پارت صد و بیست و نهم :

شیشه‌های قلعه از دیوارهای جادویی جدا شدند.
نه شکستند، نه افتادند.
پرت شدند.
مثل تکه‌های حافظه‌ای که داشت از ذهن جهان حذف می‌شد.
هر تکه‌ی شیشه‌ای، هزار طلسم در دلش داشت.
هزار فریاد، هزار اعتراف دفن‌شده.
و حالا، با خشم آیریس، داشتند جیغ‌کشان به زمین پایین می‌رفتند.
قلعه نفس کشید.
نه مثل یک ساختمان.
مثل یک موجود زخمی.
و با هر نفسش، قدرت کیلیث دوبارÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • جوجه اردک زشت

    2

    امیدوارم اون روز که کتابات چاپ شدن و داستانات تبدیل به مانهوا شدن ببینی 🫠✨بی صبرانه منتظر اون روزم ✨🫠 به امید موفقیت کالی

    ۶ ماه پیش
  • ترنم

    1

    اینا چرا هی از هم جدا میشن💔😭😭ولی کیلیث حقش بود واقعا با هر کار آیریس دلم خنک میشد و میگفتم آخیششش

    ۸ ماه پیش
  • ترنم

    0

    وایب خوبی گرفتم از شهر،واقعا قشنگ توصیف کردی دست مریزاد👏🏻✨

    ۸ ماه پیش
  • سحر

    2

    وایییی پس کی بهم میرسنن . چرا انقدر لحظات جداییشون بیشتر از خاطرات باهم بودنشونهه نمیخوااام من آیریس و آکوا رو میخوااام که باهم باشننن 😭😭

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️