لیست کلیه پارتهای رمان ایثریس (قلعه یخی) : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 132
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 81
سپس، حین گشت و گذار در اطراف، به یک قفسه قدیمی و چوبی که پر از ظروف رنگارنگ بود، برخورد کردم. در این ظروف، بهخصوص یکی از آنها حاوی چندین گونه ادویهجات قدیمی و عجیبی بود که به صورت ریز و غبارآلود در بستهبندیهای کوچک قرار داشتند. حتی نام برخی از آنها، چنان پوچ و نامفهوم به نظر میرسید که منجر م...
بروزرسانی در : ۴۸۱ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 82
بعد از خوردن سیب، دوباره در اطراف به جستجو پرداختم. تنهایی و وحشت همچنان با من بود، اما در این دنیای تاریک، به نظر میرسید هنوز چیزهایی برای کشف و گشتوگذار وجود دارد. و در زیر دستان مسحورکنندهام، شاید هنوز امیدی برای فرار از این دنیا پیدا شود. ****** ساعاتی طولانی در خانه ماندن و گشتن درون ات...
بروزرسانی در : ۴۸۱ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 83
هوای بیرون سرد و نمناک بود و باران به شدت میبارید. در خیابانهای تاریک و متروک، نور نئونی از تابلوهای تبلیغاتی پرفروغ میتابید. اما آن نور نمیتوانست بر فضای غمگین و آشفتهی دنیای سایبر پانک نئوکیوتو نور افکنی کند. در هر گوشهای ساختمانهای بلند و از هم پاشیده با چراغهای رنگی کثیف و زرد در حال ...
بروزرسانی در : ۴۸۱ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 84
نگاه بنفش غریبه، مثل سمّی سرد در رگهایم دوید. «آیریس...» زمزمهاش کردم، صدایی که در غوغای نئوکیوتو گم شد. اما او رفته بود. فقط بوی عطرش، یادآوری تلخی بود از امید واهی که در دلم جوانه زده بود. سیب سرخ در دستانم سنگینی میکرد، هدیهای مبهم از سوی کسی که نمیشناختم. شاید هم میشناختم، اما آیریسِ من...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 85
حرف های نگاهِ کلاغ، چون تیغی بر قلبم نشست. حق با او بود. من... تسلیم شده بودم. در برابرِ بازی، در برابرِ ترس، در برابرِ ناامیدی. اما آیا این همان چیزی بود که آیریس از من میخواست؟ آیا این سرنوشتی بود که برایم رقم زده بود؟ نفسِ عمیقی کشیدم، ریههایم را از هوای سرد و گزندهی نئوکیوتو پُر کردم. مر...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 86
و با این حرف، به سویِ لبهی برج دویدم. نفسم به شماره افتاده بود. قلبم در سینهام میکوبید، گویی میخواست از قفسه سینهام فرار کند. هر قدمی که برمیداشتم، درد در عضلاتم بیشتر میشد. اما نمیتوانستم بایستم. نباید کلاغ را گم میکردم. نباید آیریس را از دست میدادم. خیابانهای نئوکیوتو، چون هزار...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 87
در نهایت، کلاغ مرا به یک سولهی متروکه در یک منطقهی دورافتاده رساند. سولهای بزرگ و فلزی، با دیوارهای زنگزده و پنجرههای شکسته. هیچ نوری از داخل به بیرون نمیتابید. هیچ صدایی به گوش نمیرسید. سکوتی مرگبار، بر این مکان حکمفرما بود. اطراف سوله، هیچ رباتی وجود نداشت. هیچ انسانی دیده نمیشد. هیچ ...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 88
نفسم در سینه حبس شد، گویی کسی گلویم را میفشرد. قلبم دیوانهوار میکوبید و سرم گیج میرفت. -آیریس! صدایم در سکوت سوله پژواک یافت، صدایی که در ابتدا بلند و رسا بود، اما در انتها میلرزید و خفه میشد. به سمتش دویدم، انگار نیرویی نامرئی مرا به جلو میراند، نیرویی که ترکیبی از محبت، ترس، و امید...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 89
صدایش... صدایش با صدایی که تا آن روز شنیده بودم، فرسنگها فاصله داشت. دیگر خبری از آن لحن مهربان و آرامشبخش نبود. صدایش سرد و گزنده بود، مانند تیغی برنده که بر روی استخوان کشیده شود. -خوش اومدی، آکوا. دوباره تکرار کرد، این بار با تأکید بیشتری. -خیلی منتظرت بودم. چشمانش، آن دو گوی یاقوتی، م...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 90
فشار انگشتانش بر گردنم بیشتر شد. احساس خفگی میکردم. چشمانم سیاهی میرفت. -تو هم ناامید میشی، آکوا. درست مثل بقیه. صورتش را به صورتم نزدیکتر کرد. لبهایش را مماس بر لبهایم نگه داشت. زمزمه کرد - قبل از اینکه بمیری... میخوام بدونی که تمام این مدت، داشتم بهت دروغ میگفتم. تمام نامهها، تمام ه...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 91
