لیست کلیه پارتهای رمان یک عمر تاوان : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 88
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 61
هیچکس توان حرف زدن نداشت. شیوا به ستون خانه تکیه زد، آهسته سر خورد و نشست. دلارام مقابل نگاه مبهوت و پرسان همه، لب باز کرد و بغضآلود ادامه داد: - باباتون دروغ نگفته من رفیقباز بودم اما عاشق شما هم بودم. عاشق زندگیم... شوهرم و بچههام؛ ولی رفیقبازیم کار دستم داد! همیشه فرهاد میگفت دست بردارم...
بروزرسانی در : ۱۵۹۱ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 62
*** پژوی سبزرنگ مقابل آپارتمان متوقف شد و ریما با پرداخت کرایه از تاکسی پیاده شد. کیف پولش را داخل کیف گذاشت و همانطور که موهای پریشان و رها شده از زیر روسری را مرتب میکرد نگاهش به ماشین فرهاد افتاد که کمی آن طرفتر پارک شده بود. لبخند ملایمی روی لبش نشست و کلید را از داخل کیف برداشت و وارد سا...
بروزرسانی در : ۱۵۹۰ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 63
*** امیریل وارد خانه شد و با صدای تقریبا بلندی «سلام » کرد. بوی غذا در فضای خانه پیچیده بود و حس گرسنگیاش را بیشتر تحریک میکرد. امیرسام و امیرعلی روی کاناپه نشسته بودند و فوتبال تماشا میکردند. هر دو با نیمنگاهی به پشت سر جواب سلام دادند. ریما هم از آشپزخانه به بیرون سرک کشید و گفت: - سلام د...
بروزرسانی در : ۱۵۸۹ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 64
ریما روی صندلی نشسته و نگاهش به دختری بود که روی وایتبرد کلماتی را مینوشت. هیچ چیزی از کلمات و جملات نمیفهمید و تمام فکرش پیش فرهاد بود که درست در کلاس مقابلش مشغول تدریس بود. متوجه دختر چشم رنگی مقابلش شد که منتظر نگاهش میکرد تا درست و غلط نوشتههایش تأیید شود. به خودش آمد و آهسته سر جنبا...
بروزرسانی در : ۱۵۸۴ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 65
دلارام هینی کشید و معترض نهیب زد: - راحیل... راحیل با صورتی برافروخته و حق به جانب پیش آمد. شیوا هاج و واج چشم به او دوخته بود که حرفهایش مثل خنجرهایی پی در پی به قلبش مینشست. - چقدر همه چیز رو پنهون میکنید از بچهها؟! یه عمر بهشون گفتن مادرشون مرده حالا بازم دروغ میگید؟ بابا... راستش رو...
بروزرسانی در : ۱۵۸۳ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 66
فرهاد بیآنکه متوجه تعجب و پریشانی امیرعلی شود، عقب گرد کرد و سمت خانه رفت. فرنگیس که با دیدن شیدا، کنجکاو شده و لب پنجره آمده بود تا از اوضاع با خبر شود، پرده را انداخت و سمت در رفت. همین که فرهاد وارد سالن شد پرسید: - چه خبره فرهاد؟ امیرعلی چرا رفت؟ فرهاد دستی در هوا تکان داد و عصبی و بیتفاو...
بروزرسانی در : ۱۵۸۲ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 67
با رفتن امیرسام، امیریل نفسی از سر آسودگی بیرون داد و قدمی جلو رفت. مقابل ریما ایستاد و به آغوش کشیدش. دستش نوازشگونه روی موهای او در حرکت بود و کنار گوشش نجوا کرد: - ناراحت نباش ریما... نمیذارم کسی اذیتت کنه. غلط میکنه کسی بخواد زندگیتو خراب کنه. اون موقع که نامزدت تنهات گذاشت من فقط شونزده...
بروزرسانی در : ۱۵۷۷ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 68
امیرعلی که انگار جایی برای اعتراض نداشت سکوت کرده بود. چیزی که هنوز فرهاد برایش جوابی پیدا نکرده بود، صحنهای بود که توی حیاط دیده بود! گریهی شیدا در حالی که خبر از ازدواج او نداشت! پس چرا؟ امیرعلی چه حرفی زده بود و از کجا خبردار شده؟! زیرکانه ابرویی بالا انداخت و حق به جانب رو به امیرعلی گفت:...
بروزرسانی در : ۱۵۷۶ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 69
ساعتی از آمدن شیوا پیش مادرش میگذشت و اما تمام این لحظات را در تنهایی و توی اتاق گذرانده بود. دلارام تقهای به در زد و آهسته وارد اتاق شد. شیوا سر روی زانوهایش که بغل گرفته بود گذاشت و گفت: - مامان لطفا تنهام بذار. اصلا حوصلهی حرف زدن ندارم. دلارام کنار در ایستاده بود و لبخند محوی زد: - شیوا...
بروزرسانی در : ۱۵۷۵ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 70
*** سعید جلوی کمد لباسهایش ایستاده بود و با کلافگی به پیراهن شلوارهایی نگاه میکرد که نمیدانست کدام یک را برای مهمانی امشب انتخاب کند. سامیه وارد اتاق شد و با تعجب صدایش را کشید: - سعید... تو هنوز آماده نشدی؟ سعید با بیخیالی پیشانیاش را خاراند و جواب داد: - چی بپوشم آخه؟ سامیه با سر انگشت...
