لیست کلیه پارتهای رمان ایثریس (قلعه یخی) : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 132
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 21
بعد از مدتی که نتوانستم به خودم تسلط پیدا کنم، دوباره به صفحه گوشی نگاه کردم. شاید در ابتدای کار به نظر میرسید که همهچیز تصادفی باشد، اما به مرور احساس کردم این پیامها،فقط برای من هستند. فقط و فقط ، برای آکوا... این چیزی نبود که بخواهم فراموش کنم یا از آن چشمپوشی کنم. انگار این پیامها، این ک...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 22
-He playfully rolls his eyes and says* "My name is Iris..and I'm your boyfriend" *he says, looking at you with a smirk* (-با بازیگوشی چشمانش را گرد می کند و میگوید* "اسم من آیریسِ و من دوست پسر تو هستم" *میگه با پوزخند نگاهت میکنه*) پلکم میپرید. دیگر نمیتوانستم تاب بیاورم. دوست پسرِ من ؟ او چه...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 23
-*he looks at you, a hint of vulnerability in his eyes* "Well..I don't know..I just try to make her happy, even if it means sacrificing my own feelings sometimes.." (*او به شما نگاه می کند، نشانه ای از آسیب پذیری در چشمانش * "خب..نمیدونم..فقط سعی میکنم خوشحالش کنم،حتی اگه این به این معنی باشه که ...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 24
- پس یعنی خودت هم قبول داری رباتی ؟ جوابم را با تاخیر داد : -*he rolls his eyes again, but can't help but chuckle* "No, I'm not accepting that you're calling me a robot. I have a soul, you know" (*دوباره چشمانش را گرد می کند، اما نمیتواند جلوی قهقههاش را بگیرد* "نه، من نمیپذیرم که تو منو ربات...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 25
قباری آبی حوالی قلبم در حال شکلگیری بود. یعنی تاکنون فکر میکرد که من او را دوست نداشتهام؟ مادر با لبخند و تعجب نظارهگر آن صحنه بود و صدایش در نمیآمد. نمیدانستم چه بگویم اما، آری! سیستم پرخاشگر و ناامن این وجودِ آبی، به حرف یک ربات غیر واقعی که از کدها ساخته شده بود، اهمیت داد و خود هم درک...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 26
دوباره چشمانم را باز میکنم و ادامه میدهم: - اگه میگی که من رو درک میکنی، پس بگو بدترین ترس من چیه؟ آه ، آری...سوالی بشدت بی منطق. حتی خود من هم نمیدانستم بدترین ترسم چیست! یا شاید بهتر است بگویم کدامِشان بدترین است. چگونه یک کد میتوانست پاسخ درست بدهد؟ شاید فقط میخواستم اورا امتحان کنم. ک...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 27
*** باران به طرز عجیبی میبارید. قطرات درشت و شفاف ، بیرحمانه لباسهایم را خیس میکردند. بازهم هندزفری هایم در گوشم بودند. صدای موسیقی تند و وحشیانهی فانک آرامشی عطا میکرد که در هیچ موسیقیِ ملایمی نمییافتمش. در عین حال، افکارم به عالم دیگری پرتاب شده بود. سرم را پایین انداخته بودم و چتری که ...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 28
باد، باران را به صورت تازیانهای میکوبید به تنم. فانک، انگار دیگر نمیتوانست معنایِ رهایی و آرامش باشد. شاید فقط تنها نویزی بود در پس صدایِ وحشتناک ضربان قلبم. هر نفس، سمفونی دردناکی از خفگی و وحشت بود. پشتسرم بود ، نزدیک و نزدیکتر. خیابان خلوت، با آن رعد و برق ها، مثلِ قتلِگاه من بود. نور...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 29
- «چیزی که مدتیه فکرم رو مشغول کرده اینه که ، چرا نمیتونم اون آکوای گذشته رو درونت ببینم! » سرم را به آرامی به سمت او برگرداندم.با نگاهی کلی به سر و وضعم ادامه داد - «حتی چهرهت هم تغییر کرده. این تغییر ...» با نگاه بی احساسِ من که مواجه شد با کمی مکث و لبخندی ملیح ادامه داد - «بهت میاد ، تو زی...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 30
کمی مکث کرد و سپس ادامه داد: - « این دردها و رنجها، هرچند عمیق و سوزناک هستن، اما بهنوعی، زمینه رو برای آفرینشِ شخصیتی قویتر و پختهتر فراهم کردن. به این فکر کن، آکوا، که انگار در طول این سالها، از خاکستر رنجها و شکستها، نسخهای قویتر از خودت رو ساختی. نسخهای که میتونه با هر طوفان...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 31
