لیست کلیه پارتهای رمان یک عمر تاوان : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 88
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 21
صدای جلز ولز روغن به گوش میرسید و بوی بادمجان سرخ شده در فضای خانه پیچیده بود. ریما روی صندلی نشسته و دست زیر چانه گذاشته بود. نگاهش به رو به رو خیره بود و با سگرمههایی در هم، فکرش پیش امیرعلی بود. - حواست کجاست ریما؟ بادمجونا سیاه شد! با صدای امیرسام به خودش آمد و هینی کشید. فورا از جا برخ...
بروزرسانی در : ۱۷۲۲ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 22
روز و شب در پی هم میآمدند و میرفتند. فرهاد هر بار که ریما را در آموزشگاه میدید یا با امیرعلی کلاس داشت بیشتر مطمئن میشد که بعد از سالها دلش دوباره به دیدار کسی گرم شده و میتپد. این تپش قلب، بیقراری، دلمشغولی برایش آشنا بود. سالهایی دور را یادآوری میکرد. همان حس و حالی را که برای دلارام...
بروزرسانی در : ۱۷۱۷ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 23
نگاه فرهاد رنگ غم گرفت و به نرمی جواب داد: - نمیدونم... شاید چون این احساس، این حرفا رو دلم سنگینی میکرد و فقط خواستم به یکی بگم. یه لحظه خودت رو جای من بذار مصطفی... شونزده سال تنهایی کم نیست واسه یه آدم. فکر کردی مثلا من مجسمهام، یه تیکه سنگم یا چیام که بیهیچ حسی همینجوری زندگی کنم و نی...
بروزرسانی در : ۱۷۱۵ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 24
با رفتن شیدا، فرهاد از جا برخاست. کنار پنجرهی اتاقش ایستاد و به حیاط چشم دوخت. دست راستش را به لبهی پنجره تکیه داده و افکار پریشان از هر طرف به مغزش هجوم آورده بودند. فاصلهی سنی ده ساله با ریما، وجود نداشتن عشق، مخالفت شیوا و... تمام این مشکلات را سد راه میدید و در عین حال دلش میخواست به هیچ...
بروزرسانی در : ۱۷۱۰ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 25
امیریل نگاهش سمت امیرعلی و اما تمام حواسش پی ریما بود. تا آنجا که میتوانست گوش تیز کرده و سعی داشت کلامی از حرفهایشان را بشنود. سکوت که میشد، پراکنده حرفهایی میشنید و باز صدای موزیک که بلند میشد چیزی نمیشنید. لحظاتی بعد فرهاد از جا برخاست؛ کت چرم مشکی رنگش را از روی دستهی مبل برداشت و ت...
بروزرسانی در : ۱۷۰۸ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 26
با چنگالی که در دست داشت، غذا را به بازی گرفته بود و ادامه داد: - دوسش داشتم و نمیخواستم محدودش کنم، اما خیلی بهش گوشزد میکردم کمتر باهاشون رفت و آمد کنه. مخصوصا اینکه یکی دو تا از دوستاش اصلا آدمای درستی نبودن به نظرم ولی گوش دلارام به این حرفا بدهکار نبود. آهی کشید و چنگال را توی بشقاب رها ...
بروزرسانی در : ۱۷۰۳ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 27
امیریل از جا برخاست و گفت: - برم یه قهوه بخورم که بتونم بیدار بمونم. کلی کار دارم. ریما فکرش درگیر تر از این بود که بخواهد برای آماده کردن قهوه پیشقدم شود یا حتی مثل همیشه مادرانه توصیه کند که « امیریل... کمتر کار کن، اینقدر رو خودت فشار نیار! مریض میشیآ!» به اتاقش رفت و با افکاری مشوش خوابش...
بروزرسانی در : ۱۷۰۱ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 28
هوا نسبتا سرد بود و باران دلنشینی، قطره قطره و نرم نرم میبارید. امیریل وارد کافیشاپ شد و با ورودش به سالن، گرمای خوشایندی همراه با عطر قهوه را احساس کرد. نگاهش دور تا دور سالن چرخید و ریما را پشت میز گرد و چوبی قهوهای رنگ دید. سمتش قدم برداشت و خیره به چهرهی خوشحال و پر انرژی ریما بود. آن خوش...
بروزرسانی در : ۱۶۹۶ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 29
فرهاد از کافیشاپ بیرون آمد. سمت ماشین رفت و پشت فرمان نشست. نگاهش به ریما بود که سوار ماشین امیریل میشد. صدایی ملامتوار درونش فریاد میزد و منعش میکرد از این ازدواج. سوییچ را چرخاند و با روشن شدن ماشین حرکت کرد. در جواب صدای مزاحم دورنش، مصرانه و حرصآلود با خودش زمزمه میکرد: - تا کی؟ چند ...
بروزرسانی در : ۱۶۹۴ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 30
ریما روی صندلیهای سالن به انتظار نشسته و نگاهش به در اتاقی بود که فرهاد برای آزمایش داخلش بود. لحظاتی بعد در باز شد و فرهاد حینی که آستینش را پایین میزد جلو آمد. لبخند روی لب داشت و ریما از جا برخاست. - میگم ما که کلاس لازم نداریم، موافقی تا آماده شدن جواب آزمایش، بریم صبحونه بخوریم؟ بدجوری گ...
بروزرسانی در : ۱۶۸۹ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 31
مقابل خانهی پژوهان رسیده بود. زنگ را فشرد. وقتی بدون اینکه کسی از آیفون جواب بدهد، در باز میشد یعنی شیدا در را باز کرده است. وارد حیاط شد و موتور را کناری پارک میکرد که صدای شیدا از پشت سر به گوش رسید: - سلام، خوبی؟ بابا رفت بیرون. مگه به شیوا نگفتی نمیای؟ کلاه کاسکت را روی موتور گذاشت و به ...
بروزرسانی در : ۱۶۸۷ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 32
ساعت رومیزی مربع شکل و مشکی رنگ، یازده و سی دقیقهی شب را نشان میداد. ریما چمدانش را بست و کنار تخت گذاشت. حسی غریب و پر از استرس وجودش را گرفته بود. فردا با یک چمدان کوچک به اصطلاح راهی شهرستان و خانهی دوستش میشد و در واقع وارد مسیر جدیدی از زندگیاش قرار میگرفت! برای ساعت ده صبح وقت آرایشگ...
بروزرسانی در : ۱۶۸۲ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 33
اگر این ازدواج پنهانی و بدون مهمان نبود؛ قطعا برای ریما بهترین روز و بهترین لحظهها را رقم میزد. همه چیز فوقالعاده پیش میرفت و فرهاد سنگ تمام گذاشته بود. بعد از محضر و رفتن به آتلیه، کمی در خیابانهای شهر گشتند و حدود ساعت ده شب بود که ماشین فرهاد مقابل آپارتمان متوقف شد. - میگم کاش برای شام...
بروزرسانی در : ۱۶۸۰ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 34
دو روز بعد... آفتاب ظهر از لا به لای پرده به داخل اتاق پا گذاشته و روی گلهای ریز قالی پهن بود. کف اتاق پر بود از خردههای چیپس و پفک و مهرههای شطرنجی که شب گذشته شیدا و فرزاد با آنها بازی کرده بودند. شیدا بیحوصله و دمر روی تخت دراز کشیده بود و پاهایش را خم کرده و تکان میداد. صدای ملچ ملوچ ...
بروزرسانی در : ۱۶۷۵ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 35
امیرعلی پشت میز پیانو نشسته و یک دستش زیر چانه بود. دست دیگرش با بیحوصلگی روی کلاویهها حرکت میکرد. امیرسام در حالی که دو پیراهن دستش بود جلو آمد و گفت: - به نظرت برای بعدازظهر کدوم رو بپوشم؟ ابروهای امیرعلی در هم رفت و لب زد: - هیچکدوم! دو تاش مال منهآ! - جونِ داداش اذیت نکن... تو که ا...
بروزرسانی در : ۱۶۷۳ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 36
ساعتی بعد به خانهی صبا رسیدند. هر چقدر نزدیکتر میشدند، شیدا از هیجان اینکه ممکن است امیرعلی را ببیند تپشهای قلبش بالاتر میرفت. وارد حیاط نسبتا بزرگ خانه شدند. صدای موزیک شاد جشن از داخل خانه به گوش میرسید. هلیا چند پلهی سنگی و سفید را برای استقبال از مهمانها پایین آمد. همانطور که متبسم و ...
بروزرسانی در : ۱۶۶۸ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 37
شیوا از جا برخاست و مقابل خواهرش ایستاد. چشمهایش دو پیالهی خون بود و صدای خشمگینش را بلند کرد: - فقط بلدی واسه من کُری بخونی؟ کدوم بابایی با دخترش این کارو میکنه؟ کدوم بابایی بچه رو از مادرش جدا میکنه؟ اصلا میدونی شونزده سال انتظار یعنی چی؟ شیدا متقابلا فریاد زد: - تو توهم زدی... مقصر با...
بروزرسانی در : ۱۶۶۶ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 38
صدای زری از سالن بلند شد: - شیدا خانوم... آقای پژوهان تشریف آوردن. دخترک فورا گونههایش را از اشک پاک کرد و پیاپی پلک زد تا رد اشک از چشمهایش پاک شود. خندهای عمیق و اجباری بر چهره نشاند تا غم را بپوشاند. از اتاق بیرون رفت. فرهاد چمدانش را از صندوق عقب ماشین برداشت و زری گفت: - من میارم آقا....
بروزرسانی در : ۱۶۶۱ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 39
ساعتی بعد شیدا حاضر و آماده مقابل در ورودی ایستاده و بلند صدا زد: - فرها... د... شیوا... بیاین دیگه چقدر لفتش میدید! فرهاد در حالی که ساعتش را دور مچش میبست از پله پایین آمد و گفت: - چه خبرته؟! عموت اینقدر عجله نداره که تو داری. دخترک سوت بلند بالایی کشید و گفت: - چه خوشتیپ کردی! با داماد...
بروزرسانی در : ۱۶۵۹ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 40
شهرام پشت میزش نشسته و با سگرمههایی در هم خیره به یادداشتهای پراکندهای بود که روی میزش چیده و دنبال حل معما میگشت. شیدا را ربوده بودند و کیف، تلفن همراه، ماشین و همهچیز سر جایش بود. کسی برای طلب پول زنگ نزده بود و این یعنی به هیچوجه مسئله پول نیست! هدف فقط شیدا بوده و بس! اما چرا؟ دشمنی، ع...
بروزرسانی در : ۱۶۵۴ روز پیش
