لیست کلیه پارتهای رمان ایثریس (قلعه یخی) : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 132
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 101
در تاریکی غرق شدم. در تاریکی و سردرگمی. در انتظار... ****** پلکهایم سنگین بودند و باز نمیشدند. در اعماق سیاهی مطلق غوطهور بودم. بدنم بیحس بود و درد، به تنها حس باقیماندهام تبدیل شده بود. نمیدانستم چقدر گذشته است. شاید چند ساعت، شاید چند روز. زمان، دیگر برایم مفهومی نداشت. تلاش کردم دهان...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 102
نفرت، در صدایش موج میزد. گویی دارد به خودش میگوید. گویی دارد خودش را تحقیر میکند. "Living for the night... You don't wanna talk... Wearin' a dress red as your lips... It's not your fault that you fell in love..." به سختی آب دهانم را قورت دادم. دلم میخواست فریاد بزنم. میخواستم از او بخوا...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 103
چشمانم را به آرامی باز کردم. هنوز هم تاریکی در اطرافم حکمفرما بود، اما این بار، یک حس دیگر هم به این تاریکی اضافه شده بود: حضور. حضوری گرم، سنگین و آشنا. سرم را کمی چرخاندم. در نور محوی بنفش رنگی که از لابهلای در ها به داخل میآمد، چهرهای را دیدم که تا ابد در ذهنم حک شده بود: چهرهی آیریس. ه...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 104
و در را محکم بست. صدای قفل شدن در، مثل پتکی بر سرم کوبیده شد. تنها ماندم. آن نگاه... نگاهی که در آن، ترکیبی از تمسخر، خشم و چیزی دیگر ، چیزی عمیقتر و ناشناختهتر ، موج میزد. نمیدانستم. واقعاً نمیدانستم. آیا واقعاً اینقدر برایش بیاهمیت بودم؟ آیا واقعاً فقط یک عروسک خیمهشببازی بودم، د...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 105
ربات، مرا در وان بزرگی قرار داد که با آب گرم و معطر پر شده بود. در حالی که به من خیره شده بود، به آرامی لباسهایم را از تنم خارج کرد. احساس خجالت نداشتم ، او که یک ربات بود و من خشمگین از همه ی آنها... بعد از جدا شدن از لباس هایم، شروع به شستن زخم هایم کرد. این زخم ها حاصل آزمایشگاه کثیف آیری...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 106
به سوی سالن غذاخوری حرکت کردم. انگار که هر قدم، مرا به سرنوشتی نامعلوم نزدیکتر میکرد. خشم، همچنان در رگهایم میجوشید. اما چیزی دیگر هم در وجودم، بیدار شده بود... کنجکاوی. چه نقشهای در سر داشت؟ آن لبخند مرموز، پشت آن نگاه پر از تمسخر، چه پنهان شده بود؟ راهرویی طولانی بودند. زیباییِ نوره...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 107
به سویم چرخید. نگاهش، سرد و بیتفاوت بود. اما، در آن لحظه، حس کردم... چیزی در اعماق وجودش، لرزید. آیریس، با همان حالت بیتفاوتی، به سمت میز شام اشاره کرد. "بفرمایید، بانو." سرم را کمی بالا گرفتم. دستانم را باز کردم. انگار که اینبار... باید تسلیم میشدم. به سمت میز رفتم. آیریس، با حالت...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 108
غذا که تمام شد، آیریس، دستمالی را برداشت و با ظرافت، لبهایش را پاک کرد. نگاهش، هنوز بر من ثابت بود. سکوت، همچنان در فضا حکمفرما بود. ناگهان، از جایش بلند شد. به سمتم آمد. گامهایی آرام و حسابشده برمیداشت. نزدیکشد ، با حالتی که همزمان، جذاب و ترسناک بود. "بیا، بانو." آهسته زمزمه کرد. ...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 109
آهنگی که از پیانو متولد میشد، تمام وجودم را دربرگرفت. یک اشتیاق ناگفتنی. نگاهم به آیریس افتاد. چشمانش، در تاریکی سالن، میدرخشید. لبخندی مرموز، بر لبانش نقش بسته بود. در حالی که آهنگ، قلبم را مینواخت، آیریس دستش را به سمت من دراز کرد. دست آیریس، با ظرافت و زیبایی، به سمت من دراز شده بود. ...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 110
رقص ادامه یافت. آهنگ، همچنان در فضا طنینانداز بود. حرکات، نرم و روان بودند. همه چیز آرام بود ، جز قلب من. جز آن چشمان وحشی آیریس که انگار اصلا یک ربات نبود. بلکه یک هیولای درنده منتظر فرصت بود. هر حرکت، داستانی را روایت میکرد. چشمانش میگفت داستان عشق، داستان نفرت، داستان گذشتهای گمشده...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 111