بروزرسانی در : ۱۵۷۰ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 71
*** فرهاد و امیریل هر جایی که به ذهنشان میرسید را دنبال ریما گشتند. گاهی بحثشان میشد و گاهی سکوت میکردند. گوشی فرهاد شارژ تمام کرده و خاموش شده بود. ساعت نزدیک به یازده شب بود که گوشی امیریل زنگ خورد. امیریل ماشین را کنار خیابان متوقف کرد و فرهاد کنجکاو به او چشم دوخته و گوش به مکالمهاش تی...
بروزرسانی در : ۱۵۶۹ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 72
همگی سمت دکتر رفتند. مرد میانسال، ماسکش را برداشت و نگاهش روی چهرههای نگران و پرسشگر آنها چرخید. - چی شد؟ حال پسرم چطوره؟ فرنگیس بود که با آشفتگی این را پرسید و دکتر در جوابش گفت: - خوشبختانه به خیر گذشت. فعلا عمل موفقیت آمیز بوده، امیدوارم بعد از به هوش اومدن هم شرایط خوبی داشته باشه. *** ...
بروزرسانی در : ۱۵۶۸ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 73
باران باریدن گرفته بود و غرش ابرها دل دخترک را میلرزاند. صدای قیژ قیژ برف پاککن در سکوت سرد ماشین، روی اعصابش خط میکشید و نگاههای گاه و بیگاه رانندهی جوان از آینهی ماشین آزاردهنده بود. نگاهش کنجکاو بود و انگار در چشمهای سرخ و صورت رنگ پریدهی شیدا دنبال جواب سؤالش میگشت. تاکسی مقابل خان...
بروزرسانی در : ۱۵۶۳ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 74
باز قلب فرهاد تند تپید و نگران شد. روی آرنج دست نیمخیز شد و بیتوجه به درد پهلویش پرسید: - اتفاقی واسه دخترا افتاده؟! لبخند فرنگیس پررنگ شد و گفت: - اگر همین اندازه که پدر خوب و مهربونی هستی، پسر خوب و حرف گوشکنی هم واسه من بودی الان حال و روزت این نبود. فرهاد با کلافگی سری به طرفین جنباند: ...
بروزرسانی در : ۱۵۶۲ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 75
قلب شیوا هری ریخت و با دهان باز از تعجب لب زد: - نه! دلارام آهسته پلک زد و گفت: - برادرش امیریل بهم گفت. اون موقع که پدرشون کشته میشه عروسی ریما بهم میخوره و دیگه هم نمیتونه ازدواج کنه. تا با فرهاد آشنا میشه. حالا من چطور بیام از فرهاد بخوام قبولم کنه؟! دستهای شیوا را گرفت و صدایش رنگ ال...
بروزرسانی در : ۱۵۶۱ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 76
شیدا وسط اتاق، روی قالیچهی کرمی رنگ، دمر دراز کشیده بود و روی یک برگه را با مداد سیاه نقاشیهای در هم میکشید و خط خطی میکرد. آهنگی توی گوشش خوانده میشد و گوشهی برگه با خط خوشی نوشت: - خوشبختیت آرزومه، حتی با من نباشی.... تقهای به در اتاق خورد و صدای مصطفی به گوشش رسید. - شیدا خانوم، خان...
بروزرسانی در : ۱۵۵۶ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 77
غم چون کوهی روی دل شیدا سنگینی میکرد و قلبش را میفشرد. نتوانست بیشتر از این سکوت کند و شاید مصطفی بهترین شنونده و سنگ صبور بود برایش؛ کسی که خاطرش جمع باشد رازدار حرفهایش هست و قضاوتش نمیکند، ملامتش نمیکند. *** حوالی غروب بود. ریما کنار فرنگیس روی کاناپه نشسته بود و مشغول صحبت با هم بودند ...
بروزرسانی در : ۱۵۵۵ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 78
شیدا قلبش دیوانهوار به سینه میکوبید و دستهایش از عرق خیس بود. لباس عوض کرده و با خودش کلنجار میرفت تا شهامت پیدا کند و از اتاق بیرون برود. برود و با برادرهای ریما احوالپرسی کند. خوب میدانست فرهاد دلخور میشود اگر نرود. فکر روبه رو شدن با امیرعلی نفسش را توی سینه حبس میکرد. سمت در رفت که ص...
بروزرسانی در : ۱۵۵۴ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 79
فرهاد که از دل شیدا و علاقهاش به امیرعلی خبر داشت، مطمئن بود الان حالش خوب نیست و دیدن امیرعلی آشفتهاش کرده است. آهسته از روی تخت بلند شد و سمت اتاق شیدا رفت. در زد و طولی نکشید صدای شیدا به گوش رسید: - بله؟ - منم شیداجان. - یه لحظه صبر کن باباجون. لبخند روی لبش آمد و منتظر ماند. چند لحظه ...
بروزرسانی در : ۱۵۴۹ روز پیش
-
رمان یک عمر تاوان - پارت 80
قطره اشکی روی گونهاش چکید و لب به دندان گرفت. به عقلش گفت کور و کر و لال شود و دنبال دلش راه افتاد. پاهایش با قلبش همراه شد و سمت اتاق فرهاد رفت. دست لرزانش روی دستگیره نشست و در نیمهباز را هُل داد. آهسته به داخل اتاق قدم گذاشت. فرهاد روی تخت آرام خوابیده بود. اشک دیدش را تار کرده بود و تند تند...
بروزرسانی در : ۱۵۴۸ روز پیش