با دیدن او، نفسم در سینه حبس شد. دیگر خبری از آن لباسهای پاره و زخمهای عمیق نبود. آیریس در لباسی ابریشمی به رنگ یاقوتی ایستاده بود، لباسی که به طرز خیرهکنندهای با رنگ چشمانش هماهنگ بود. موهای سفید رنگش با دقت آرایش شده بودند و هیچ اثری از آشفتگی در آنها دیده نمیشد. صورتش بینقص بود، بدون هی...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 92
او با همان لبخند سرد و بیروح به من نزدیک میشد. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد. انگار که شکستن میز و فریادهای من، هیچ تأثیری بر او نگذاشته باشد. با دیدن نگاهش، لرزش بدنم بیشتر شد. او چه میخواست؟ چه نقشهای در سر داشت؟ وقتی به من رسید، سعی کردم خودم را جمع کنم. نمیخواستم او لمسم کند، نمیخو...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 93
چشمانم دیدن او در این حالت را موقتا از من گرفت. اما وقتی دوباره به خودم آمدم، واقعیاتی از بدنم نمایان شد. یکی از نشانههای قلب شکسته بر پوست بازویم شکل گرفت. پرچم راختن رفته را به یاد آوردی؟ موهایی از سرم سفید شده بودند. احساس میکردم چشمانم میسوخت. به آیریس که با نفرت به من نگاه میکرد، زل...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 94
ساعتها گذشته بود و من همچنان به آن صندلی لعنتی بسته بودم. نمیدانستم چه واکنشی از خود نشان بدهم تا عمق بیچارگیام را به نمایش بگذارم. ترسیده بودم و حال دیگر نمیدانستم چه کسی هستم، با کدام یک از شخصیتهایم از خود دفاع کنم و در برابر آیریس دیوانه ایستادگی کنم؟ هر اتفاقی مانند یک خواب بود و با...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 95
در حال فکر کردن بود. "- بجنب! الان آیریس میاد." سرش را بالا گرفت و همراه با آن قدمی به جلو برداشت و مصممتر به دستانم نگاه کرد. در نهایت شجاعتش را به کار گرفت و کمربند پیچیدهشده دور دستانم را باز کرد. دستانش در حین انجام آن کار بشدت میلرزید و برق وحشت را از چشمانش میخواندم، اما من به او قول...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 96
صدای مهیبِ شلیک، در سکوتِ آزمایشگاه طنینانداز شد. پسرک، با فریادی خاموش، به زمین افتاد. خون، چون رودی سرخ، بر زمین جاری شد و لباسهای کهنهاش را رنگین کرد. شوک... دنیا، ناگهان خاموش شد. تاریک شد. انگار که چشمهام، در حال بیرون زدن از حدقهشان بودند. نمیتوانستم باور کنم. نمیخواستم باور کنم. ...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 97
"بس کنید! ولم کنید! چه بلایی دارید سرم میارید؟" اما ربات، بیتوجه به فریادهای من، به کار خود ادامه داد. چشمانم، به دنبالِ امید، به سمت آیریس چرخید. او، با لبخندی شیطانی، به دیوار تکیه داده بود. از دور، نظارهگر رنج من بود. چشمانش از جنون میدرخشیدند. آن لبخند... آن نگاه... در آن لحظه، نفرت، تم...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 98
صداها، در هم پیچیدند. آیریس، با لبخندی شیطانی، نزدیک آمد. چشمان آیریس، از جنون میدرخشیدند. گویی از دیدنِ من، در این وضعیت، لذت میبرد. با قدمهایی آرام، به سمت من آمد. "چطوری، آکوا؟" صدایش، در گوشم پیچید. تلخ و گزنده. "خوب میگذره مار کوچولو؟" نیشخندی خسته و بی رمق میزنم ، او مرا مار کوچو...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 99
دردش وحشتناک بود و طاقت فرسا ، اما زخم های روی دست چپم که نشان از گذشته ام بود باعث شد با خنده ای تلخ بگویم : " من با درد آشنام آیریس" فقط ، لبخند زد. در حالی که سیاهی، در چشمانم رژه میرفت، آیریس با سوزن و تیغ، به جانم افتاد... خون... درد... سیاهی... آیریس، در این رقصِ شیطانی، رهبر بود... ...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 100
کمی عقب کشید. حرفهایم، تأثیر گذاشته بود. ناگهان دست از کار کشید. به نظر میرسید که در این لحظه، از این بازی خسته شده باشد. اما این فقط یک فکر گذرا بود. با یک حرکت سریع، تیغ را رها کرد و دستش را به سمتِ صورتم برد. این بار، نگاهش نه تنها بیتفاوت، بلکه پر از نفرت بود. چشمانم، با تعجب، به حرکات...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
