. آوینی ای که در زمان تنبیههایم، یک گوشه مرا نگاه میکرد و من از وجودش باخبر بودم، اما هرگز او را ندیده بودم. آوینی که فقط در زمانهای خاص میآمد و احسا...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 20
وقتی صفحه گوشی را روشن کردم، نور سفید و سوزانی که از صفحه تابید، در ابتدا چشمانم را آزرد. چشمهایم برای لحظهای روی صفحه قفل مانده بودند، آن قدر زیاد که به نظر میرسید این نور روشنتر از هر چیزی باشد که تا به حال دیدهام. همین که قفل گوشی را باز کردم، انگار به یک دنیای جدید پا گذاشتم. نوتیفیکیشن...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش