لیست کلیه پارتهای رمان یک عمر تاوان : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 88
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 41
با دیدن شماره امیدش برای شیدا ناامید شد اما در عین حال قلبش بیقرار شد. امیرعلی بود! اخموی دوستداشتنیای که به تازگی مهمان ناخواندهی قلبش شده بود. مهمانی که شیوا هرچقدر تقلا میکرد از خود دورش کند باز نزدیکتر از قبل میشد. دستهایش به وضوح میلرزید و با کمی تعلل گوشی را برداشت. - الو... کم...
بروزرسانی در : ۱۶۵۲ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 42
امیرعلی مردد شانه بالا انداخت و لب زد: - دوس داری بیای باشه، آماده شو بریم. ریما با عجله گفت: - باشه، پنج دقیقهای حاضرم. امیرعلی عقبگرد کرد و از اتاق بیرون رفت. امیریل هنوز همانجا نشسته بود. ریما سمتش چرخید و معترضانه گفت: - امیریل...! امیریل که توی فکر بود، سرش را بالا گرفت و گیج و گنگ ...
بروزرسانی در : ۱۶۴۷ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 43
هوا ابری و بارانی بود. ماشین فرزاد جلوی شرکت پرویز متوقف شد و آبی که کنار خیابان جمع شده بود روی بلوکهها پاشید. فرزاد با عصبانیت از ماشین پیاده شد و با فشردن دکمهی ریموت درهای ماشین را قفل کرد. قدمهایش را بلند و سریع برمیداشت و وارد شرکت شد. پلهها را دو تا یکی بالا رفت و بدون هماهنگی با منشی...
بروزرسانی در : ۱۶۴۵ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 44
ریما پشت میز غذاخوری نشسته بود و سیبزمینی خلال میکرد. فکرش درگیر بود. گم شدن شیدا، اینکه فرهاد گفته بود دلارام برگشته وشیوا فهمیده که مادرش زندهاس و میخواست او برگردد! امیریل بیشتر از ریما نگران بود و حتی شب گذشته که ماجراها را از زبان ریما شنیده بود؛ خیلی رک به او گفت ای کاش مانع این ازدواج...
بروزرسانی در : ۱۶۴۰ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 45
*** شیدا از اینکه کسی نجاتش دهد کاملا ناامید شده بود. چند روز میگذشت که توی این اتاق کثیف ونمور که بوی نم در آن پیچیده، اسیر بود. خسته بود از صدای پارس سگ و مرد کثیف و هیزی که دائم اینجا بود و گاهی صدای نکرهی آواز خواندنش از بیرون میآمد. نمیدانست کجاست؟ فقط مطمئن بود از تهران دور است چون ش...
بروزرسانی در : ۱۶۳۸ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 46
ساعتی تا غروب مانده بود و سعید خسته و خوابآلود پشت فرمان نشسته و به مسیر ادامه میداد. باران به شدت میبارید و حکما با ابری بودن هوا، جاده خیلی زودتر تاریک میشد. هیچ نشانی از آبادی یا تابلوی کنار جاده نبود و سعید با کلافگی روزبه را صدا زد که روی صندلی کنارش غرق در خواب بود. - روزبه... روزبه پا...
بروزرسانی در : ۱۶۳۳ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 47
روزبه با تشر گفت: - سعید، بس کن! سعید خندهاش را بلعید و لب زد: - باشه بابا... راه بیفتم دیگه انشالله؟ - نه یه لحظه صبر کن. حرف دارم باهاش. - راه بیفتیم نمیشه حرف بزنی؟ روزبه کلافه نهیب زد: - سعید دو دقیقه ساکت شو! دخترک اما اصلا حواسش به حرفهای سعید و روزبه نبود. با ترس روی صندلی م...
بروزرسانی در : ۱۶۳۲ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 48
با تشر روزبه، سعید سکوت کرد و کمی از مسیر را پیش رفتند. صدای عطسه و سرفههای شیدا بلند شد و روزبه با نگاهی به آینه گفت: - سرماخوردی؟ صدایی ضعیف و ناله مانند از صندلی عقب به گوش رسید و سعید به عقب برگشت. با دیدن شیدا که نوک بینی و گونههایش سرخ و تبدار بود لب زد: - به به... همینو کم داشتیم! ...
بروزرسانی در : ۱۶۳۱ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 49
آسمان ابری و بیستاره، خوف جاده و بیابان تاریک و سرد را بیشتر کرده بود. شیدا روی صندلی عقب در خودش مچاله شده و به خواب عمیقی فرو رفته بود. ساعتی پیش که تب داشت، سعید به زحمت کمی شربت به او خورانده و دخترک میان خواب و بیدار و گیجی تبی که داشت، شربت را خورده بود. روزبه نیز پای مصدومش را روی صندلی...
بروزرسانی در : ۱۶۲۶ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 50
*** فرهاد کنار پنجرهی اتاقش ایستاده و چشم به آسمان تیره و ابری شب داشت. هوا امشب خیلی سرد شده بود و با خود فکر میکرد یعنی شیدا حالا کجاست؟ زیر این باران و هوای سرد کجا اسیرش کردهاند؟ با فکر کردن به اتفاقهای بدی که میتوانست برای شیدا افتاده باشد نفسش سنگین شد و حس کرد دارد خفه میشود. تنش...
بروزرسانی در : ۱۶۲۵ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 51
روزبه کمی خودش را جلوتر کشید و رو به شیدا گفت: - دخترجون توو این تاریکی و جادهی خطرناک که بلدش هم نیستیم، بریم که یا بزنیم به صخره یا بیفتیم تو دره؟! شیدا لب ورچید و نگاه ناامیدش به اطراف چرخید. بغضآلود لب زد: - چقدر مونده صبح بشه؟ سعید حرصی دندانقروچهای کرد و گفت: - ساعت تازه دو نصفه ش...
بروزرسانی در : ۱۶۲۴ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 52
با صدای روزبه و سعید، شیدا بیدار شد و صاف نشست. نگاه هولناکش دور تا دور چرخید و گفت: - کجا؟ چی شده؟ گرگا کجا رفتن؟ کجا میخوای بری؟ سعید ابرو در هم کشید و صدایش را کش آورد: - او... ه، چه خبرته بیدار نشدی بیست سوألی راه انداختی؛ فعلا که دیده نمیشن. و رو به روزبه ادامه داد: - بشین کنار یه لح...
بروزرسانی در : ۱۶۱۷ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 53
ماشین نزدیک و نزدیکتر میشد. سعید کنار رانندهای درشت هیکل و عبوس نشسته بود. با توقف ماشین سعید و راننده همزمان پیاده شدند و شیدا که از دیدن آن مرد اخمآلود با کلاه پشمی و هیکل درشتش کمی ترسیده بود به روزبه نزدیک شد. سعید بلند گفت: - ایشون حشمت خان، اون روستا و اهالیش رو هم میشناسه و قراره ما...
بروزرسانی در : ۱۶۱۲ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 54
دخترک پا روی زمین کوفت و دستهایش مشت شده بود، با غیظ به روزبه گفت: - میشه خفهاش کنی؟ روزبه ریز خندید و سعید با خنده ادامه داد: - از خدا هم بخواه گردن گرفتمت... بیبی با همان اخم ظریف نگاهشان میکرد و تقلا داشت چیزی متوجه شود. - وا... چرا میخندین مادر؟ اسمت چیه دخترجون؟ شیدا ابروهایش در...
بروزرسانی در : ۱۶۱۱ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 55
شیدا ابروهایش را بالا پراند و با تکان دادن سر به طرفین، پرسید: - مثلا کی بهت هدیه داده؟ سعید با نیشخند جواب داد: - زلیخا جونم! شیدا که حدس میزد، زلیخا دوستدخترش باشد با پوزخند تمسخرآمیزی لب باز کرد: - یعنی خا... ک! با غیظ از کنارش رد میشد که سعید پر روسریاش را گرفت و دخترک ایستاد. سعید ...
بروزرسانی در : ۱۶۱۰ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 56
فرهاد با تأیید سر تکان داد و لبهی تخت نشست. شیوا جلو آمد و لحظهای نگاه بهتزدهاش را از پدرش نمیگرفت. کنارش جا گرفت و فرهاد خیره به چشمهای خیس از اشک و منتظر شیوا با درماندگی لب باز کرد: - تو رو خدا درکم کن دختر. قبول کن مادرت بهم بد کرده و نمیتونم ببخشمش. شیوا ملتمسانه و گریان گفت: - باب...
بروزرسانی در : ۱۶۰۵ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 57
*** فاصلهی زیادی تا رسیدن به مقصد نمانده بود. هرچه نزدیکتر میشدند، شیدا آشفتگیاش بیشتر میشد. فکر اینکه با برگشتن او فرزاد دستگیر میشد، غم بزرگی روی دلش مینشاند. هنوز هم باور نداشت فرزاد این کار را کرده باشد. تکیه به صندلی ماشین زده و نگاه غمگینش به بیرون دوخته شده بود. سعید از آینه نگاهی...
بروزرسانی در : ۱۶۰۴ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 58
- الو، بله؟ - سلام فرهاد، خوبی؟ تند تند سر تکان داد و دستپاچه لب زد: - خوبم، چه خبر؟ شهرام با کمی مکث و خونسرد جواب داد: - بیا کلانتری فرهاد، یه سرنخهایی از شیدا به دست اومده. نگران نشو، اتفاق نگران کنندهای نیست. دلآشوبهی فرهاد بیشتر شد و نالید: - مطمئنی شهرام؟ دلم شور میزنه. - آره...
بروزرسانی در : ۱۶۰۳ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 59
*** فرهاد و شیدا ساعاتی در کلانتری بودند تا شهرام کارهای مربوط به پرونده را انجام دهد. وقتی دخترک از لحظههای سختی که آنجا داشت میگفت فرهاد دلش برای او هزار تکه میشد و مشتهایش فشرده میشد. شیدا از فرزاد که حرف میزد، اشک میریخت و برایش سخت بود باور اینکه فرزاد، عمو و رفیقش اینطور به او نامرد...
بروزرسانی در : ۱۵۹۸ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 60
*** دلارام کنار شومینه روی زمین نشسته و زانوهایش را بغل گرفته بود. صورتش از اشک خیس بود و سرش درد میکرد. از وقتی شنیده بود شیدا برگشته است، بیقرارتر و مشتاقتر به دیدن دخترهایش بود اما فرهاد هنوز این اجازه را به او نمیداد. راحیل کنارش روی زانوها نشست و موهای لخت و سیاهش را نوازش کرد. دلسوزان...
بروزرسانی در : ۱۵۹۷ روز پیش
