پارت پنجاه و سوم :
ماشین نزدیک و نزدیکتر میشد. سعید کنار رانندهای درشت هیکل و عبوس نشسته بود. با توقف ماشین سعید و راننده همزمان پیاده شدند و شیدا که از دیدن آن مرد اخمآلود با کلاه پشمی و هیکل درشتش کمی ترسیده بود به روزبه نزدیک شد. سعید بلند گفت:
- ایشون حشمت خان، اون روستا و اهالیش رو هم میشناسه و قراره ما رو ببره اونجا.
روزبه با لبخند جلو رفت و دست مرد روستایی را به گرمی فشرد.
- سلام حشم
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
دخترای من
16وای چ قشنگه این داستان واقعا معرکه است عاااااالی بود مث همیشه 👌میشه عکس شخصیت های داستان و بگذارید 🙏
۵ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگ | نویسنده رمان
سلام عزیزم، ممنون از همراهی شما و سایر دوستان عزیز. من چند تا عکس ارسال کردم امیدوارم بزودی گذاشته بشه. ممنون از نظراتتون💖
۵ سال پیشسوزان
0بهترینی، خسته نباشی💋
۵ سال پیشفاطمه
3دمت گرم خوش قلم جان🥰
۵ سال پیشسنادلبر
8یه کلام:محشره.
۵ سال پیشParyaaa
8خیلی خوبهه🤤🍓کاش زوذتر پارت میزاشتین
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1بله تاوحدودی با بقیه رمان هایی که خوندم متفاوت هست