پارت صد و بیست و ششم :
باد، سرد و مرده، از لابهلای خرابههای شهر عبور میکرد. هوایی سنگین، مثل پردهای از خاکستر، روی همهچیز نشسته بود. هیچ صدایی نبود. نه پرندهای، نه قدمی، نه نفس زندهای.
فقط بوی تعفن بود و سوختگی.
جایی میان ویرانههای کلیسا، جایی که روزی برج دعا بود، حالا بیستوچند نیزه فرو رفته بود در خاکِ سیاهشده.
بر سر هر نیزه، سرِ انسانی بود. مرد. زن. کودک. چشمانی که باز مانده بودند،
مطالعهی این پارت کمتر از ۲۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
چون کیلیث همه چیزو ازش گرفته بود ، حتی انسان بودنشو روحشو..
۲ ماه پیشترنم
2کیلیث بیشرف و نامرد ازش متنفرم..آیریس هی عذاب میکشه تازه هزار سالم باید صبر کنه..من که میدونم چه نقشه شومی داری کیلیث ولی آیریس زرنگ تر از این حرفاست
۵ ماه پیشترنم
1چقدرررر هیجان انگیز،من به تو چی بگم دختر با این ایده نابت یعنی کیف میکنم موقع خوندنش،خیلی خوشحالم با همچین نویسنده بااستعدادی اشنا شدم و باعت افتخاره
۵ ماه پیشسحر
2درسته که آکوا سختی زیاد کشیده اما از همه بیشترشو آیریس تجربه کرده 😭. این بچه گناه داره خیلی عذاب کشیده دوست دارم بغلش کنم 😭🫂🫂
۶ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
بچم هزارسال منتظر موند :)
۶ ماه پیشفاطمه ❤️
2اینقدر هیجان انگیز شده که فقط دوست دارم زودتر ببینم تهش چی میشه ولی دیدم کم لطفی میشه نظر ندم که واقعاً قلمت حرف نداره دست مریزاد 💜🌟💜🌟
۹ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
ای جانم😭
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

محدثه
0چه غم زیبایی .ولی هنوز جای سواله که چرا ایریس رفتار عجیبی و وهم انگیزی با اکوا داشت