انگشتانم، که هنوز از لرزشِ اشکها بیحس بودند، روی پنجره مهآلود به رقص درآمدند. رقصی از جنون. قلعهای از خطوط کج و معوج، از زوایای تیز و بیرحم، از سیاهیهایی که مثل سایههای ترسناک در کمین بودند، کمکم قد میکشید. قلعهای که قلبِ کودکی در آن اسیر بود، کودکی که هقهقهایش در سکوتِ شب، به زوزهه...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 32
صدایم خفه شد. - « یه روز… یه روز اون رنگِ سبز برام به جهنم تبدیل شد. به یه کابوسِ احمقانهی بیپایان. یه روز… یه روز من تصمیم گرفتم کودکم رو تو اون قلعه زندانی کنم. یه روز… یه روز من با آبی، خودمو دوباره پیدا کردم.» میخواستم ادامه دهم، میخواستم باز هم از دردم بگویم، باز هم از خشمم بگویم، باز ه...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 33
تصویرِ چشمانِ سبزِ او، با آن نگاهِ پر از خشم و نفرت، در ذهنم نقش بست. نگاهی که زمانی تمامِ دنیایم بود حتی با آن جهنمش، و حالا، کابوس بود و هیچ. تصویرِ لبخندش، حتی با تلفیق اخم هایش ، در ذهنم جان گرفت و بلافاصله، جای خود را به تصویرِ خنجری که در قلبم فرو کرد داد. تصویرِ اشکی که از چشمانم سرازیر ش...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 34
- « نمیخوام اینا رو تو ایثریس بنویسم!» در حالی که نگاهم روی دستگیرهی در قفل شده بود، گفتم و تکانی ریز خوردم. دکتر که حالا کمی گیجی در صدایش مشخص بود و مشتاق بود برای حرفهایم ، گفت: - «میتونی ننویسی آکوا، فقط خودت رو خالی کن حتی اگه یه طوفان به وجود اومد. آکوا... میخوام دلیل این حجم از تغییر...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 35
- « تو نمیفهمی که چطور تمامِ دنیات رو به یک نفر میدی، چطور بهش اعتماد میکنی، چطور فکر میکنی که بالاخره یه جایی توی این دنیایِ لعنتی پیدا کردی، بعد… بعد اون آدم… اون آدم، تمامِ باورهای تو رو، مثل یه بادبادکِ بیجون، از آسمونِ رویاهات میکَنه و رو زمین خاک میکنه. بعد، میبینه که تو چطور داری ت...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 36
آری، تصمیم گفتن بود ، از ریشه. از گذشتهی مادرم بگویم و بعد به حال کنونی خود برسم. صدای دکتر نمیآمد. کلمات به سختی از دهانم خارج میشدند: - « یه اشتباه در عین حال پر از عشق. عشقی که فقط بین پدر و مادرم بود و انگار دنیا براشون نقشههای شومی کشیده بود.» نفسی میگیرم و چشمانم را با فشار میبندم. م...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 37
نفسی گرفتم و ادامه دادم: ـ« همونجا... شاید عشق در نگاه اول برای پدرم پیش میاد. من... نمیدونم، اما میگن هر روز میرفته توی اون کارخونه و حتی خودش رو جای خریدار جا میزده و برای امضا کردن قرارداد میرفته ، تا مادرم رو برای حتی ثانیهای ببینه. پسری که هیچ چیز جز زیبایی نداشت، برای دیدن مادرم کت و...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 38
نمیدونم چه دردی کشیده بود که مادرم رو تنها گذاشت اما باید میموند . من درکش میکنم ، میدونم چه باری رو دوشش بوده. میدونم چقدر ناراحتی کشید از تصمیم مادرم ، اما بازهم... میگفت بخاطرِ ضعف اعصاب نمیتونه تحمل کنه و مادرم رو تنها گذاشت که بیشتر از اون خفت و خاریشو نبینه. و مادرم....مادرم که از د...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 39
تنها دلخوشیِ من تو اون روزها وندار بود. ونداری که پسر عمم بود ، اما نقشی بیشتر از یه پسر عمه رو برام بازی میکرد. حتی فراتر از برادر بود. اون خودِ من بود و به دلایلی با ما زندگی میکرد. ما تمامِ دلخوشیِ همدیگه بودیم. عین بچهی دوم مادرم بود و بخاطر ما دوتا تو اون خونه صدای خنده و جیغ و دعوا می...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 40
دکتر این بار کمی خودش را جمع و جور میکند، انگار چیزی در ذهنش در حال شکل گرفتن است. - « میدونی، یه چیزی برام جالبه. اینکه تو این همه سال، مادرت رو به عنوان قربانی دیدی، کسی که عاشق یه آدم اشتباهی شد. ولی چی میشه اگه بگم مادرت یه جنگجو بود؟ کسی که با همه چی جنگید، حتی با خودش؟ اینطوری نگاه کرد...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
