پارت صد و بیست و نهم :

شیشه‌های قلعه از دیوارهای جادویی جدا شدند.
نه شکستند، نه افتادند.
پرت شدند.
مثل تکه‌های حافظه‌ای که داشت از ذهن جهان حذف می‌شد.
هر تکه‌ی شیشه‌ای، هزار طلسم در دلش داشت.
هزار فریاد، هزار اعتراف دفن‌شده.
و حالا، با خشم آیریس، داشتند جیغ‌کشان به زمین پایین می‌رفتند.
قلعه نفس کشید.
نه مثل یک ساختمان.
مثل یک موجود زخمی.
و با هر نفسش، قدرت کیلیث دوبار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • جوجه اردک زشت

    2

    امیدوارم اون روز که کتابات چاپ شدن و داستانات تبدیل به مانهوا شدن ببینی 🫠✨بی صبرانه منتظر اون روزم ✨🫠 به امید موفقیت کالی

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    اینا چرا هی از هم جدا میشن💔😭😭ولی کیلیث حقش بود واقعا با هر کار آیریس دلم خنک میشد و میگفتم آخیششش

    ۴ ماه پیش
  • ترنم

    0

    وایب خوبی گرفتم از شهر،واقعا قشنگ توصیف کردی دست مریزاد👏🏻✨

    ۴ ماه پیش
  • سحر

    2

    وایییی پس کی بهم میرسنن . چرا انقدر لحظات جداییشون بیشتر از خاطرات باهم بودنشونهه نمیخوااام من آیریس و آکوا رو میخوااام که باهم باشننن 😭😭

    ۶ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!