لرزش سرسرا با اتمام آهنگ متوقف شد، اما لرزش وجود من نه. کلمات آیریس، نهیبهای آهنگ، رقص وهمآلود، همه و همه در تار و پودم ریشه دوانده بودند. احساس میکردم پوسته ای بودم که روحی در آن نمیتپید، تنها صدای ضربان قلب آیریس را میشنیدم، سمفونی مرگ و زندگی در وجودش در حال نواخته شدن بود. آیریس دستانش ...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 112
فریاد من در سرسرا خاموش شد، دردی عمیقتر از هر درد جسمی که تا به حال تجربه کرده بودم، وجودم را در بر گرفت. خون گرم از چشمم جاری بود و بر روی گونهام میچکید، هر قطره اش سندی بر نابودی تمام باورهایم. آیریس با همان لبخند پیروزمندانه، موهایم را چنگ زد و مرا روی زمین کشید. سرسرا با تمام عظمتش، حالا ...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 113
سایههای شوم قصد بلعیدن دیدگانم را داشتند، اما آیریس مجال نداد. با چنگاندازی بیرحمانه به گیسوانم، سرم را به بالا کشید. درد مانند پتکی بر فرق سرم فرود میآمد. -"هنوز تموم نشده ، آکوا." در حالی که نیمههوشیار بودم، مرا به سوی رایانه کشاند. سرسرا با آن شکوه و تجمل پیشین، اکنون صحنهای بود از شک...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 114
( دانای کل ) آکوا با دست لرزان در را باز کرد و قدم در اتاق گذاشت. نورهای نئون کمرنگ از گوشههای اتاق به دیوارها تابیده و فضایی سرد و بیروح ایجاد کرده بودند، اما این اتاق با همهی اتاقهای دیگر فرق داشت. فضایش چیزی غیرطبیعی داشت، مثل اتاقی که هیچگاه برای انسانها ساخته نشده باشد. میزهای فلزی،...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 115
(دانای کل) آیریس رفت و در پشت سرش در به آرامی بسته شد. سکوت مطلق، مانند سنگینی غمانگیز دنیای اطراف، در اتاق پنهانی که آکوا در آن گرفتار شده بود، پیچید. هوا مثل همیشه سنگین و سرد بود، و حتی شمعهایی که هنوز نیمهسوخته روی میز قرار داشتند، به نظر میرسید که رنگباخته و بیروحتر از همیشه شدهاند....
بروزرسانی در : ۴۴۲ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 116
(دانای کل) آیریس با همان لبخند سردش کمی جلوتر آمد. فاصلهشان فقط چند قدم بود، اما آکوا حس میکرد آن چند قدم مثل لبهی یک پرتگاهاند. نه میتوانست عقب برود، نه میتوانست جلو بیاید. "میخوای چیزی رو ببینی که هیچوقت قبلاً ندیدی؟" صدایش به زمزمه شبیه بود. مثل خراش روی شیشهای یخزده. "یه چیزی که...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 117
سکوت سنگین بینشان افتاده بود، مثل آتشی خاموش، پر از خاکسترهای داغ. آکوا هنوز از تماس آن لمس، از نگاه غریب و ساکت آیریس، میلرزید. پوست گردنش هنوز داغ بود از جایی که تیغهی دماغ آیریس رویش کشیده شده بود. نگاهش مات بود و پُر از چیزی ناپایدار. آیریس آرام و خونسرد لب زد: " داری بیدار میشی، کوچولوی...
بروزرسانی در : ۴۳۵ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 118
بوی آرامبخش چوب سوخته، مثل بوی روزهای قبل از کابوس، در هوا پخش شد. اتاق کوچک، با شمعهای کمنور و قفسههای پر از کاغذ، بیشتر شبیه پناهگاههای قدیمی بود تا جایی در دل محلهی رؤیاهای حذفشده. آکوا به داخل قدم گذاشت. انگار دنیا ساکت شد. و آنجا، پشت یک میز چوبی خمیده، زنی نشسته بود. همان زن. با ه...
بروزرسانی در : ۴۳۱ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 119
۱۷ ژوئن، سال ۳۲۹۱ پ.آ. اردوگاه سیلوریا – دشت وینلِت، سه روز پیش از "هجوم سیاه" زمان: سحرگاهِ تیره باد، بیوقفه پردهی چادر را تکان میداد. داخل، نقشهای پهن روی میز بود؛ دشتها، گذرگاهها، مسیرِ تاکتیکی، و نقاط کور. شمعهایی نیمسوخته، در آستانهی خاموشی لرزان میسوختند. شاه اِلدرون وَست...
بروزرسانی در : ۴۲۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 120
باران نمیبارید، اما انگار هوا بوی خیس داشت. شاخهها در بادِ سرد خشخش میکردند، مثل جملات ناتمام. کلبه، سایهی فراموششدهای بود میان خزهها و تنههای پوسیده. داخلش... فقط دو صدا بود: ترقتروقِ آتش، و نفسهایی که سنگین، اما خاموش بودند. کالیستو، پشت به شاهزاده، کنار بخاری نشسته بود. زخمِ رو...
بروزرسانی در : ۴۲۴ روز پیش
