پارت صد و بیست و هشتم :

صدای گام‌هایشان میان سالن یخ‌زده می‌پیچید. آکوا با نگاهی پر از شک و حیرت، هرگوشه را با چشمان براقش اسکن می‌کرد. این قلعه زیادی شبیه خودش بود… زیادی شبیه خواب‌هایی که هیچ‌وقت جرات نکرده بود برای کسی تعریف کند.
کیلیث پشت سرش بود.
ساکت، نرم، با آن نگاه‌هایی که انگار فقط می‌خواست لمسش کند، حلش کند در خودش.
آکوا بی‌اختیار عقب‌تر رفت، دستش را کشید روی دیواری که از یخ نبود، از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    1

    بیچاره آیریس خیلی درد کشیدهههه،ای بابا کیلیث بمیر دیگ از دستت خلاص شیم من این دو تا رو تنها کنار هم میخوام

    ۸ ماه پیش
  • سحر

    0

    بچمممم . چقدر درد کشیده الهییی 😭😭

    ۹ ماه پیش
  • مبینا

    0

    سلامم این پارت اخر بود درسته؟کلا ۱۲۷ پارت بود یا ادامه داره ممنون میشم زاهنماییم کنید 😭😍

    ۱ سال پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    سلام عزیزم نه هنوز تموم نشده

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️